eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۵۴🎬 طاها با تمام توان فریاد می‌زند: -«کمیل کی تیراندازی کرددد؟؟» طاها منتظر جواب ک
🕸🦇 🎬 فشارِ ساعد و بازوی مرد روی گلوی کمیل بیشتر شده. حس می‌کند ریه‌اش هرلحظه چروک‌تر می‌شود. دهانش را باز و بسته می‌کند تا بلکه مولکول‌های هوا به دادش برسند! مثل ماهی که از تنگ بیرون افتاده باشد. تقلا می‌کند. پاشنه‌ پاهایش روی زمین کشیده می‌شود. چشمانش همه جا را سیاه می‌بینند. دست‌هایش بازوی مرد را چنگ می‌زنند. با تمام توان سعی می‌کند خودش را آزاد کند. اما...اما انگار نه انگار! تنها صدایی که حالا می‌شنود، صدای نویز هندزفری درون گوشش است: -«کمیل؟!» سرش سنگین شده. باریکه‌ی خون از کنار ابرویش پایین می‌آید و روی پلک‌هایش می‌نشیند. در خلسه‌ای مبهم فرو می‌رود! کوچه‌ی تاریک، محو می‌شود. ناگهان جای خودش را می‌دهد به چند سال قبل. جواد، تن کمیل را روی تشکِ ورزشگاه پرت می‌کند و روی کمرش می‌نشیند! بدون آنکه وزنش را روی تنش بیاندازد، گلویش را از پشت گرفته و سرش را بلند می‌کند... اما قبل از واکنش‌ِ کمیل رهایش می‌کند. با همان لبخندِ همیشگی کمک می‌کند کمیل بنشیند... -«خوبی؟!» کمیل دست روی گلویش گذاشته و از جان و دل سرفه می‌کند! -«خدا لعنتت کنه جواد! آخ آخ آح! مهره‌های گردنم شکست!» جواد موهایش را با دست مرتب کرده و عرق پیشانی‌اش را پاک می‌کند. -«چقدر لوس شدی مردحسابی! با این قدرت بدنی مثلا حافظِ جونِ مردمی؟» کمیل بدنش را روی تشک رها می‌کند. -«دیگه نمی‌کشم...» جواد دستش را جلو می‌آورد. -«بلند شو.» -«گفتم نمی‌کشم مسلمون!» -«آدم تا وقتی خودش قبول نکرده که شکست خورده، هیچ‌کس نمی‌تونه زمین‌گیرش کنه... تبریک میگم! تو یه شکست خورده‌ای» و با لبخندی مشهود از پهلوی کمیل نیشگون می‌گیرد. صدای جواد دوباره در ذهنش زنده می‌شود. -«بهت میگم پاشوووو!» فشار دور گلوی کمیل ناگهان شُل می‌شود. نه به‌خاطر رحمِ مرد، به این دلیل که کمیل دیگر تقلا نمی‌کند. بدنش مثل تکه‌ای پارچه از دست مرد می‌افتد و روی زمین ولو می‌شود. یک‌لحظه نگاه مرد روی هندزفری ثابت می‌ماند. -«لعنتی» ناگهان دستش را بالا می‌آورد و هندزفری را از گوشش بیرون می‌کشد. پرتش می‌کند روی زمین. قدم‌هایش را تند می‌کند و می‌رود به سمت باغچه‌‌ای که مقابل خانه است. میان خاک‌ها چنگی می‌زند و تکه سنگی را میان مشتش می‌فشارد. با تمام توان روی هندزفری می‌کوبد. وقتی مطمئن می‌شود که کاملا خورد شده سنگ را پرت می‌کند زمین. صدای نفس‌های بریده‌ی کمیل مثل سوتی ضعیف از میان گلوی نیمه‌بسته‌اش بیرون می‌زند. دستش را روی زمین تکیه‌گاه می‌کند. می‌خواهد بلند شود. اما مرد بدون لحظه‌ای مکث، پایش را بالا می‌آورد. تمام توانش را خرج می‌کند. لگد محکمی به پهلوی کمیل می‌زند. یک‌لحظه روح از تن کمیل می‌پرد. صدای فریادش در گلو خفه می‌شود. به همین لگد کفایت نمی‌کند که دوباره نیرویش را جمع می‌کند و این‌بار محکم‌تر می‌زند. در یک‌لحظه یقه‌ی کمیل را چنگ می‌زند و اورا روی زمین می‌کشد، آنقدر می‌کشد که از موقعیت دور شود و نتوانند پیدایش کنند. کمیل چنگ می‌زند، به زمین و زمان. دستش را روی آسفالت فشار می‌دهد. می‌خواهد مقاومت کند. اما...اما فایده ندارد. از درد نفسش بند می‌آید. حس می‌کند تمام پوست دستش کنده شده. خرده سنگ هارا روی گوشت و پوستِ دستش حس می‌کند. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۳/۳۱ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از روضه خانگی
@RozeKhanegeeروضه خانگی - حضرت علی اکبر(ع) - 1542.mp3
زمان: حجم: 11.8M
🎙به جای جای دلم جای پای توست حسین... 🔻روضه (ع) ⏱ | 14:53 👤حاج سید محمد 💡 کانال روضه‌های کوتاهِ کاملِ خانگی @RozeKhanegee
دعای فرج.mp3
زمان: حجم: 5.7M
❤️دعـــــــــــای فـــــــــــرج ❤️ بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم 💚اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کلمح الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.💚 🔻 باصدای:مهدی تهوری
باغ انارسینه سرخ قسمت ۲_2_1.mp3
زمان: حجم: 19.3M
بسم الله الرحمن الرحیم آنچه لعابِ سرخی را به دل می‌بخشد، حکایتِ عشق است. و سرانجامِ عشق، جز دو راهیِ تیرگی و سپیدی نیست... سرنوشت حنیفه و تمام آنان که همراهش در مسیر آشفتگیِ قلب‌هایشان قدم می‌گذارند، چیست؟ ✍🏻نویسنده‌ این قسمت: خانم‌طیبی‌میگونی(ام‌حسین) 🎙گویندگان: زهرازرگران، فاطمه‌ده‌نوی، مهدی‌تهوری، امین‌اخگر، سادات‌حسینی(دماوند)، بهارحسینی، محمدمقدسی کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار 🌿 @ANARSTORY
آیه 19 سوره ملک أَوَلَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ فَوْقَهُمْ صَافَّاتٍ وَيَقْبِضْنَ ۚ مَا يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمَٰنُ ۚ إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ بَصِيرٌ آیا ندانسته اند که پرندگان بالای سرشان را در حالی که بال می گشایند و می بندند، فقط [خدای] رحمان در فضا نگه می دارد؟ ... [ملک–19]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۵۵🎬 فشارِ ساعد و بازوی مرد روی گلوی کمیل بیشتر شده. حس می‌کند ریه‌اش هرلحظه چروک‌ت
🕸🦇 🎬 یک طرف فریاد می‌کشند. جمعیت معترضان بیشتر شده و طرفی دیگر، حیران منتظر نیروی کمکی‌اند تا وضعیت را سر و سامان بدهند! رضا درگیر موقعیت‌یابیِ کمیل است. و یاسردرحالی که سعی می‌کند چشم از افرادِ مشکوک برندارد، پشت ماشین پناه گرفته و سرش را خم می‌کند. -«پاس یک پاس یک، مرکز! مرکز صدامو داری؟» -«پاس یک، اعلام وضعیت!» -«بچه‌ها دید درست ندارن، نمی‌تونن باهاشون درگیر شن! توکوچه‌های فرعی چندتا بسیجی‌ و پلیسو زمین‌گیر کِردَن... وضعیت قرمزه! تکرار می‌کنم! وضعیت قرمزه!» طاها به عینه شاهد هیاهویی‌ست که در قلب تهران به راه افتاده! میان تجمع، همان افراد سیاهپوش، جوان‌های بی‌گناهِ معترض به آزادی را از پشت با اسلحه زخمی کرده و با فریاد و سیاه‌نمایی جوان‌های دیگر را تحریک می‌کنند تا با پلیس درگیر شوند. طاها مشتش را به دست سالم رضا می‌کوبد: -«زود باششش...» رضا با سکوتی مملو از اضطراب روی دکمه‌ای کلیک کرده و سرش را به سمت او برمی‌گرداند. -«پیداش کردم!» طاها دیگر طاقت نمی‌آورد. درِ ون را باز می‌کند و بی‌توجه به درد پهلویش بیرون می‌پرد. بدون لحظه‌ای مکث بی‌سیمش را بالا می‌آورد: -«مرکز مرکز، پاس یک؛ موقعیتِ پاس سه رو واست می‌فرستم. یکی رو بفرست دنبالش. مفهمومه؟ گروهت چشم از سوژه برنداره‌هاااا...» -«مفهمومه عامو! رفتممم!» ضربان قلبش دیوانه‌وار بالا رفته. چهره‌ی جواد بی‌اختیار در ذهنش جان می‌گیرد. زیر لب می‌گوید: -«این بچه‌رو سپردی به من بدبختم کردی، خدا ازت نگذره جواد!» از نزدیک‌ترین کوچه میانبر می‌زند. فکش را روی هم فشار می‌دهد. بی‌سیم را جلوی دهانش می‌گیرد و فریاد می‌زند: -«پاس یک، کجایی؟» یاسر از میان جمعیت متلاطم عبور می‌کند. -«الان می‌رسممم.» نقطه‌ی قرمزِ روی نقشه با سرعت از او دور می‌شود! نور خانه‌ها روی زمین خاکی می‌افتد و سایه‌اش را کش می‌دهد. سرش را به اطراف می‌چرخاند. تنها صدمتر با موقعیت فاصله دارد! اما...اما هرچه بیشتر می‌دود احساس می‌کند کوچه کِش می‌آید. پیچ را که رد می‌کند چشمش به مردی می‌خورد که با تمام توان درحال دویدن است! اما! این را مطمئن است که مرد هیچ شباهتی به کمیل ندارد! __ دستان کمیل بی‌هدف بالا می‌آید. زبان به اشهد نمی‌چرخد! خون روی سر و صورتش خشک شده. نمی‌تواند نفس بکشد! درد از جمجمه تا چشمانش کش می‌آید. مرگ را می‌بیند! جواد را هم! زبانش خشک شده، چسبیده به سقف دهانش. در همین حال که سعی می‌کند با سرفه‌هایی که بیشتر شبیه ناله‌اند، راه نفسش را باز کند، کسی از دور اسمش را فریاد می‌زند. با نفس‌هایی کش‌دار و چهره‌ای شکسته خودش را به کمیل می‌رساند. زانو می‌زند. دستانش می‌لرزند. سر کمیل را بالا می‌آورد! یک لحظه با دیدن چهره‌ی کمیل نفسش بند می‌آید. -«یاحسین...یاحسین....» دست دیگرش را قاب صورتش کرده و خون خشکیده را از روی پلکش کنار می‌زند. صدایش می‌لرزد: -«کمیل جان صد...صدامو می‌شنوی؟» وضعیتش را که می‌بیند، قلبش میان سینه‌ مچاله می‌شود! نگاهش یک‌لحظه هم از چهره‌‌ی کمیل، کنار نمی‌رود. لب‌های کبود، سینه‌ای بی‌حرکت، چشمان نیمه باز، گردن منقبض و بدنی که بی‌اختیار و خاموش تقلا می‌کند. دستش را زیر گردن کمیل می‌برد. خیلی سریع چانه‌اش را کمی بالا می‌کشد تا راه هوا بازتر شود. حسین را به فرزند شش ماهه‌اش قسم می‌دهد! به همان گلویی که از خون سیراب شد. قسمش می‌دهد تا او را شرمنده‌ی جواد و مادرش نکند! بی‌اختیار قطره اشک سمجی از گوشه‌ی چشمانش سر می‌خورد و روی پیشانی‌ کمیل می‌نشیند. ریه‌اش را از اکسیژن پر می‌کند و تنفس دهان به دهان می‌دهد. چندبار این کار را تکرار می‌کند و بعد سرش را در آغوش می‌گیرد. انگشت شست‌اش را میان دو ابرویش می‌گذارد و با فشاری ملایم ماساژ می‌دهد. -«نفس بکش جانِ جدت!» -«کمیلللل باتواممم! تو رو روحِ جواد نفس بکش!» قفسه سینه‌ی کمیل با دردی وحشتناک بالا می‌آید. صدای نفس خسته‌ی کمیل را که می‌شنود؛ بی‌اختیار دستش را دور تن او می‌پیچد و لحظه‌ای، آرام در آغوشش می‌کشد. نمی‌داند، یادش نمی‌آید آخرین بار کی کمیل را خوب دیده بود! اصلا از آخرین باری که او را درمیان آغوشش فشرده بود چقدر می‌گذشت؟ یک‌لحظه سرش بالا می‌آید و خیره می‌شود به آسمان‌، انگار که یک‌لحظه چهره‌ی جواد را میان تاریکی آسمان شهر دیده باشد. نفس می‌کشد، آنقدر محکم که تمام ریه‌هایش پر از هوا شود. شاسی بیسیم را فشار می‌دهد. آرام می‌گوید: -«مرکز! سریع نیروی کمکی بفرست؛ وضعیت کمیل خوب نیست...» 🗓۱۴۰۴/۴/۱ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا