💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۵۶🎬 یک طرف فریاد میکشند. جمعیت معترضان بیشتر شده و طرفی دیگر، حیران منتظر نیروی ک
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۵۷🎬
با دیدن مجروحها، آشفتگیِ جمعیت و عملیاتهای نامنظمِ کشتهسازی، دستور کنترل منطقه صادر میشود.
چند ثانیه بعد، صدای شلیک کپسولهای گاز اشکآور در خیابان میپیچد.
دود سفید آرامآرام راهش را میان جمعیت باز میکند و در هوا پخش میشود.
فریادها بلندتر میشوند.
عدهای سرفهکنان عقب میکشند، عدهای دیگر با پوشاندن دهان و بینی، مشتشان را بالا آورده و شعار میدهد!
رضا نگاهی کوتاه به ساعتش میاندازد؛ عقربهها انگار کندتر از همیشه حرکت میکنند. بلافاصله تصویر دوربینها را یکییکی بررسی میکند. میان آنهمه دود، دویدن و ازدحام، پیدا کردن افراد، شبیه پیدا کردن سوزنی در انبار کاه است.
آمبولانسها پشت دیوار جمعیت و خودروهای رها شدهگیر افتادهاند.
آژیرها بیوقفه زوزه میکشند، اما راهی برای عبور ندارند. هر ثانیهای که میگذرد، میتواند به قیمت جان یک نفر تمام شود.
رضا دستش را روی پیشانی عرقکردهاش میکشد و زیر لب، با درماندگی میگوید:
-«خدایا خودت بخیر بگذرون!...»`
بیسیم را بالا میآورد:
-«مرکز صحبت میکنه! چند گروه ناشناس دارن از آشفتگیِ جمعیت سوءاستفاده میکنن. نیروها درحال تخلیهی افراد از محدوده هستن تا بتونیم مجروحا رو منتقل کنیم.»
صدا با وجود خشخشِ بیسیم به گوش طاها میرسد.
لبهای خشکیدهاش را با زبان تر میکند:
-«دریافت شد. اولویت با حفظ جون مردم و جداسازی افراد آسیبدیدهست...حواستون باشه.»
طاها یاسر را از دور میبیند که به سمتش میآید!
سر کمیل را آرام روی زمین گذاشته و از جایش بلند میشود.
یاسر قدم تند میکند. همینکه به طاها میرسد، نفس در سینهاش حبس میشود!
میخواهد حرفی بزند که طاها مجالش نمیدهد!
خسته و بیرمق میگوید:
-«یاسر حواست بهش باشه... زود برمیگردم!»
اما هنوز قدم اول را برنداشته، یاسر مچ دستش را محکم میگیرد.
-«عامو ردیابِ کمیل یه جا دیگه رو نشون میداد... فکر کنم کمیل عمدا ردیابو زده به ضاربو تا راحتتر بتونیم پیداش کنیم.
منم باهاش درگیر نشدم تا اگه به هر نحوی با شرکت نجاتو ارتباط داره متوجهش شیم!
به رضا گفتم چشم ازش برنداره!»
طاها چند ثانیه به چشمان یاسر خیره میماند و بعد با رنگ و رویی پریده سر تکان میدهد.
-خوبه!
ذهنش آوارهی کوچههای لاهور است.
همان شهری که جواد را برای همیشه در خود بلعید!
آن زمان هم اینچنین حس و حالی داشت. خسته و سرگردان بود؛ و از همه تلختر، غریب!
غریب...
چه اسم آشنایی!
سعی میکند حواسش را جمع کند.
صداها از پشت دیواری ضخیم به گوشش میرسند.
قدم تند میکند.
-«مرکز! وضعیت محدودهی آمبولانس؟ لازمه خودم وارد عمل شم؟»
رضا روی صفحه زوم میکند:
-«نیروهای انتظامی و بسیج دارن مسیرو باز میکنن! شما برگردید...»
طاها از میان دود و مردمی که از ترس تنها نظارهگرِ این آشوباند، شانه باز میکند و جلو میرود.
یک نفر به او برخورد میکند، جوانیست حدودا بیست ساله با تیپی اسپرت!
مردی با صورت پوشیده دستش را روی گردن جوان گذاشته و یک پسرِ بسیجیِ را با انگشت نشان میدهد. دم گوشش زمزمه میکند:
-«بزنش!»
مرد سریع گورش را گم میکند و جوان را با آن تعصب کورکورانه و وسوسهی وحشتناک تنها میگذارد!
طاها قبل از قدم برداشتنِ جوان، یقهاش را گرفته و نامحسوس او را از دل جمعیت بیرون میکشد!
جوان از شوک، تعادلش را از دست میدهد.
میان ولوله جمعیت فریاد میکشد:
-«هی...هی!!»
دستش را مشت میکند و محکم به بازوی طاها میکوبد.
با اینکار طاها محکمتر یقهاش را فشار میدهد و دنبال خودش میکشد.
جوان اما دوباره تقلا میکند!
سعی دارد خودش را از میان چنگ قدرتمند طاها بیرون بکشد.
#پایان_قسمت۵۷
🗓۱۴۰۴/۴/۵
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee0234
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۵۷🎬 با دیدن مجروحها، آشفتگیِ جمعیت و عملیاتهای نامنظمِ کشتهسازی، دستور کنترل من
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۵۸🎬
طاها بیآنکه حرفی بزند، او را قریب به صدمتر کشان کشان تا نزدیک ون میبرد و تنش را به دیوار مدرسه میچسباند.
-«ولم کن عوضییی!»
نگاه نافذش مستقیم در چشمهای جوان گره میخورد.
-«اون مرد کی بود؟»
جوان نفسنفس میزند. نگاه بیقرارش میان چهرهی طاها و جمعیتی که آرام آرام از آن کاسته میشود، سرگردان است.
-«به تو... چه ربطی داره!»
دستش را مشت میکند.میخواهد صورت طاها را مورد عنایت قرار دهد که در میانهی راه دستش در حصار انگشتان طاها به دام میافتد.
مشتش را محکم به عقب پرت میکند.
طاها دستش را دور یقهی جوان تنگ کرده و با چشمانی که از شدت فشار قرمزه شده، تقریبا فریاد میزند:
-«حالیت نیست دارن ازت به عنوان سپر استفاده میکنن؟؟!»
جوان خیرهی نگاه بُرَندهی طاهاست.
دستهایش میلرزند.
انگار هنوز نفهمیده میان چه برزخی گیر افتاده.
طاها نگاه آخر را به او میاندازد و میگوید:
-«اگه هنوز اندازه سر سوزن عقل برات مونده، دیگه نذار هیچکس به جای تو فکر کنه.»
این را که میگوید جوان را تحویل مأمور میدهد.
سرش که خلوت میشود، کمرش را به دیوار تکیه داده و درحالی که به ون نگاه میکند، میگوید:
-«جنابِ مرکز! وضعیت؟»
رضا بیدرنگ جواب میدهد:
-«محدوده تقریباً تحت کنترله. مسیر برای آمبولانسها باز شده. مجروحها دارن منتقل میشن...
بچهها تمرکزشون رو سوژههای سیاهه!»
-«خوبه!»
هماهنگ کن بچههای نیروی انتظامی برن ضارب و از رو موقعیتش دستگیر کنن!
چند ساعت بعد:
طاها پشت میزش نشسته و برای چندمین بار، گزارش اتفاقات را از ابتدا تا انتها مرور میکند.
زمان آغاز درگیری، تعداد مجروحها و جانباختگان، گزارش تیمهای عملیاتی، تصاویر دوربینهای شهری و در نهایت، فهرست افراد بازداشتشده توسط پایگاههای بسیج و نیروهای انتظامی.
برگهها را یکییکی ورق میزند.
انگار فقط برای مشغول نگه داشتن ذهنش آنها را دوباره میخواند.
خودکار را میان انگشتانش میچرخاند و هر از گاهی، کنار چند سطر علامت میگذارد.
چهرهاش مثل همیشه آرام است.
اما واقعیت چیز دیگریست.
از لحظهای که کمیل به بیمارستان اعزام شده، یک بار هم سراغش را نگرفته است.
رضا تقهای به در میزند.
-«بیا تو!»
آرام وارد اتاق شده و در را پشت سرش میبندد.
میز طاها را که میبیند خشکش میزند!
برگهها روی هم تلنبار شدهاند، بعضیها با خطهای قرمز علامتگذاری شده و بعضی دیگر با خطوط آبی. چند گزارش نیمهکاره هم کنار کیبورد رها شده است.
این تصویر برای رضا غریبه است.
تا جایی که به یاد دارد، قبلترها حتی وقتی همهچیز به هم میریخت، میز او آخرین جایی بود که آشفتگی را نشان میداد.
رضا متعجب و آرام میگوید:
-«خداقوت...»
طاها بدون اینکه نگاهش کند، سرش را کمی تکان میدهد.
-«ممنون!»
رضا مکث میکند. نگاهش از روی میز بالا میآید و روی صورت طاها قفل میشود.
#پایان_قسمت۵۸
🗓۱۴۰۴/۴/۵
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee0234
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
هدایت شده از 🚩 بصیرت سیاسی انقلابی
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این جماعت ضدانقلابی که از این مداحی آتش گرفتند نه از شخص نریمانی و نه حتی از اصل شعر و مداحیاش ناراحتند.
یعنی شما اگر تا قیامت از ابوموسی و عمروعاص و معاویه و مالک و عمار و ... بخوانی هیچکدام از این جماعت خم به ابرو نمیآورند! خودشان هم منتشرش خواهند کرد.
اما اگر به جای کلیگویی حرف را صریح کنی!
آنوقت آن چیزی که از آن میترسند به سراغشان آمده!!!!
کنار رفتن پرده نفاق!
آنها همیشه سعی کردهاند با چماق وحدت بر سر مردم بکوبند و اجازه ندهند مردم نفاقشان را کنار بزنند و اسم ببرند.
همیشه پشت سنگر کلیگویی ما پنهان شدند! سنگر و سپری که خودمان برایشان ساختیم!
از کلمه #ظرایف در این شعر خیلی آتش گرفتند!
پن: نمیدانید وقتی دستهای این مردم در هیات اینگونه بالا میرود و بر سینه میکوبند و میگویند امر فقط امر سید مجتبی چه ترس و دلهرهای در وجود لیبرالها و آمریکاپرستها میافتد.
تنها دشمن وجودی اینها "ولایتمداری مردم" است
حسینعباسیفر 🇮🇷
⭕️ آماج . اخبار مقاومت جهان اسلام
@AmAj110
#مرگ_بر_امریکا
#علی_الاصول
#نمیپذیریم
#مرگ_بر_امریکا
#علی_الاصول
#نمیپذیریم
یه تفکری تو کشور عزیزمون داریم که به اندازه این موتور تک سیلندر بلد نیست خلق امنیت کنه.
#وادادگان #دارایخطایمحاسباتی
#واقفی
19.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #فیلم_جلسه_اول
▫️بخش سوم
📘دوره «نظریه ولایت فقیه»
✍🏻با تدریس استاد علی غلامی
┄┅┅┅┅┄•❅✿❅•┄┅┅┅┅┄
#ولایت_فقیه
⸾‣@tarhe_tahavol
⸾‣@ANARSTORY
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان:
حجم:
1M
#تحدیر
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر
🎤#استاد_آقائی
📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۵۸🎬 طاها بیآنکه حرفی بزند، او را قریب به صدمتر کشان کشان تا نزدیک ون میبرد و تنش
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۵۹🎬
با دیدن سرشلوغی طاها، بدون مقدمه شروع میکند:
-«بچههای دایره تشخیص هویت و تیم خانم صابری، هشت نفر رو شناسایی کردن. سه نفرشون زن و بقیه مردن!»
چند قدم جلو میآید و برگهها را روی میز قرار میدهد.
-«یه نگاه بنداز!»
طاها سرش را از میان انبوه برگهها بالا میاورد. چند لحظه خیره میشود به عکسها و مشخصاتی که رضا روی میزش گذاشته:
-«چیز دندونگیری ازشون پیدا کردید؟!»
رضا قدمی عقب میرود و روی اولین صندلی که کنار میز است، مینشیند.
-«هر هشت نفرشون دانشجو و نخبهان!
سابقهی تماس و رفت و آمداشونو درآوردم.
صفحه چهارمو نگا کن!
همهشون حداقل دوبار رفتن پاکستان!»
رضا مکث میکند.
انگار خودش هم از کنار هم قرار گرفتن این اطلاعات، حس خوبی ندارد. طاها نگاهش را از روی پروندهها برنمیدارد.
-«پاکستان...»
چند ثانیه سکوت میکند و صفحهی چهارم را دوباره از ابتدا میخواند.
نامها... تاریخهای خروج و ورود... محل اقامت...
آرام میپرسد:
-«همزمان رفتن؟»
رضا سر تکان میدهد.
-«نه دقیقاً! ولی فاصلهها خیلی کمه. دو نفرشون حتی تو یه پرواز بودن. چهار نفر دیگه ظرف کمتر از سه هفته رفتن و برگشتن.»
طاها خودکار را روی میز میگذارد و دستش را دور فنجان حلقه میکند. جرعهای از قهوهی سردش مینوشد و میگوید:
-«دلیل سفر؟»
-«همایش علمی، کارگاه دانشگاهی، فرصت مطالعاتی، اما مدرک محکمی براش پیدا نکردیم...»
طاها ابروهایش را در هم میکشد.
-«فقط همین؟»
رضا نفس عمیقی میکشد.
-«نه...»
چند برگهی دیگر از پوشه بیرون میآورد.
-«حسابهای مالیشون تقریباً عادیه؛ اما قبل از هر سفر، مبالغی از چند حساب واسطه به کارتهاشون واریز شده. رقمها زیاد نیست که جلب توجه کنه، ولی الگوی تکرارشون عجیبه.»
طاها برگه را از دستش میگیرد. چند لحظه بدون هیچ حرفی اعداد را نگاه میکند و آرام میگوید:
-«کسی این هشت نفر رو به هم وصل میکنه؟»
رضا لبش را روی هم فشار میدهد.
-«مستقیم نه! ولی...»
-«تقریباً همهشون حداقل یکبار با یه شمارهی مشخص، تماس ثبتشده داشتن. البته تماس فقط از طرف این شماره و یک طرفه بوده.»
چشمهایش برای لحظهای تنگ میشود.
-«مشخصه شماره به اسم کیه؟»
-«فعلا نه!»
طاها آهسته از جایش بلند میشود. چند قدم تا پنجره میرود و به تاریکی بیرون خیره میشود.
-«رضا! همه اینا رو که کنار هم بذاریم به این میرسیم که اینا از مدتها قبل داشتن نیرو جمع میکردن!...»
رضا چیزی نمیگوید!
ذهنش مشوش است مثل طاها! چند ثانیه بعد طاها بدون اینکه برگردد، دستور میدهد:
-«تمام تصاویر دوربینهای اطراف دانشگاهها، خوابگاهها و محل ملاقات این هشت نفر رو دوباره بررسی کنید.
از شهرای دیگه هم بخواید باهامون همکاری کنن!
بعید نیست شبکهشون گستردهتر از چیزی باشه که فکر میکنیم»
-«چشم.»
رضا در آستانهی خروج، مکثی میکند.
-«راستی...»
طاها برنمیگردد.
-«نیروی انتظامی اون مردی رو که کمیل دنبالش بود رو دستگیر کرده! اسمش مالک رستمیه...
چیکارش کنیم؟»
طاها دستی به چشمهای خسته و ورم کردهاش میکشد. با این حرف رضا، دوباره آن شب مقابل چشمانش جان میگیرد.
-«بگو کنار بقیه دستگیریهای امشب تو بازداشتگاه نگهش دارن تا فردا برم دیدنش!»
رضا با احترام سر تکان میدهد.
-«حله.»
میخواهد عقب گرد کند که صدای طاها متوقفش میکند:
-«کمیل چطوره؟!»
همین سوال کافیاست تا گوشهی لب رضا کش بیاید!
#پایان_قسمت۵۹
🗓۱۴۰۵/۰۴/۰۶
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail