eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۵۳🎬 باد سرد از میان درختان عبور می‌کند و صدای حرکت بر‌گ ها را زمینه‌ی صدای شعارها
🕸🦇 🎬 طاها با تمام توان فریاد می‌زند: -«کمیل کی تیراندازی کرددد؟؟» طاها منتظر جواب کمیل می‌ماند؛ اما.. بین این هیاهو، سکوتِ کمیل از هر اتفاقی ترسناک‌تر است. رضا درحالی که دوربین‌ها را تک تک بررسی می‌کند، زیر لب می‌گوید: -«چرا جواب نمی‌ده...؟» طاها سعی می‌کند ریه‌هایش را مجبور به حیات کند! هوای داخلِ ون در این فاصله، سنگین و نفسگیر شده‌است! هدست را محکم‌تر روی گوشش فشار می‌دهد، اما بازهم سکوت، مثل دیواری ضخیم، بین او و کمیل قرار گرفته! چشم‌هایش روی مانیتور دو دو می‌زند. زن هنوز وسط میدان ایستاده! سعی می‌کند این لحظات را در حافظه‌ی گوشی‌اش ثبت کند و در این بین با فریاد‌هایش جو را به نفع خودش متشنج کند! -«بزنیددددددد... شاید بتونید مارو بکشید اما هیچ‌وقت نمی‌تونید جلوی عدالت‌خواهی و آزادی رو بگیرید!» طاها بی‌معطلی بی‌سیم را از جیبش بیرون آورده و دکمه‌اش را فشار می‌دهد: -«مرکز مرکز، پاس یک! صدامو داری؟» یاسر بی‌سیم را جلوی دهانش نگه می‌دارد: -«پاس یک؛ مرکز به گوشم!» -«اعلام وضعیت کن؟!» -«کد قرمز، ضارب با پوشش پلیس... تکرار می‌کنم، ضارب با پوشش پلیس!» -«پاس یک! وارد عمل شید. مفهومه؟» صدای خش‌خش، داخل فضای ون می‌پیچد... -«دریافت شد!» اما کمیل... هیچ خبری از او نیست. رضا همچنان سعی می‌کند با او ارتباط بگیرد: -«کمیل! صدامو داری؟» هیچ‌کدام جرأت ندارند چشم از مانیتور بردارند! یاسر همراه نیروهایش به سرعت وارد جمعیت می‌شود... پلیس سعی دارد جمعیت را متفرق کند اما مگر می‌شود مقابل این جوان‌های چشم و گوش بسته‌ای که مثلا رگ غیرتشان باد کرده ایستاد!؟ چند صدمتر دورتر از میدان، کمیل با وجود دردی که در پایش پیچیده، با تمام توان می‌دود. با هر قدمی که برمی‌دارد، درد مثل میخی داغ از مچ پایش بالا می‌رود. نمی‌تواند بایستد. نه وقتی که می‌داند چند ثانیه تأخیر می‌تواند این موقعیت را نابود کند! حصار انگشتانش، دور اسلحه محکم‌تر می‌شود. عرق از شقیقه‌اش چکیده و صدای نفس‌هایش در گوشش می‌پیچد. انگشتش را روی هندزفری‌ می‌گذارد و با صدایی بلند می‌گوید: -«صدامو دارید؟! ضارب شناسایی شد! دنبالشم...» با شنیدن نویزِ ضعیف، ضربان قلبش بالا می‌رود! در همان لحظه، ضارب وارد کوچه می‌شود؛ کوچه‌ای تنگ، با دیوارهای بلند و سایه‌هایی که انگار دهان باز کرده‌اند تا او را ببلعند. مرد، لباس پلیس را از تنش درآورده و پرت می‌کند گوشه‌ای. انتهای کوچه به سمت راست می‌پیچد. کمیل به پیچ کوچه می‌رسد؛ پای زخمی‌اش می‌لرزد. مرد درست پشت پیچ ناپدید می‌شود! کمیل سرعتش را زیاد می‌کند، دستش را روی دیوار می‌کشد تا تعادلش را حفظ کند و در یک صدم ثانیه، مرد از پشت دیوار بیرون می‌جهد و قبل از اینکه کمیل فرصت واکنش داشته باشد، دستش را دور گردن کمیل حلقه می‌کند و سرش را با تمام توان به دیوار می‌کوبد. با این حرکت اسلحه از دستان کمیل سُر می‌خورد! صدای زنگ ممتد داخل گوش‌هایش می‌پیچد و تصویر روبه‌رویش موج برمی‌دارد. دست مرد مثل حلقه‌ای آهنی دور گردنش قفل شده و مجال نفس کشیدن را از او گرفته! مشتش را گره می‌کند و با تمام توان به پهلوی ضارب می‌کوبد اما به محض شنیدن ناله‌ی مرد، سرش با شدت بیشتری به خشت‌های دیوار برخورد می‌کند. سعی می‌کند تعادلش را حفظ کند. باریکه‌ی خون از شقیقه‌اش پایین می‌آید. صدای رضا از میان نویزها به گوشش می‌رسد: -«کمیل!صدامو داری؟!» چشمانش سیاهی می‌رود! مرد با آن بدنِ ورزیده، جایش را عوض کرده و گردن کمیل را بین ساعد و بازوی راستش زندانی می‌کند... کمیل حواسش جای دیگریست! از میان خونی که چشمانش را دربرگرفته، تصویر تار جواد را می‌بیند که با لبخندی ملایم می‌گوید: -«نقطه‌ ضعفت و پیدا کردم کمیل! می‌ترسم آخرش با گرفتنِ گردنت زمین گیرت کنن!...» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۳/۳۰ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یک سوزن به خودمان .... حرفم تلخ است ولی ان شاءالله که تلخیَش به خاطر حق بودنش باشد🤲🏻 این روزها که آقای رییس جمهور شده است سیبل و تیرهای عدم ولایت مداری به سویش روانه؛ به خود آمدم که مگر ما چقدر ولایت مدار بودیم که او را سرزنش میکنیم ⁉️ علی الاصول رهبر شهیدمان در مورد نظر دیگری داشت. علی الاصول رهبر شهیدمان در مورد نظر دیگری داشت. علی الاصول رهبر شهیدمان در مورد نظر دیگری داشت. علی الاصول رهبر شهیدمان در مورد مان نظر دیگری داشت. علی الاصول رهبر شهیدمان در مورد مان نظر دیگری داشت. و.... و هر بار ما نظر خودمان را عمل کردیم😔 آقای رییس جمهور فقط منتخب ۱۶ ملیون ایرانی نیست❗️ او عصاره و نماینده ی تمام ملت ایران است ❗️ هرچقدر مطیع محض نبودنشان به کاممان تلخ آمد به خود آییم و مطیع محضِ ولیِّ زمانمان باشیم. آنوقت عصاره ی ملت میشود کسی مثل 💔 https://eitaa.com/NhamofoghiDokhtaranBaEmam
بازگشت به نظر امام امت
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان: حجم: 11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه 💥امام باقر علیه السلام : هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد. ┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
علی الاصول منم پیرو ولی فقیه علی الاصول منم لااقل به شیعه شبیه علی الاصول علی العشق یا علی الایمان منم ز نسل دلی ها دلیرها ، ایران علی الاصول منِ داغدار ، خونخواهم که طبق نص کتابم قصاص می خواهم دچار ساغر ناب علی الاصول شدم چگونه شکر کنم باز هم قبول شدم بگو که هر چه بگویی به جان قبول کنم که فتح را به امید خدا حصول کنم ببین ندیده من آورده ام کلافم را بدون علم سیاست نگاه صافم را تو را ندیده خریدم به جات دل دادم پس از پیام تو از این خریدنم شادم چه کرده با دل مردم علی الاصول شما چه کرده با دل تاریک ما حلول شما بگو که هر چه بگویی به روی چشم آقا که تنگ دوره کنم تنگه ی خیابان را به امر حضرتتان ما فقط کنار آییم مگر به دیدنتان بر سر قرار آییم ✍زینت کریمی نیا
نه اهل حزب چپم من، نه اهل حزب شما گرایم، گرا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۵۴🎬 طاها با تمام توان فریاد می‌زند: -«کمیل کی تیراندازی کرددد؟؟» طاها منتظر جواب ک
🕸🦇 🎬 فشارِ ساعد و بازوی مرد روی گلوی کمیل بیشتر شده. حس می‌کند ریه‌اش هرلحظه چروک‌تر می‌شود. دهانش را باز و بسته می‌کند تا بلکه مولکول‌های هوا به دادش برسند! مثل ماهی که از تنگ بیرون افتاده باشد. تقلا می‌کند. پاشنه‌ پاهایش روی زمین کشیده می‌شود. چشمانش همه جا را سیاه می‌بینند. دست‌هایش بازوی مرد را چنگ می‌زنند. با تمام توان سعی می‌کند خودش را آزاد کند. اما...اما انگار نه انگار! تنها صدایی که حالا می‌شنود، صدای نویز هندزفری درون گوشش است: -«کمیل؟!» سرش سنگین شده. باریکه‌ی خون از کنار ابرویش پایین می‌آید و روی پلک‌هایش می‌نشیند. در خلسه‌ای مبهم فرو می‌رود! کوچه‌ی تاریک، محو می‌شود. ناگهان جای خودش را می‌دهد به چند سال قبل. جواد، تن کمیل را روی تشکِ ورزشگاه پرت می‌کند و روی کمرش می‌نشیند! بدون آنکه وزنش را روی تنش بیاندازد، گلویش را از پشت گرفته و سرش را بلند می‌کند... اما قبل از واکنش‌ِ کمیل رهایش می‌کند. با همان لبخندِ همیشگی کمک می‌کند کمیل بنشیند... -«خوبی؟!» کمیل دست روی گلویش گذاشته و از جان و دل سرفه می‌کند! -«خدا لعنتت کنه جواد! آخ آخ آح! مهره‌های گردنم شکست!» جواد موهایش را با دست مرتب کرده و عرق پیشانی‌اش را پاک می‌کند. -«چقدر لوس شدی مردحسابی! با این قدرت بدنی مثلا حافظِ جونِ مردمی؟» کمیل بدنش را روی تشک رها می‌کند. -«دیگه نمی‌کشم...» جواد دستش را جلو می‌آورد. -«بلند شو.» -«گفتم نمی‌کشم مسلمون!» -«آدم تا وقتی خودش قبول نکرده که شکست خورده، هیچ‌کس نمی‌تونه زمین‌گیرش کنه... تبریک میگم! تو یه شکست خورده‌ای» و با لبخندی مشهود از پهلوی کمیل نیشگون می‌گیرد. صدای جواد دوباره در ذهنش زنده می‌شود. -«بهت میگم پاشوووو!» فشار دور گلوی کمیل ناگهان شُل می‌شود. نه به‌خاطر رحمِ مرد، به این دلیل که کمیل دیگر تقلا نمی‌کند. بدنش مثل تکه‌ای پارچه از دست مرد می‌افتد و روی زمین ولو می‌شود. یک‌لحظه نگاه مرد روی هندزفری ثابت می‌ماند. -«لعنتی» ناگهان دستش را بالا می‌آورد و هندزفری را از گوشش بیرون می‌کشد. پرتش می‌کند روی زمین. قدم‌هایش را تند می‌کند و می‌رود به سمت باغچه‌‌ای که مقابل خانه است. میان خاک‌ها چنگی می‌زند و تکه سنگی را میان مشتش می‌فشارد. با تمام توان روی هندزفری می‌کوبد. وقتی مطمئن می‌شود که کاملا خورد شده سنگ را پرت می‌کند زمین. صدای نفس‌های بریده‌ی کمیل مثل سوتی ضعیف از میان گلوی نیمه‌بسته‌اش بیرون می‌زند. دستش را روی زمین تکیه‌گاه می‌کند. می‌خواهد بلند شود. اما مرد بدون لحظه‌ای مکث، پایش را بالا می‌آورد. تمام توانش را خرج می‌کند. لگد محکمی به پهلوی کمیل می‌زند. یک‌لحظه روح از تن کمیل می‌پرد. صدای فریادش در گلو خفه می‌شود. به همین لگد کفایت نمی‌کند که دوباره نیرویش را جمع می‌کند و این‌بار محکم‌تر می‌زند. در یک‌لحظه یقه‌ی کمیل را چنگ می‌زند و اورا روی زمین می‌کشد، آنقدر می‌کشد که از موقعیت دور شود و نتوانند پیدایش کنند. کمیل چنگ می‌زند، به زمین و زمان. دستش را روی آسفالت فشار می‌دهد. می‌خواهد مقاومت کند. اما...اما فایده ندارد. از درد نفسش بند می‌آید. حس می‌کند تمام پوست دستش کنده شده. خرده سنگ هارا روی گوشت و پوستِ دستش حس می‌کند. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۳/۳۱ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344