eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
🥸 ⚫️شهید سید علی حسینی خامنه‌ای: ▪️اگر ما بيدار باشيم، غفلت و يا اشتباهى نكنيم، دشمن نمى‌تواند كارى بكند. ▪️امروز روز بيدارى ذهن‌هاست. ▪️امروز كشور و ملت احتياج دارد به اين كه مردم، تيزبين، هوشيار، بيدار و دشمن‌شناس باشند؛ بفهمند دشمن چه مى‌كند. ▪️امروز نياز زمانه در درجه‌ى اول، هوشيارى و بيدارى و آگاهى و حفظ جرأت و قدرت اقدام است. ▪️بيدارى و آمادگى ملت، دستور اسلام است. ▪️دشمن بيدار است؛ شماها هم بايد بيدار باشيد. ▪️وقتى دشمنِ معاندِ بيدارى در مقابل ماست، ما بايد لحظه به لحظه بيدارى خود را حفظ كنيم. ▪️وقتى يک نسل بيدار شد، چه در ميدان بيايد و پيش برود و چه سركوبش كنند و توى خانه بنشيند، باز برنده است. ▪️همچنانى كه دشمن در دشمنى كردن، روش‌هاى خود را تغيير مى‌دهد، ما بايد هوشيارى و بيدارى خود را زياد كنيم. ▪️يكى از علامت‌هاى بيدارى يک ملت، اين است كه لحظه‌ها را بشناسد و بفهمد اهميت اين لحظه چقدر است. 📿شادی روح رهبرِ شهید صلوات🥀 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۵🎬 بخار قابلمه هنوز در هوا می‌چرخد. مهلا سرش را روی شانه‌ی مادر می‌گذارد. با انگش
🕸🦇 🎬 لبخند طاها ناخودآگاه محو می‌شود. -«کاش زندانیم می‌کردن!» یاسر چپ چپ نگاهش کرده و اخمی نثار قامت رعنایش می‌کند! -«خو پدر صلواتی چرو جمله‌هات جیره‌بندی شده‌اس؟! چه گندی بالا آوردی؟ طاها لب برچیده و دستی به محاسنش می‌کشد. -«خودمم نمی‌دونم! حالا اینو ولش؛ برای کار مهمتری گفتم بیای.» یاسر ابرویش را بالا می‌اندازد. -«عامو، هر وَق منو ایطو تنها گیر میاری می‌گی "کار مهم"، چارستون بدنُم می‌لرزه! آخرین بارو که اینو گفتی یادته؟ به خاطر ریشای زردُم زنم راهُم نمی‌داد خونه! لااله‌الا‌اللّه!» طاها خنده‌اش را به زحمت قورت داده. پوشه‌ی قهوه‌ای‌رنگی را از روی میز برمی‌دارد و به سمت یاسر سر می‌دهد. -«عرضم به حضورت، باید خط به خطِ اینارو حفظ کنی؛ اسم‌ها، تاریخ‌ها، سوابق... همه‌چی!» یاسر پوشه را برمی‌دارد. طاها ادامه می‌دهد: -«خانم صابری داره واست رزومه طراحی می‌کنه. به عنوان دانشجوی مهمان چند روز برو دانشگاه شریف خودی نشون بده. اینم بگم، چندنفر از استادا هم باهامون هماهنگن؛ جوری هواتو دارن که کم‌کم به چشم بیای.» یاسر با شیطنت می‌گوید: -«چه شانسی دارُما! قراره دوباره برگردُم به دوره‌ی شیرینِ دانشجویی! » طاها بی‌توجه به شوخی‌اش ادامه می‌دهد: -«اگه شانس باهامون یار باشه، یکی از نیروهای شرکت "نجات" خودش میاد سراغت و راه ورودت باز می‌شه. اما اگه این پلن جواب نداد...» مکث می‌کند. نگاهش جدی‌تر از چند لحظه‌ی قبل است! -«اون‌وقت می‌ریم سراغ پلن "بی"... اونجا دیگه با پای خودت باید بری تو دهن شیر...» یاسر چند لحظه، بی‌حرکت به پوشه خیره می‌ماند. قسمت دوم پوشه را باز می‌کند. چند برگه را ورق می‌زند؛ نمودارها، عکس کارکنان شرکت، نقشه‌ی ساختمان و برنامه‌ی رفت‌وآمد کارکنان یکی‌یکی از مقابل چشمانش می‌گذرند. ابروهایش آرام در هم می‌رود. -«ای خو از او مأموریتاس که آخرش یا بهم مدالو می‌دن یا همون شربت شهادتو دیگه!» یاسر نفسش را با صدا بیرون می‌دهد و پوشه را می‌بندد. -«خو... دقیقاً منو واس چی چی انتخاب کردی؟» طاها بدون مکث جواب می‌دهد: -«همینطوری!» -«عجب دلیل توپی!» طاها خوب می‌داند چرا یاسر را از میان دوستانِ عملیاتی‌اش انتخاب کرده! او خودش است! نقش بازی نمی‌کند... -«فقط باید خودت باشی؛ با یه فرق کوچولو! نسخه‌ای باش که اونا دوست دارن ببینن.» چند ثانیه سکوت میانشان می‌نشیند. طاها دستی به چشم‌هایش کشیده و تا پیشانی امتداد می‌دهد: -«آدمای این شرکت محتاطن. ممکنه هفته‌ها فقط نگات کنن؛ حرفات، رفتارت، حتی دوستایی که انتخاب می‌کنی رو زیر نظر بگیرن. اگه یه بار شک کنن... دیگه فرصت جبران نداری.» یاسر لبخند همیشگی‌اش را جمع می‌کند. -«فهمیدُم...» -«چند صفحه‌ی آخر هویت جدیدته؛ از امروز اسم، سابقه، ایمیل، شماره تلفن، حتی صفحه‌های مجازی‌ت عوض می‌شن. خیالت تخت باشه! ایمیل و صفحه اینستات دست رضا و خانم صابریه...» -«خو پس! چقد وق دارُم؟» -«بیست و چهار ساعت! محل اقامتتم آماده‌اس. هرچی وسیله لازم داری همین الان برو از خونه بردار. دیگه‌ام این دورو برا پیدا نشه! به بچه‌های گریم می‌گم بیان یه دستی به سر و صورتت بکشن.» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۴/۱۶ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۶🎬 لبخند طاها ناخودآگاه محو می‌شود. -«کاش زندانیم می‌کردن!» یاسر چپ چپ نگاهش کرده
🕸🦇 🎬 یاسر آه بلندی می‌کشد و پوشه را زیر بغل می‌زند. -«الهی خیر نبینی عامو... هر وَق زندگیم می‌خواد بیفته رو غلتکو، شوما پیدات می‌شه!» طاها روی مبل بیشتر لم می‌دهد و ساعدش را روی پیشانی می‌گذارد. -«اعتراضت تموم شد سید؟ قبل جلسه می‌خوام پنج دقیقه چرت بزنم.» -«نه... خو فایده‌ایُم مگه داره؟ هرکاری دلت بخواد می‌کنی!» ____ نم باران از عصر شروع شده بود. یاسر ماشینِ پراید قراضه‌ای را که از سازمان تحویل گرفته بود؛ مقابل خانه‌اش پارک کرده و پیاده می‌شود. کلید را در قفل می‌چرخاند. فاطمه به محض شنیدن صدا، خود را به در رسانده و دست روی دستگیره می‌گذارد. -«آقا یاسر بی‌زحمت برید همونجایی که تا دیروز اونجا بودید!» یاسر صورتش را به در تکیه داده و مظلومانه می‌گوید: -«درو باز کن فاطمه خانوم! خو شوهر عزیزوت پشت در بمونه خدارو خوش میاد؟ نوکرتُم! ای یه دفعه رو ببخش!» فاطمه دستگیره را پایین می‌دهد و بعد از آمدنِ یاسر دست به سینه زل میزند به چشمانش. -«احوال شوما بانو!» -«فکرشم نکن یاسر! من دیگه با این شیرین زبونیا دُم به تله نمی‌دم! با این وضعم بدون اینکه خبر بدی رفتی... نه می‌تونم زنگت بزنم نه هیچی. چیکار کنم باهات؟» یاسر با همان لب‌های آویزان و شانه‌های افتاده کیفش را روی زمین می‌گذارد. -«چه استقبالِ شیرینی!» فاطمه با همان اخم نگاه از او می‌گیرد. -«استقبال شیرین می‌خواستی؟ زنگ می‌زدی می‌گفتی زنده‌ای، شیرین‌ترش می‌کردم!» تمام اجزای صورت یاسر لبخند می‌زند! -«قربونت برم عزیزو!... خو دست خودُم نبود.» فاطمه نگاهش می‌کند؛ با وجود خستگی همان مرد شوخ‌طبعی‌ست که همیشه با خنده از زیر هر دعوایی در می‌رود! صدایش آرام‌تر می‌شود. -«شام نخوردی؟» یاسر با لبخند سر تکان می‌دهد. -«اگه اوقاتت تلخ نمیشه، دلُم قرمه سبزیِ رو اجاقو رو می‌خواد...بوش کل خونه رو پر کِرده! فاطمه بی‌اختیار گوشه‌ی لبش بالا می‌رود: «-انتخاب دیگه‌ای داری مگه؟» -«نه والّو ندارُم!» -«برو دست و صورتتو بشور یکم به خودت برس غذارو گرم کنم! موهاتم به هم ریخته... اصلا خودتو تو آینه دیدی؟» یاسر دستی به موهایش می‌کشد. -«خو هنو ندیدُم! اول اومدُم دادگاهِ خانومم، بعدشُم اگه حکم برائتو گرفتُم می‌رم سمت آینه خودمو زیارت می‌کنُم. دستور چیه؟!» این بار فاطمه نمی‌تواند جلوی خنده‌اش را بگیرد. -«یاسرررر!» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۴/۱۶ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از KHAMENEI.IR
27.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️انگار برای خودش 📢 قطره‌ای از اقیانوس حضور مردم تهران در مراسم تشییع رهبر شهید انقلاب اسلامی. ۱۴۰۵/۴/۱۵ 🏴 🖥 Farsi.Khamenei.ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۷🎬 یاسر آه بلندی می‌کشد و پوشه را زیر بغل می‌زند. -«الهی خیر نبینی عامو... هر وَق
🕸🦇 🎬 صدای برخورد قاشق و بشقاب، میان سکوت خانه می‌پیچد. فاطمه، چندین بار زیر چشمی یاسر را می‌پاید. معمولاً سر سفره، او بود که با شوخی و خنده، امانش را می‌برید؛ اما امشب سکوت تار انداخته بود روی سفره‌ی کوچک دونفره‌شان یا بهتر بگویم، دونفر و نصفی‌یشان. تنها قاشق را میان برنج می‌چرخاند و یک لقمه برداشته و چند بار می‌جود. انگار هر لقمه، تکه‌ای سنگ است که به زور از گلوی یاسر پایین می‌رود. فاطمه لبش را می‌گزد و خیره می‌شود به یاسر: -«خوشمزه نشده؟» یاسر با عجله سر بلند کرده و دستش را در هوا تکان می‌دهد: -«ها؟... نه، نه! خیلی‌اُم خوشمزه‌س.» می‌ترسد! از اینکه حتی اسم ماموریت بیاورد! لبخند مصنوعی می‌زند: -«راستی عزیزو؟ چن وق دیگه ای رقیه کوچولومون به دنیا میاد؟!» فاطمه با لبخند دستی به شکمش کشیده و به جلو خم می‌شود. -«ماهِ آخره؛ اتفاقا می‌خواستم ازت بپرسم وقت داری وسط هفته باهم بریم کلینیک؟» یاسر محتویات قاشق را داخل دهانش فرو می‌کند تا قبل از سنجیدنِ جوابی که در ذهنش وول می‌خورد، خودش را بدبخت نکند! لقمه را به سختی پایین می‌دهد. نگاهش چند لحظه روی صورت فاطمه می‌ماند؛ همان لبخند آرام، همان ذوقی که هر بار اسم رقیه را می‌آورد، تمام چهره‌اش گل می‌اندازد... -«خو اگه ای آقو طاها نخواد مارو بدبخت کنه چشم! خداکنه بدقول نشم!» فاطمه چشمانش را ریز می‌کند و طلبکار می‌گوید: -«آقا طاهاتون باید یه فکری به حال خودش کنه که لیلا رو یه روز درمیون می‌بینه! اگه به ایشون باشه تو کلا خونه نمیای...» این را که می‌گوید چشم غره‌ای می‌رود و نگاهش را به سفره می‌دوزد. لبخند یاسر کش می‌آید. -«او بیچاره خو بیشتر از همه گرفتارِه.» فاطمه لیوان آب را به سمت او سر می‌دهد. -می‌دونم یاسر جان! __ صبح روز بعد خودروی مشکی پس از عبور از چند کوچه‌ی پیچ‌درپیچ، مقابل ساختمانی چهارطبقه و بی‌نام توقف می‌کند. یاسر از ماشین پیاده می‌شود و نگاهی گذرا به اطراف می‌اندازد؛ همه‌چیز بیش از حد معمولی است؛ درست همان‌طور که باید باشد. کلید را در قفل می‌چرخاند و وارد ساختمان می‌شود. چشمش به دنبال آسانسور می‌گردد، اما خبری از آن نیست. زیر لب غرولندی می‌کند و بی‌خیال، راه پله را پیش می‌گیرد. -«ای جماعتو قسم خوردن منو اَ نفس بندازن!» تا به طبقه‌ی سوم برسد، نفسش کمی به شماره می‌افتد. مقابل واحد می‌ایستد، در را باز می‌کند و قدم به داخل می‌گذارد. خانه بوی سکون می‌دهد؛ انگار مدت‌هاست کسی در آن زندگی نکرده است. تمام اسباب و اثاث خانه ختم می‌شد به یک دست مبل طوسیِ ساده، کتابخانه‌ای که نیمی از قفسه‌هایش با کتاب‌های علمی پر شده، تلویزیونی خاموش و میزی کوچک که تنها یک کیف چرمی روی آن جا خوش کرده است. نگاهش برگه‌ی سفیدی که روی کیف چسبانده‌اند را شکار می‌کند. آن را می‌کند و با صدای بلند می‌خواند: «برسد به دست آقای پارسا مَجد!» لبخند محوی گوشه‌ی لبش می‌نشیند. -«شروع شد...» زیپ کیف را باز می‌کند. داخل آن، همه‌چیز با وسواس کنار هم چیده شده است؛ کارت ملی، گواهینامه، کارت بانکی، کارت دانشجویی، سیم‌کارت، تلفن همراه و چند کلید. آن‌قدر مرتب و دقیق که یاسر حتی لحظه‌ای هم تردید نمی‌کند این بسته‌بندی کار طاهاست. کارت دانشجویی را برمی‌دارد و چند ثانیه به عکس خودش خیره می‌شود. لبخندی به عمقِ خاطراتِ خوشش روی چهره می‌نشیند! این عکس را همان روزهایی گرفته بودند که برای یکی از عملیات‌ها مجبور شده بود محاسنش را از ته کوتاه کند؛ آن‌قدر متفاوت شده بود که حتی چند نفر از بچه‌های واحد، بار اول او را نشناختند. کمیل آنقدر دستش انداخت که مجبور شد چند روزی جلوی چشمش ظاهر نشود تا حیثیتش نرود! صدای زنگ در، رشته‌ی افکارش را می‌بُرد. ساعت هفت و ربع است. در را که باز می‌کند. شاهرخ با کیف بزرگی در دست، یاسر را در آغوش می‌گیرد: -به بههههه یاسر قناری! ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۴/۱۷ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail