هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
یک سوزن به خودمان ....
حرفم تلخ است
ولی ان شاءالله که تلخیَش به خاطر حق بودنش باشد🤲🏻
این روزها که آقای رییس جمهور شده است سیبل و تیرهای عدم ولایت مداری به سویش روانه؛
به خود آمدم که مگر ما چقدر
ولایت مدار بودیم که او را سرزنش میکنیم ⁉️
علی الاصول رهبر شهیدمان در مورد #سبک_ازدواجمان نظر دیگری داشت.
علی الاصول رهبر شهیدمان در مورد #فرزندآوریمان نظر دیگری داشت.
علی الاصول رهبر شهیدمان در مورد #حمایت_از_کالای_ایرانی نظر دیگری داشت.
علی الاصول رهبر شهیدمان در مورد #کتاب_خوانی مان نظر دیگری داشت.
علی الاصول رهبر شهیدمان در مورد #مصرف_گرایی مان نظر دیگری داشت.
و....
و هر بار ما نظر خودمان را عمل کردیم😔
آقای رییس جمهور فقط منتخب ۱۶ ملیون ایرانی نیست❗️
او عصاره و نماینده ی تمام ملت ایران است ❗️
هرچقدر مطیع محض نبودنشان به کاممان تلخ آمد
به خود آییم و مطیع محضِ ولیِّ زمانمان باشیم.
آنوقت عصاره ی ملت میشود کسی مثل #سیدحسن_نصرالله 💔
https://eitaa.com/NhamofoghiDokhtaranBaEmam
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه ✨
💥امام باقر علیه السلام :
هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد.
┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
علی الاصول منم پیرو ولی فقیه
علی الاصول منم لااقل به شیعه شبیه
علی الاصول علی العشق یا علی الایمان
منم ز نسل دلی ها دلیرها ، ایران
علی الاصول منِ داغدار ، خونخواهم
که طبق نص کتابم قصاص می خواهم
دچار ساغر ناب علی الاصول شدم
چگونه شکر کنم باز هم قبول شدم
بگو که هر چه بگویی به جان قبول کنم
که فتح را به امید خدا حصول کنم
ببین ندیده من آورده ام کلافم را
بدون علم سیاست نگاه صافم را
تو را ندیده خریدم به جات دل دادم
پس از پیام تو از این خریدنم شادم
چه کرده با دل مردم علی الاصول شما
چه کرده با دل تاریک ما حلول شما
بگو که هر چه بگویی به روی چشم آقا
که تنگ دوره کنم تنگه ی خیابان را
به امر حضرتتان ما فقط کنار آییم
مگر به دیدنتان بر سر قرار آییم
✍زینت کریمی نیا
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۵۴🎬 طاها با تمام توان فریاد میزند: -«کمیل کی تیراندازی کرددد؟؟» طاها منتظر جواب ک
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۵۵🎬
فشارِ ساعد و بازوی مرد روی گلوی کمیل بیشتر شده.
حس میکند ریهاش هرلحظه چروکتر میشود.
دهانش را باز و بسته میکند تا بلکه مولکولهای هوا به دادش برسند!
مثل ماهی که از تنگ بیرون افتاده باشد. تقلا میکند. پاشنه پاهایش روی زمین کشیده میشود.
چشمانش همه جا را سیاه میبینند.
دستهایش بازوی مرد را چنگ میزنند. با تمام توان سعی میکند خودش را آزاد کند. اما...اما انگار نه انگار!
تنها صدایی که حالا میشنود، صدای نویز هندزفری درون گوشش است:
-«کمیل؟!»
سرش سنگین شده.
باریکهی خون از کنار ابرویش پایین میآید و روی پلکهایش مینشیند.
در خلسهای مبهم فرو میرود!
کوچهی تاریک، محو میشود.
ناگهان جای خودش را میدهد به چند سال قبل.
جواد، تن کمیل را روی تشکِ ورزشگاه پرت میکند و روی کمرش مینشیند!
بدون آنکه وزنش را روی تنش بیاندازد، گلویش را از پشت گرفته و سرش را بلند میکند...
اما قبل از واکنشِ کمیل رهایش میکند.
با همان لبخندِ همیشگی کمک میکند کمیل بنشیند...
-«خوبی؟!»
کمیل دست روی گلویش گذاشته و از جان و دل سرفه میکند!
-«خدا لعنتت کنه جواد! آخ آخ آح!
مهرههای گردنم شکست!»
جواد موهایش را با دست مرتب کرده و عرق پیشانیاش را پاک میکند.
-«چقدر لوس شدی مردحسابی! با این قدرت بدنی مثلا حافظِ جونِ مردمی؟»
کمیل بدنش را روی تشک رها میکند.
-«دیگه نمیکشم...»
جواد دستش را جلو میآورد.
-«بلند شو.»
-«گفتم نمیکشم مسلمون!»
-«آدم تا وقتی خودش قبول نکرده که شکست خورده، هیچکس نمیتونه زمینگیرش کنه...
تبریک میگم! تو یه شکست خوردهای»
و با لبخندی مشهود از پهلوی کمیل نیشگون میگیرد.
صدای جواد دوباره در ذهنش زنده میشود.
-«بهت میگم پاشوووو!»
فشار دور گلوی کمیل ناگهان شُل میشود.
نه بهخاطر رحمِ مرد، به این دلیل که کمیل دیگر تقلا نمیکند. بدنش مثل تکهای پارچه از دست مرد میافتد و روی زمین ولو میشود.
یکلحظه نگاه مرد روی هندزفری ثابت میماند.
-«لعنتی»
ناگهان دستش را بالا میآورد و هندزفری را از گوشش بیرون میکشد. پرتش میکند روی زمین. قدمهایش را تند میکند و میرود به سمت باغچهای که مقابل خانه است.
میان خاکها چنگی میزند و تکه سنگی را میان مشتش میفشارد. با تمام توان روی هندزفری میکوبد. وقتی مطمئن میشود که کاملا خورد شده سنگ را پرت میکند زمین.
صدای نفسهای بریدهی کمیل مثل سوتی ضعیف از میان گلوی نیمهبستهاش بیرون میزند. دستش را روی زمین تکیهگاه میکند. میخواهد بلند شود.
اما مرد بدون لحظهای مکث، پایش را بالا میآورد. تمام توانش را خرج میکند. لگد محکمی به پهلوی کمیل میزند.
یکلحظه روح از تن کمیل میپرد. صدای فریادش در گلو خفه میشود.
به همین لگد کفایت نمیکند که دوباره نیرویش را جمع میکند و اینبار محکمتر میزند.
در یکلحظه یقهی کمیل را چنگ میزند و اورا روی زمین میکشد، آنقدر میکشد که از موقعیت دور شود و نتوانند پیدایش کنند.
کمیل چنگ میزند، به زمین و زمان. دستش را روی آسفالت فشار میدهد. میخواهد مقاومت کند. اما...اما فایده ندارد. از درد نفسش بند میآید. حس میکند تمام پوست دستش کنده شده. خرده سنگ هارا روی گوشت و پوستِ دستش حس میکند.
#پایان_قسمت۵۵✔️
🗓۱۴۰۵/۳/۳۱
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail