دعای فرج.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
❤️دعـــــــــــای فـــــــــــرج ❤️
بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم
💚اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کلمح الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.💚
#دعای_فرج🔻
باصدای:مهدی تهوری
هدایت شده از آیت الله سیفی مازندرانی
🔴 تذکر مهم آیت الله سیفی مازندرانی به ریاست محترم جمهور پیرامون برخی سخنان ایشان در مراسم عزاداری شب عاشورا در حرم امام خمینی قدس سره
بسم الله الرحمن الرحیم
و الحمد لله و الصلاة و السلام علی محمد و آله الطاهرین لا سیما بقیة الله فی الأرضین و أوفر تحیاته علی الشهداء و الصدیقین
جناب آقای پزشکیان
رئیس محترم جمهوری اسلامی ایران
🔸اگر بنا بود که هر شخص مسئولی به برداشت و فهم خودش از کتاب الله عمل کند، پس مقام فقاهت و ولایت فقیه چه جایگاهی دارد؟!
🔸از نظر فقه شیعه همه مسئولین حتی رئیس جمهور همانند سایر مردم بوده و برداشت و نظر و فهم آنان از کتاب مجید و روایات از هیچ اعتباری برخوردار نبوده و عمل طبق آن فهم و برداشت خلاف شرع است.
🔸معنا و مفهوم ولایت فقیه این است محوریت صیانت از کیان نظام اسلامی و حفظ مصالح اسلام و مسلمین فقط و فقط با ولی امر مسلمین بوده و مبتنی بر فهم ایشان از شرع مقدس می باشد.
🔸در دوران غیبت این فقیه جامع شرایط است که امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف فرمود: «فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله» و امام صادق علیهالسلام فرمودند: «فانی قد جعلته علیکم حاکما» نه غیر ایشان.
🔸اینجانب به جنابعالی و سایر مسئولین هشدار و زنهار میدهم این راه اشتباه را ادامه ندهید.
🔸اسلام و مسلمین و نظام مقدس جمهوری اسلامی صاحب دارد ، و صاحب آن ولی الله اعظم امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است و در دوران غیبت آن حضرت فقیه جامع شرایط فتوا و رهبری که منتخب مومنان است ، ولی شرعی مردم و حافظ شریعت و مذهب تشیع و کیان اسلام و مسلمین است.
🔸این ملت تنها گوش به فرمان ولی امر مسلمین است و اگر هر شخصی خدای ناکرده در هر سمتی برای خود در مقابل حکم رهبری استقلال رای قائل باشد در حکم طاغوت است ، بنده فقط خیر و صلاح شما عزیزان را میخواهم.
🔸امیدواریم که از خط ولایت مطلقه فقیه زاویه پیدا نکنید و فهم خود را از کتاب مجید و نهج البلاغه و روایات ائمه معصومین علیهم السلام ملاک عمل قرار ندهید، که اگر چنین باشد معنایی جز انحراف و استبداد رای در مقابل ولی امر مسلمین ندارد.
و السلام علی من اتبع الهدی
علی اکبر سیفی مازندرانی
۳ تیر ۱۴۰۵
🌐صفحات رسمی حضرت آیتالله سیفی مازندرانی در فضای مجازی👇🏻
📱سایت | ایتا | بله | ویراستی
✅ @seyfimazandrani_com
روزی به وسعت یک سال
قسمت ۱
از همان نماز صبح جنب و جوشی در ده حس میشود. هر کسی در تدارکیست. میعادگاه، چهارده معصوم هست. آن دمِ قنات و چنارهای کهن سالی که احتمالاً دو قرنی شاهد عزاداری مردم ترکان هستند. هنوز ریشههایی خواب در کل مفاصل و ماهیچهها در جریان هست که باید بیدار شوی. عرفاً برای منِ جوان زشت هست قبل از بالا آمدن خورشید بیدار شوم، ولی خب انگار راهی نیست. باید بدون معطلی نماز صبح را به مناسکِ پوشیدنِ لباسِ رسمی وصل کرد و راه افتاد. کلاً دل سنگینتر از اهل و عیال هستم و آنها را با پدر خانمِ سحرخیز راهی میکنم. البته اینکه میخواهم مسیر دو سه کیلومتری را هم پیاده بروم بی اثر نیست.
بر اثر تأهل و تعهد، هر سال از تعداد پیادهروها کم میشوند و به تعداد ماشینهای پارک شدهی بالای چهارده معصوم اضافه میشود.
همان دم خانهی بابا متوجه میشوم شال گردنِ سبزِ عزایم را جا گذاشتهام. وقت ندارم. دستی بر جای خالیاش میکشم و راه میافتم. چند نفری ترمز میزنند و تعارف میکنند. تشکر میکنم و میفهمانم قصدم پیاده رفتن هست.
تا ساختمانهای ده همراهت باشند، حس و حالت یک پیادهروی صبحگاهی هست. قدمهایت هرچند استوار، بار خنثایی دارند. همین که ساختمانها ته میکشد و زمین بکر شروع میشود، چیزی تغییر میکند. تنهایات به چشم میآید و روحت بسط پیدا میکند. افقِ پر نورِ قبل از طلوع، دلت را روشن میکند. سکوت صحرا زبانت را باز میکند و بهت اجازه میدهد دقایقی را با خودت خلوت کنی. میدانم انتظار ندارید از خلوتم چیزی بگویم.
تکهای از خورشید بیرون آمده و صدای حاج محمد کربلایی غلامحسین از خلوت و خیال بیرونم میکشد.
«یاران عزای کیست؟ که در دشت کربلاست»
این یعنی مراسم عزای روز عاشورا به صورت رسمی شروع شد.
ادامه دارد ...
#عاشورا حسینی ۱۴۴۸
چهارم تیرماه ۱۴۰۵
روستای ترکان (شهرستان مروست)
سید محمد یزدانی
روزی به وسعت یک سال
قسمت ۲
دقایقی از کنار جادهی آسفالت به خاکی راه چهار معصوم اندختهام و با گرد و خاک لاستیکِ سوارهها دمخور شدم. وسطای پارکینگ فصلی، مادری صورت خوابآلودِ پسر مو خرماییاش را با بطری آبِ میراندایی، نصفه نیمه میشست و شانهای به سر پسرک میکشید. سید در آن سو به دنبال سنگی، کلوخی یا هر مانعی برای لاستیک ساینایش هست تا همسرش موقع برگشت، بدون نگرانی بتواند ماشینِ در شیب پارک شده را حرکت دهد.
از پلههای بلندِ سنگیِ کنار آبنما پایین میروم. کودکانی لیوان شیر به دست، بر لبهی جوب نشستهاند. خشکی دهانم حواسم را پرت میکند. همان پایین پلهها نزدیکی مظهر قنات قدیم، قهوههای یزدی به صف شدهاند. میدانم شاید معدهام را اذیت کند، اما شیرینیش را میپسندم. به لیوانکی اکتفا میکنم. داداشم را میبینم که خیلی زود در نقش خود فرو رفته و بساط تولید محتوایش به راه است.
به سمت چپ محوطه میروم تا بیرون از حلقه جمعیتی بتوانم نوشتنم را شروع کنم. هر از گاهی دوستی، آشنایی میآید و سلام علیکی میکند و بین نوشتن فاصله میاندازد. مغزم را کنترل میکنم تا رشته کلام از دستم نرود. باید از خواب سید عمادم نهایت استفاده را بکنم و روایت را به جایی برسانم. هر از گاهی با صدایی از دستههای جوش دور مغزم هوای عزاداری جمعی را میکند؛ اما نوشتن را عزای خود میدانم.
