هدایت شده از KHAMENEI.IR
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📢 برای ثبت در تاریخ
▪️ شما، «بدرقه آقای شهید ایران» را روایت کنید
📲عکس، فیلم و روایت خود را از مراسمهای وداع، بدرقه و تشییع رهبر معظم انقلاب و حاشیههای آن از اینجا ارسال کنید تا در تاریخ ثبت شود و در دسترس همگان قرار گیرد.
📲 revayat-badraghe.khamenei.ir
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۳🎬 طاها بیآنکه چیزی بگوید، دستی به صورتش میکشد. ذهنش با سرعت، اتفاقات چند ماه ا
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۶۴🎬
چند ثانیه سکوت، اتاق را در خود فرو میبرد.
طاها نگاهش را از روی عکسها برنمیدارد. انگشت شستش آرام روی لبهی کاغذ میلغزد؛ میپرسد:
-«الان کجان؟»
مأمور حفاظت پوشه را میبندد.
-«دو نفرشون از دیروز از دید خارج شدن. نفر سوم، دیشب آخرین بار حوالی ساعت ۳ روبروی خونهی شما دیده شده.»
ابروهای طاها در هم میرود.
-«دستگیرش نکردید؟»
مأمور نگاه کوتاهی به همکارش میاندازد.
-«اگه همون لحظه جمعشون میکردیم، فقط سه تا دیدهبان میگرفتیم. چیزی که برای ما مهمه، کسیه که اینا رو فرستاده!»
حاج رمضان آه بلندی میکشد.
«بنده تمام گزارشا رو کامل بررسی کردم.
یه نکته خیلی به چشم میومد و اونم اینه که این افراد نه تنها هیچ تلاشی برایِ مخفی کار کردن ندارن، بلکه جوری رفتار میکنن که کاملا تو دید باشن!
رک بگم!
یا با آدمای فوق حرفهای مواجهیم که یه هدف خاص دارن و به خاطر اون این رفتارا رو از خودشون نشون دادن، یا کلا وقتمونو تلف کردیم.»
طاها سرش را بالا میآورد و مستقیم به چشم حاجی خیره میشود.
-«گیج شدم راستش!»
حاجی در جواب این جمله پلک روی هم میگذارد که یعنی آرام باش!
مامور ادامه میدهد:
-«پلاک یکی از خودروها جعلی بوده. دو سیمکارتی هم که استفاده کردن، کمتر از چهلوهشت ساعت بعد از فعال شدن، معدوم شده. شیوهی کارشون هم بیشتر شبیه تیمهای آموزشدیدهست تا یه گروه معمولی.
یه نکتهی دیگه...
یا افراد تغییر چهره دادن که سیستم نتونسته هویتشون رو شناسایی کنه، یا کلا خارجیان!
شایدم هردو!»
اتاق دوباره در سکوت فرو میرود.
طاها بیاختیار به یاد لیلا میافتد؛
به یاد صبحی که با عجله از خانه بیرون آمده بود و مهدیار و مهلایی که خواب بودند...
انگشتانش ناخودآگاه مشت میشوند.
مأمور، تغییر حالت چهرهی طاها را از نظر گذرانده و با نگاهی مطمئن میگوید:
-«نگران نباشید! خداروشکر زود متوجه شدیم!»
طاها چند لحظه سکوت میکند. بعد بیآنکه نگاهش را از روی میز بردارد، میگوید:
-«اگه اجازه بدید همین امروز منتقلشون میکنم یه جای امن.»
حاج رضوان بیدرنگ سرش را تکان میدهد.
-«نه!»
هر سه نفر نگاهشان به سمت او برمیگردد.
-«تا وقتی از نیت طرف مقابل مطمئن نیستیم، هر حرکت غیرعادی ممکنه حساسشون کنه. اگه هدفشون فقط رصد باشه، با جابهجاییتون میفهمن ما متوجه حضورشون شدیم!
صبر داشته باش کاویانی!»
آن طرفِ شهر، بوی برنج تازهدم تمام خانه را پر کرده است.
لیلا درِ قابلمه را برمیدارد. بخار داغ صورتش را نوازش میکند. قاشقی از برنج برمیدارد، مزه میکند و زیر لب میگوید:
-«نمکش خوبه...»
مهلا با عروسک کوچکش تلوتلوخوران خودش را به آشپزخانه میرساند و با دستهای کوچکش به پای مادر میچسبد.
لیلا با دیدن کفشهای پاشنهبلندش در پای مهلا لبخند میزند، او را بغل میکند و روی گونهاش بوسهای میزند.
-«گرسنهات شده خوشگل خانم؟»
مهلا موهایش را باز ناز پشت گوش میاندازد.
-«اوهوم...بابا چی؟! میاد؟»
لیلا مکث کوتاهی میکند.
نگاهش ناخودآگاه به ساعت دیواری میافتد.
-«انشاءالله...»
اما خودش هم مطمئن نیست.
از صبح فقط یک پیام کوتاه از طاها گرفته بود:
«ممکنه دیر برسم لیلا جان. منتظرم نمون.»
#پایان_قسمت۶۴✔️
🗓۱۴۰۵/۰۴/۱۳
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه ✨
💥امام باقر علیه السلام :
هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد.
┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۴🎬 چند ثانیه سکوت، اتاق را در خود فرو میبرد. طاها نگاهش را از روی عکسها برنمید
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۶۵🎬
بخار قابلمه هنوز در هوا میچرخد.
مهلا سرش را روی شانهی مادر میگذارد. با انگشتهای کوچکش یقهی لباس لیلا را میکشد و معترض میگوید:
-«بابا همیشه دیر میاد...»
لبخند لیلا پررنگتر میشود.
مهلا از آغوشش پایین میآید و با کفشهای پاشنهبلند، تِلقتِلقکنان آشپزخانه را متر میکند!
لیلا زیر قابلمه را خاموش میکند.
در همان لحظه، صدای زنگ آیفون، در خانه میپیچد.
لیلا برای یک ثانیه همانجا خشک میشود.
مهلا سریع سرش را بلند میکند: -«بابااا؟!»
کفشهایش را همانجا در آورده و به سمت هال میدود!
-«مهلا مامان درو باز نکنااا!»
صدای قلبش واضح به گوش میرسد.
پا تند میکند و قبل از آنکه مهلا با پرشهایش دستش را به آیفون برساند او را کنار میزند.
-«کیه؟»
مرد پشت در با مکثی کوتاه میگوید:
-«بسته دارید! لطفا بیاید تحویل بگیرید!»
ابروهای لیلا در هم میرود. نگاهش روی ساعت قفل میشود.
ناخودآگاه دستش روی شانهی کوچک دخترش محکمتر شده و با تردید میگوید:
-«ما بسته نداشتیم.»
-«مگه اینجا منزل خانم لیلا مرادی نیست؟!»
-«هست.»
با مکثی کوتاه ادامه میدهد:
-«لطفا بسته رو بدید به سوپریِ سر کوچه... بعدا میرم ازشون میگیرم!»
-«خانم نمیتونم! برام دردسر میشه.»
لیلا با کلافگی موهایش را از جلوی صورتش کنار میزند.
گوشیِ آیفون را سر جایش میگذارد و درحالی که دست مهلا را میکشد به سمت آشپزخانه میرود و میگوید:
-«بیا مامان جان! بیا غذامونو بخوریم!»
رضا نگاه از مانیتور برداشته و کدها را روی کاغذ یادداشت میکند.
- «یه پیام از یه خط ناشناس داریم...»
برای نیم ساعت قبله!
چون احتمال دادم از طرف میلاد باشه بهت زنگ زدم!
طاها کنار رضا نشسته و پیام را میخواند:
«تن من قایق لنگر زده در طوفان است، خودم اینجا دل من پیش تو سرگردان است!»
انگشتان طاها روی میز ضرب میگیرند.
-«رضا جان این کانال ارتباطی رو حفظ کن! اول ازش رمز بخوا تا مطمئن شی خود میلاده، بعد با بچههای سایبری و تیم رمز گشایی لینک شو.
ببین چطوری میتونی از طریق نیروهامون تو اسرائیل میلاد و پیدا کنی.
میسپارمش به تو!»
رضا سرش را به علامت تأیید تکان میدهد.
کاغذ کدها را تا کرده و داخل جیبش میگذارد.
-«میگم الان قضیهی شرکته چی میشه طاها؟ سیستم امنیتیشون خیلی قویه!
تا وقتی یکی رو نفرستیم اون تو نمیتونیم اطلاعات گیر بیاریم.
وضعیت کمیلم که برای این ماموریت مناسب نیست!»
طاها لحظهای سکوت میکند. نگاهش از روی میز بالا میآید و مستقیم روی رضا قفل میشود.
-«نمیتونیم منتظر کمیل بمونیم...»
ته دلش از گفتن این جمله خوشحال است! از اینکه حداقل اینبار میتواند دست و پایش را ببندد تا بیشتر از این خود را درب و داغان نکند!
با یاسر تماس میگیرد.
فعلا تنها گزینه برای این ماموریت کسی نیست جز او!
دقیقا بیست دقیقهی بعد یاسر با کیسهای پر از کمپوت وارد اتاق طاها میشود...
به محض ورود کیسه را روی میز گذاشته و با خشمی نمایشی میگوید:
-«عامو ای کمیلو شورشو در آورده ها!
زحمت کشیدُم کمپوت گلابی و گیلاسو براش خریدُم، ناز کِرده نخورده!
خو به کتفِ چپِ مرغو!
نخوره...
خودوم میخورُم!»
طاها با لبخند روی مبل ولو میشود.
-«عجب!»
یاسر متاسف سر تکان داده و مقابلش مینشیند.
-«خو حالو! خوشت میاد ازش بد میگم؟»
نفس عمیقی کشیده و پای چپش را روی پای راست میاندازد!
-«چه خبر؟ زندانیت نکِردَن؟»
#پایان_قسمت۶۵✔️
🗓۱۴۰۵/۰۴/۱۴
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
برای گرفتن عکسهای بهتر از تشییع ببینید👇
۱. پیام سنجاق در این کانال:
https://eitaa.com/akasbanoo_ir
۲. تماشای با دقت عکسهای این کانال:
https://eitaa.com/maenaphoto
۳. جستجوی #کادربندی_در_عکاسی و عبارت «عکاسی» در این کانال:
https://ble.ir/fahimehseyfii
۴. 15 نکته ضروری برای عکاسی مقدماتی؛ چگونه عکاس بهتری شویم؟
https://noornegar.com/blog/20-essential-photography-tips-for-beginners/
۵. کادر _ کادر بندی در عکاسی برای ایجاد تصاویر قدرتمند - پایگاه خبری عکاسان جوان
https://yphc.ir/news/92217/framing-framing-in-photography-to-create-powerful-images/
۶. کادر بندی در عکاسی |انواع کادر عکس و اصول کادربندی حرفهای
https://digicenter.ir/blog/framing-in-photography/