eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
AUD-20221204-WA0000.
زمان: حجم: 3.6M
🌺صوت حدیث کسا 🎤محسن فرهمند ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
نور آخ که دلم می‌خواد یه عالمه حرف بزنم. از علی الاصول بگم. از مسئول نابخرد بگم. از مردم مبعوث. از پیچ تاریخی. از باید برخاست. از فضای مجازی رها شده. از عدم اتحاد رفقای انقلابی. از هم بستگی مردم عوام...از مردم پاکار...از مردم دلیر...از مردم بگم. ولی دل و دماغی نیست که با حوصله و جزییات چیزی بنویسه. ولی فکر می‌کنی این امتحاناتی که در آخرالزمان غربال می‌کنه کی‌می‌رسه؟ دعههه ... الان توشیم. آدمایی دارن عوض می‌شن که باورت نمی‌شه. دعای رو هر روز بخونید. نیم خط بیشتر نیست. یاعلی مدد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۲🎬 از اینکه پرده‌ از افکار و اسرارش باز کرده، پشیمان است. نمی‌داند این سید یاسر چ
🕸🦇 🎬 طاها بی‌آنکه چیزی بگوید، دستی به صورتش می‌کشد. ذهنش با سرعت، اتفاقات چند ماه اخیر را مرور می‌کند؛ از پرونده‌ی جونیور گرفته تا قضایای درگیری‌های خیابان. هرچه بیشتر فکر می‌کند، کمتر به نتیجه می‌رسد. کلید خودرو را از جیبش بیرون می‌آورد. -«من رفتم اداره.» یاسر چند قدم همراهش می‌آید و می‌گوید: -«هرچی شد، خبر بده. یادت نره‌ها!» طاها نگاه کوتاهی به او می‌اندازد. کلافه سرش را بالا و پایین می‌کند: -«باشه.» چند دقیقه بعد، خودرو مقابل ساختمان اداره توقف می‌کند. تمام طول مسیر، دلشوره‌ای عجیب در پستوهای ذهنش رخنه‌کرده و امان فکر کردن به او نمی‌داد. به محض اینکه وارد راهرو می‌شود، نگاه چند نفر از نیروها ناخودآگاه به سمتش برمی‌گردد. انگار خبر آمدن حفاظت، زودتر از خودش در ساختمان پیچیده! نفسش را محکم بیرون می‌دهد و به راهش ادامه می‌دهد.‌ رضا کنار اتاق فرمانده ایستاده است. با دیدن طاها جلو می‌آید و آهسته می‌گوید: -«بالاخره اومدی...» -«داخلن؟» -«آره... هر سه نفرشون.» نگاهی به در بسته‌ی اتاق می‌اندازد و ادامه می‌دهد: -«قیافه‌هاشون، همچینم دوستانه نبود!» طاها پوزخند کم‌رنگی می‌زند. -«کی اینجا قیافه‌ش با من دوستانه بوده که اینا دومیش باشن؟» رضا با وجود اضطراب، خنده‌ی کوتاهی می‌کند. در همان لحظه درِ اتاق باز می‌شود. یکی از مأموران حفاظت بیرون می‌آید، نگاهی مستقیم به طاها می‌اندازد و با لحنی رسمی می‌گوید: -«جناب کاویانی؟» -«بله...» -«بفرمایید داخل.» طاها نفس عمیقی می‌کشد، زیپ کاپشن مشکی‌اش را باز کرده و بی‌آنکه به اطراف نگاه کند، از کنار مأمور عبور می‌کند. در، آرام پشت سرش بسته می‌شود. چهره‌ی درهم حاج رضوان اولین چیزیست که به چشمش می‌آید! حاج رضوان پشت میز نشسته؛ ابروهایش در هم تنیده و دست‌هایش در هم قفل شده‌اند. روبه‌رویش دو نفر از نیروهای حفاظت، با لباس شخصی، روی مبل نشسته‌اند! فضای اتاق سنگین‌تر از آن است که بتوان حدس زد موضوع دقیقا چیست! طاها سلام کوتاهی می‌دهد. -«سلام.» حاج رمضان با صدایی گرفته جواب می‌دهد. -«سلام...بفرما بشین طاها جان.» دستی به موهایش کشیده و می‌نشیند اما نگاهش همچنان بین چهره‌ی حاجی و مأموران حفاظت در رفت‌وآمد است. کف دستانِ عرق کرده‌اش را روی زانو گذاشته و محترمانه می‌گوید: -«درخدمتم!» مامور سر تکان داده و شروع می‌کند: -«خدمت از ماست! با اجازه می‌رم سر اصل مطلب... طبق قوائدِ حفاظت، بعد از ماموریتتون تو اسرائیل، تمام رفت آمدا و ارتباطاتتون زیر نظر بوده که حاجی این اواخر بهتون گفتن... درسته؟!» طاها به نشانه‌ی تایید سر تکان می‌دهد: -«بله...» مأمور پوشه‌ی مقابلش را باز می‌کند؛ چند برگه را کنار می‌زند. در نهایت عکسی را بیرون می‌کشد و آن را روی میز، مقابل طاها، می‌گذارد. -«این شخص رو می‌شناسید؟» نگاهش روی عکس ثابت می‌ماند. مردی حدوداً سی ساله، با ریش سه‌تیغ و موهای جو گندمی. -«نه!» -«مطمئنید؟» طاها بدون اینکه نگاهش را از عکس بردارد، با قاطعیت می‌گوید: -«مطمئنم!» مأمور عکس دیگری را از داخل پوشه بیرون می‌کشد. -«تو یک هفته‌ی گذشته متوجه شدیم خونه‌تون توسط این فرد و گروهش شدیدا تحت نظر بوده!» برگه‌ی دیگری را از پوشه بیرون می‌آورد و روی میز می‌گذارد. -«اینا تصاویر ثبت‌شده‌ی دوربین‌های شهریه. ساعت‌ها و تاریخ‌ها هم مشخصه.» طاها تصاویر را یکی‌یکی نگاه می‌کند. در یکی از عکس‌ها، مردی کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی ایستاده است. در عکس بعدی، همان مرد چند ساعت بعد داخل خودرویی در ابتدای کوچه دیده می‌شود. عکس سوم، فرد دیگری را نشان می‌دهد که از آن سوی خیابان، ورودی ساختمان را زیر نظر گرفته است. مامور مکثی می‌کند و می‌گوید: -«مشکل اینجاست که تا جایی که اطلاع داریم اصلا خود شمارو تعقیب نکردن! فقط تمرکزشون روی محل زندگی‌تون بوده!» مأمور نگاهش را با حاجی تقسیم کرده و ادامه می‌دهد: -«نگران‌کننده‌تر از اصلِ مراقبت، اینه که هنوز انگیزه‌شون مشخص نیست. فعلاً هیچ نشونه‌ای از اقدام مستقیم علیه شما یا خانواده‌تون ثبت نشده، اما حجم و مدتِ این تحت نظر گرفتن، عادی نیست.» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۴/۱۱ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یاس‌_های_کوچک_مرگ🍂 دوربین را که روشن کردم، باید چند قدم دور شوی. بعد آر
💥 📃 ☕️ _حاجی، یادت نره این وسایل رو بخری. برای امشب میخوام آش بپزم. حاج باقر کفش را پا کرد و با لبخند ملیحی گفت: +مکه نرفته حاجی شدیما!چشم حاج خانم، چیکار کنم یه زن مگه بیشتر دارم؟ هردو با خنده از یکدیگر خداحافظی کردند. تلفن را برداشت و شماره گرفت. جواب داد: _جان دلم مامان جان؟ خوبید؟ +سلام عزیزم، الحمدالله شکر خدا.امشب روضه انداختم یادت نره بیای مادر جان. _روضه؟مگه فقط نذر آش نکردی؟ +خوابشو دیدم مادر، اومده بود تو خونم داشت مراسم روضه میگرفت. حرفشان تمام شد و خداحافظی کردند. قربان صدقه تصویر پسرش رفت. اشک هایش مانند دانه تسبیح با عجله پایین آمدند. با خود زمزمه کرد: _کی میای حسین جان؟ کی میای مادر؟ هم نگران بود و هم خوشحال. اما از چه؟ از چه کسی؟ اصلا یک قاب عکس چه قدرتی دارد که هر مادری وقتی آن را بغل میگیرد قلبش سرشار از امید می شود؟ این چه رازی است؟ که هیچ احدی آن را نمی داند.. **** استکان هارا آرام و مرتب در سینی گل گلی قرار داد و چای خوش عطر را درونش ریخت. بوی اسپند و خاک آب خورده رایحه یکتایی را به وجود آورده بود. سینی را برد داخل پذیرایی، فاطمه خانم آروم گفت: +مرضیه، همه چیز رو آماده کردی؟ دخترش سری به نشانه تایید تکان داد. روضه خوان شروع کرد به مقتل خوانی: _یابن شبیب، توی گودال پیکری ریخت بهم. یابن شبیب، الشمر جالس علی صدرک.. آخ مادرش داره میبینه: نکش موهاشو،برای انگشتری چرا میبری دستاشو. ولدی حسین.. ولدی.. ولدی.. ولدی؟ ح سین؟ صدا بزنید یا حسین... یکی با بغض، یکی با توسل، و.. همه یک ذکر را صدا میزدند و به مادرش قسمش میدادند: یا حسین علیه السلام. مداح گفت: _خانما، آقایون، امام حسین رو به مادرش قسم بدید که ردخور نداره. میدونید چرا؟ ✍🏻 📆 /۰۴/۱۲ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از خون بی‌شمار شهید است این قلم زنهار! دیگری ننویسد به‌جای‌ ما ▫️روایت‌های خود از بدرقه آقای شهید ایران را از طریق سامانه(بات) «روایت بدرقه» در پیام‌رسان بله برای انتشار در سایت KHAMENEI.IR ارسال کنید. @revayate_badraghe_bot
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #مهمانِ_روضه☕️ _حاجی، یادت نره این وسایل رو بخری. برای امشب میخوام آش بپز
💥 📃 ☕️ چون وقتی امام علی داشت کفن و دفن رو انجام میداد، بچه ها به هم همونجا قول دادند هرکسی اونارو به مادرشون قسم داد کار اون فرد رو راه بندازند. مثال بزنم برات؟ دو طفلان زینب که خواستند اذن میدان از دایی بگیرند، امام حسین گفت: نه. چی شد اینا رفتند؟ زینب از خیمه اومد بیرون حسین رو قسم داد به مادرش. یا زهرا... روی صندلی اش نشسته بود و اشک میریخت. هم به جای حسینش هم برای خودش. اشک‌هایش آرام روی گونه‌هایش می‌لغزیدند و برای اولین بار، دست‌هایش نمی‌لرزید. حسی جدید میان قلبش لانه کرده بود، همان حس های قوی مادرانه. همان که هیچ کسی آن را درک نخواهد کرد.. آش را درون کاسه ها میریختند و میان مهمان ها و همسایه ها پخش میکردند. همه یکی پس از دیگری رفتند. حالا خودش بود و بچه ها و حاجاقا. داشتند دور هم چایی میخوردند. تلفن زنگ خورد. زنگ خوردند همانا، اضطراب فاطمه خانم هم همانا. یکی از پسرها رفت پای گوشی. _سلام، بفرمایید؟ +سلام علیکم، از ستاد تفحص پیکر شهدای دفاع مقدس هستم. گوشی از دست علی سر خورد. لب‌هایش می‌لرزید. چند بار خواست چیزی بگوید اما صدا از گلویش بیرون نمی آمد. مضطرب گفت: _ب.. ب.. بله؟ +آقا پیکر برادرتون تفحص شده. یه تیکه تسبیح و دست پیدا کردیم. آقا صدامو میشنوید؟ علی جواب را نگفته، فاطمه خانم پرسید: _علی جان چیه؟ چرا رنگت پریده؟ گوشی را به گوشش چسباند و گفت: _پیکرحسین پیدا شده؟ فاطمه خانم نفهمید چگونه خودش را تا صبح آرام و قرار بدهد. ساعت ها گذشت و بالاخره در چهلمین روز نذری اش، مهمانش آمد. نفس هایش به شماره افتاده بودند. انگار درد پاهایش را فراموش کرده بود. چادرش را میکشاند و به سمت تابوت میرفت. دستش میلرزید و لالایی میخواند: _حسینم، بالاخره اومدی مامان؟ بخواب گلم.. دیگر هیچ چیزی نمیخواست. قلبش دیگر آرام شده بود. پسرش آمد اما... چشمانش روی هم رفتند و جز تصویر صورت پسرش چیزی را ندید. حالا پسر اینبار به استقبال مادرش آمده بود. ✍🏻 📆 /۰۴/۱۲ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344