«امشب شب عذاب بُوَد
صاحب عزا خدا بُوَد»
در زیر سایه درختان چنار، زنان نشستهاند و مردان در میانهی میدان در حال سینه زنی هستند. عدهای هم حلقههای صله ارحام دوستان و اقوام را تشکیل دادهاند.
در هر طرفی از محوطه ۱۴ معصوم خانواده بساط نذرشان به پا است و سلیقه های متفاوت را در بر میگیرد. از آش و عدسی گرفته تا شیر و چای.
جوش دور سرعت گرفته است و دارد به آخرش میرسد.
چاوشی «جانم فدای سُم سمند تو با حسین
ای گردنم اسیر کمند تو یا حسین
آه از غمت » حاج محمد پایانش را اعلام میکند.
«یا حسین» به صورت متوالی از دو دستهی سینه زنی در جواب حاج محمد بالا میرود.
صدا نگاهم را از صفحه کلید میگیرد. لحاظتی همراهی میکنم.
جمعیت که شروع میکند از هم پاشیدن،
حاج اصغر میکروفن را برداشته و مردم را به مشارکت در امر خیر ساخت و ساز سالن قبرستان فرا میخواند. مردهای عزادار خودجوش حصیرها و موکتها را پهن میکنند و آماده میشوند برای زیارت عاشورا.
تمرکزم را به هزار زحمت متمرکز کردم ولی خب یک چیزایی فراتر از خواست آدم هست. از جمله خطابهی مذهبی-سیاسی شیخ محمد که واقعا احسنت دارد. ترکیب چهره جوان و زبان بدن مقتدرانه با محتوای به روز و بجا یک ترکیب برنده هست.
اصلا همین توجه به امر ولایت فقیه هست که مجلس را از مجلسی متمایز میکند.
این است که دقایقی نوشتن را کنار گذاشتم و گوشم را دادم به شیخ.
زیارت عاشورا را حمید آقا دهقان شروع کرد. همیشه روضههای اول و وسط زیارت و دعا را خسته کننده میدانم. اما امروز برایم حکم زمان دارد. خوشحال هستم که فرصت بیشتری برای نوشتن دارم.
آقا حامد فراز پایانی عاشورا را میخواند. جمعیت برای حرکت به سمت ده به تکاپو افتادند.
ادامه دارد ...
#عاشورا حسینی ۱۴۴۸
چهارم تیرماه ۱۴۰۵
روستای ترکان (شهرستان مروست)
سید محمد یزدانی
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عزای امام حسین با برنج انگلیسی های حق کش؟!
@BisimchiMedia
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۵۶🎬 یک طرف فریاد میکشند. جمعیت معترضان بیشتر شده و طرفی دیگر، حیران منتظر نیروی ک
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۵۷🎬
با دیدن مجروحها، آشفتگیِ جمعیت و عملیاتهای نامنظمِ کشتهسازی، دستور کنترل منطقه صادر میشود.
چند ثانیه بعد، صدای شلیک کپسولهای گاز اشکآور در خیابان میپیچد.
دود سفید آرامآرام راهش را میان جمعیت باز میکند و در هوا پخش میشود.
فریادها بلندتر میشوند.
عدهای سرفهکنان عقب میکشند، عدهای دیگر با پوشاندن دهان و بینی، مشتشان را بالا آورده و شعار میدهد!
رضا نگاهی کوتاه به ساعتش میاندازد؛ عقربهها انگار کندتر از همیشه حرکت میکنند. بلافاصله تصویر دوربینها را یکییکی بررسی میکند. میان آنهمه دود، دویدن و ازدحام، پیدا کردن افراد، شبیه پیدا کردن سوزنی در انبار کاه است.
آمبولانسها پشت دیوار جمعیت و خودروهای رها شدهگیر افتادهاند.
آژیرها بیوقفه زوزه میکشند، اما راهی برای عبور ندارند. هر ثانیهای که میگذرد، میتواند به قیمت جان یک نفر تمام شود.
رضا دستش را روی پیشانی عرقکردهاش میکشد و زیر لب، با درماندگی میگوید:
-«خدایا خودت بخیر بگذرون!...»`
بیسیم را بالا میآورد:
-«مرکز صحبت میکنه! چند گروه ناشناس دارن از آشفتگیِ جمعیت سوءاستفاده میکنن. نیروها درحال تخلیهی افراد از محدوده هستن تا بتونیم مجروحا رو منتقل کنیم.»
صدا با وجود خشخشِ بیسیم به گوش طاها میرسد.
لبهای خشکیدهاش را با زبان تر میکند:
-«دریافت شد. اولویت با حفظ جون مردم و جداسازی افراد آسیبدیدهست...حواستون باشه.»
طاها یاسر را از دور میبیند که به سمتش میآید!
سر کمیل را آرام روی زمین گذاشته و از جایش بلند میشود.
یاسر قدم تند میکند. همینکه به طاها میرسد، نفس در سینهاش حبس میشود!
میخواهد حرفی بزند که طاها مجالش نمیدهد!
خسته و بیرمق میگوید:
-«یاسر حواست بهش باشه... زود برمیگردم!»
اما هنوز قدم اول را برنداشته، یاسر مچ دستش را محکم میگیرد.
-«عامو ردیابِ کمیل یه جا دیگه رو نشون میداد... فکر کنم کمیل عمدا ردیابو زده به ضاربو تا راحتتر بتونیم پیداش کنیم.
منم باهاش درگیر نشدم تا اگه به هر نحوی با شرکت نجاتو ارتباط داره متوجهش شیم!
به رضا گفتم چشم ازش برنداره!»
طاها چند ثانیه به چشمان یاسر خیره میماند و بعد با رنگ و رویی پریده سر تکان میدهد.
-خوبه!
ذهنش آوارهی کوچههای لاهور است.
همان شهری که جواد را برای همیشه در خود بلعید!
آن زمان هم اینچنین حس و حالی داشت. خسته و سرگردان بود؛ و از همه تلختر، غریب!
غریب...
چه اسم آشنایی!
سعی میکند حواسش را جمع کند.
صداها از پشت دیواری ضخیم به گوشش میرسند.
قدم تند میکند.
-«مرکز! وضعیت محدودهی آمبولانس؟ لازمه خودم وارد عمل شم؟»
رضا روی صفحه زوم میکند:
-«نیروهای انتظامی و بسیج دارن مسیرو باز میکنن! شما برگردید...»
طاها از میان دود و مردمی که از ترس تنها نظارهگرِ این آشوباند، شانه باز میکند و جلو میرود.
یک نفر به او برخورد میکند، جوانیست حدودا بیست ساله با تیپی اسپرت!
مردی با صورت پوشیده دستش را روی گردن جوان گذاشته و یک پسرِ بسیجیِ را با انگشت نشان میدهد. دم گوشش زمزمه میکند:
-«بزنش!»
مرد سریع گورش را گم میکند و جوان را با آن تعصب کورکورانه و وسوسهی وحشتناک تنها میگذارد!
طاها قبل از قدم برداشتنِ جوان، یقهاش را گرفته و نامحسوس او را از دل جمعیت بیرون میکشد!
جوان از شوک، تعادلش را از دست میدهد.
میان ولوله جمعیت فریاد میکشد:
-«هی...هی!!»
دستش را مشت میکند و محکم به بازوی طاها میکوبد.
با اینکار طاها محکمتر یقهاش را فشار میدهد و دنبال خودش میکشد.
جوان اما دوباره تقلا میکند!
سعی دارد خودش را از میان چنگ قدرتمند طاها بیرون بکشد.
#پایان_قسمت۵۷
🗓۱۴۰۴/۴/۵
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee0234
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۵۷🎬 با دیدن مجروحها، آشفتگیِ جمعیت و عملیاتهای نامنظمِ کشتهسازی، دستور کنترل من
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۵۸🎬
طاها بیآنکه حرفی بزند، او را قریب به صدمتر کشان کشان تا نزدیک ون میبرد و تنش را به دیوار مدرسه میچسباند.
-«ولم کن عوضییی!»
نگاه نافذش مستقیم در چشمهای جوان گره میخورد.
-«اون مرد کی بود؟»
جوان نفسنفس میزند. نگاه بیقرارش میان چهرهی طاها و جمعیتی که آرام آرام از آن کاسته میشود، سرگردان است.
-«به تو... چه ربطی داره!»
دستش را مشت میکند.میخواهد صورت طاها را مورد عنایت قرار دهد که در میانهی راه دستش در حصار انگشتان طاها به دام میافتد.
مشتش را محکم به عقب پرت میکند.
طاها دستش را دور یقهی جوان تنگ کرده و با چشمانی که از شدت فشار قرمزه شده، تقریبا فریاد میزند:
-«حالیت نیست دارن ازت به عنوان سپر استفاده میکنن؟؟!»
جوان خیرهی نگاه بُرَندهی طاهاست.
دستهایش میلرزند.
انگار هنوز نفهمیده میان چه برزخی گیر افتاده.
طاها نگاه آخر را به او میاندازد و میگوید:
-«اگه هنوز اندازه سر سوزن عقل برات مونده، دیگه نذار هیچکس به جای تو فکر کنه.»
این را که میگوید جوان را تحویل مأمور میدهد.
سرش که خلوت میشود، کمرش را به دیوار تکیه داده و درحالی که به ون نگاه میکند، میگوید:
-«جنابِ مرکز! وضعیت؟»
رضا بیدرنگ جواب میدهد:
-«محدوده تقریباً تحت کنترله. مسیر برای آمبولانسها باز شده. مجروحها دارن منتقل میشن...
بچهها تمرکزشون رو سوژههای سیاهه!»
-«خوبه!»
هماهنگ کن بچههای نیروی انتظامی برن ضارب و از رو موقعیتش دستگیر کنن!
چند ساعت بعد:
طاها پشت میزش نشسته و برای چندمین بار، گزارش اتفاقات را از ابتدا تا انتها مرور میکند.
زمان آغاز درگیری، تعداد مجروحها و جانباختگان، گزارش تیمهای عملیاتی، تصاویر دوربینهای شهری و در نهایت، فهرست افراد بازداشتشده توسط پایگاههای بسیج و نیروهای انتظامی.
برگهها را یکییکی ورق میزند.
انگار فقط برای مشغول نگه داشتن ذهنش آنها را دوباره میخواند.
خودکار را میان انگشتانش میچرخاند و هر از گاهی، کنار چند سطر علامت میگذارد.
چهرهاش مثل همیشه آرام است.
اما واقعیت چیز دیگریست.
از لحظهای که کمیل به بیمارستان اعزام شده، یک بار هم سراغش را نگرفته است.
رضا تقهای به در میزند.
-«بیا تو!»
آرام وارد اتاق شده و در را پشت سرش میبندد.
میز طاها را که میبیند خشکش میزند!
برگهها روی هم تلنبار شدهاند، بعضیها با خطهای قرمز علامتگذاری شده و بعضی دیگر با خطوط آبی. چند گزارش نیمهکاره هم کنار کیبورد رها شده است.
این تصویر برای رضا غریبه است.
تا جایی که به یاد دارد، قبلترها حتی وقتی همهچیز به هم میریخت، میز او آخرین جایی بود که آشفتگی را نشان میداد.
رضا متعجب و آرام میگوید:
-«خداقوت...»
طاها بدون اینکه نگاهش کند، سرش را کمی تکان میدهد.
-«ممنون!»
رضا مکث میکند. نگاهش از روی میز بالا میآید و روی صورت طاها قفل میشود.
#پایان_قسمت۵۸
🗓۱۴۰۴/۴/۵
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee0234
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail