eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از KHAMENEI.IR
27.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️انگار برای خودش 📢 قطره‌ای از اقیانوس حضور مردم تهران در مراسم تشییع رهبر شهید انقلاب اسلامی. ۱۴۰۵/۴/۱۵ 🏴 🖥 Farsi.Khamenei.ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۷🎬 یاسر آه بلندی می‌کشد و پوشه را زیر بغل می‌زند. -«الهی خیر نبینی عامو... هر وَق
🕸🦇 🎬 صدای برخورد قاشق و بشقاب، میان سکوت خانه می‌پیچد. فاطمه، چندین بار زیر چشمی یاسر را می‌پاید. معمولاً سر سفره، او بود که با شوخی و خنده، امانش را می‌برید؛ اما امشب سکوت تار انداخته بود روی سفره‌ی کوچک دونفره‌شان یا بهتر بگویم، دونفر و نصفی‌یشان. تنها قاشق را میان برنج می‌چرخاند و یک لقمه برداشته و چند بار می‌جود. انگار هر لقمه، تکه‌ای سنگ است که به زور از گلوی یاسر پایین می‌رود. فاطمه لبش را می‌گزد و خیره می‌شود به یاسر: -«خوشمزه نشده؟» یاسر با عجله سر بلند کرده و دستش را در هوا تکان می‌دهد: -«ها؟... نه، نه! خیلی‌اُم خوشمزه‌س.» می‌ترسد! از اینکه حتی اسم ماموریت بیاورد! لبخند مصنوعی می‌زند: -«راستی عزیزو؟ چن وق دیگه ای رقیه کوچولومون به دنیا میاد؟!» فاطمه با لبخند دستی به شکمش کشیده و به جلو خم می‌شود. -«ماهِ آخره؛ اتفاقا می‌خواستم ازت بپرسم وقت داری وسط هفته باهم بریم کلینیک؟» یاسر محتویات قاشق را داخل دهانش فرو می‌کند تا قبل از سنجیدنِ جوابی که در ذهنش وول می‌خورد، خودش را بدبخت نکند! لقمه را به سختی پایین می‌دهد. نگاهش چند لحظه روی صورت فاطمه می‌ماند؛ همان لبخند آرام، همان ذوقی که هر بار اسم رقیه را می‌آورد، تمام چهره‌اش گل می‌اندازد... -«خو اگه ای آقو طاها نخواد مارو بدبخت کنه چشم! خداکنه بدقول نشم!» فاطمه چشمانش را ریز می‌کند و طلبکار می‌گوید: -«آقا طاهاتون باید یه فکری به حال خودش کنه که لیلا رو یه روز درمیون می‌بینه! اگه به ایشون باشه تو کلا خونه نمیای...» این را که می‌گوید چشم غره‌ای می‌رود و نگاهش را به سفره می‌دوزد. لبخند یاسر کش می‌آید. -«او بیچاره خو بیشتر از همه گرفتارِه.» فاطمه لیوان آب را به سمت او سر می‌دهد. -می‌دونم یاسر جان! __ صبح روز بعد خودروی مشکی پس از عبور از چند کوچه‌ی پیچ‌درپیچ، مقابل ساختمانی چهارطبقه و بی‌نام توقف می‌کند. یاسر از ماشین پیاده می‌شود و نگاهی گذرا به اطراف می‌اندازد؛ همه‌چیز بیش از حد معمولی است؛ درست همان‌طور که باید باشد. کلید را در قفل می‌چرخاند و وارد ساختمان می‌شود. چشمش به دنبال آسانسور می‌گردد، اما خبری از آن نیست. زیر لب غرولندی می‌کند و بی‌خیال، راه پله را پیش می‌گیرد. -«ای جماعتو قسم خوردن منو اَ نفس بندازن!» تا به طبقه‌ی سوم برسد، نفسش کمی به شماره می‌افتد. مقابل واحد می‌ایستد، در را باز می‌کند و قدم به داخل می‌گذارد. خانه بوی سکون می‌دهد؛ انگار مدت‌هاست کسی در آن زندگی نکرده است. تمام اسباب و اثاث خانه ختم می‌شد به یک دست مبل طوسیِ ساده، کتابخانه‌ای که نیمی از قفسه‌هایش با کتاب‌های علمی پر شده، تلویزیونی خاموش و میزی کوچک که تنها یک کیف چرمی روی آن جا خوش کرده است. نگاهش برگه‌ی سفیدی که روی کیف چسبانده‌اند را شکار می‌کند. آن را می‌کند و با صدای بلند می‌خواند: «برسد به دست آقای پارسا مَجد!» لبخند محوی گوشه‌ی لبش می‌نشیند. -«شروع شد...» زیپ کیف را باز می‌کند. داخل آن، همه‌چیز با وسواس کنار هم چیده شده است؛ کارت ملی، گواهینامه، کارت بانکی، کارت دانشجویی، سیم‌کارت، تلفن همراه و چند کلید. آن‌قدر مرتب و دقیق که یاسر حتی لحظه‌ای هم تردید نمی‌کند این بسته‌بندی کار طاهاست. کارت دانشجویی را برمی‌دارد و چند ثانیه به عکس خودش خیره می‌شود. لبخندی به عمقِ خاطراتِ خوشش روی چهره می‌نشیند! این عکس را همان روزهایی گرفته بودند که برای یکی از عملیات‌ها مجبور شده بود محاسنش را از ته کوتاه کند؛ آن‌قدر متفاوت شده بود که حتی چند نفر از بچه‌های واحد، بار اول او را نشناختند. کمیل آنقدر دستش انداخت که مجبور شد چند روزی جلوی چشمش ظاهر نشود تا حیثیتش نرود! صدای زنگ در، رشته‌ی افکارش را می‌بُرد. ساعت هفت و ربع است. در را که باز می‌کند. شاهرخ با کیف بزرگی در دست، یاسر را در آغوش می‌گیرد: -به بههههه یاسر قناری! ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۴/۱۷ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مشهدی های عزیز یار خراسانی را خوب مشایعت کنیدها! که دلبسته یاران خراسانی خویش بود. ما ایرانی‌ها همه مشهدی هستیم. یا علی مدد شب قبل از آخرین دیدار. هفدهم تیر ۱۴۰۵
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
می‌دونم سخته... باورمون نمی‌شد😭😭😭😭 کمترین کاری که می‌شه برای آقای شهیدمان و عزیزانشان انجام بدیم همین هست.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۸🎬 صدای برخورد قاشق و بشقاب، میان سکوت خانه می‌پیچد. فاطمه، چندین بار زیر چشمی یا
🕸🦇 🎬 قبل از آنکه شاهرخ، جا خالی دهد یاسر با کف دستش یک پس گردنیِ مشتی حواله‌اش می‌کند. -«قناری و زهرمارررر عامو!» موهای فرفری و بلندش را چنگ می‌زند و با حرص می‌گوید: -«خوشه منم به تو بگم شاهرخ پشمی؟! یا شاهرخ ببعی؟! لا‌اله‌الا‌اللّه!» شاهرخ با خنده خودش را از دست یاسر بیرون می‌کشد و موهای به‌هم‌ریخته‌اش را مرتب می‌کند. -«آخه مرد حسابی! هنوز سلام نکردم!» یاسر با اخم ساختگی یقه‌ی لباسش را صاف می‌کند و حق به جانب می‌گوید: -«سلامِ تو خو همیشه با چرت و پرت شروع میشه. گفتُم قبلش ادبِت کنُم!» شاهرخ به کیف بزرگش اشاره کرده و با لبخند می‌گوید: -«فعلاً بخند... یه ساعت دیگه خودتم خودتو نمی‌شناسی!» یاسر نگاهی به کیف می‌اندازد. -«باز چه خوابی برام دیدی؟!» شاهرخ‌ از کنار چارچوب در می‌گذرد و کیفش را روی میز عسلی می‌گذارد. زیپ کیف را پایین می‌کشد. جعبه‌های گریم، رنگ مو، لنز، ریش و مو و چند ابزار ظریف یکی‌یکی نمایان می‌شوند. -«بیا بگیر بشین سید!» یاسر نگاه درمانده‌ای میان وسایل و صورت شاهرخ می‌گرداند، نفسش را با اغراق بیرون می‌دهد و با ناله‌ای نمایشی سر تکان می‌دهد؛ انگار از همین حالا برای قیافه‌ی جدیدش عزادار شده! اما چند کیلومتر آنطرف‌تر، طاها پشت سیستم می‌نشیند تا تمام کارهای نصفه‌نیمه را تکمیل کند. خانم صابری هم دقیقا مقابل او نشسته است. انگشتانش بی‌وقفه روی صفحه‌کلید حرکت می‌کنند. هر چند لحظه، پنجره‌ای تازه از اطلاعات روی مانیتورش باز می‌شود. طاها نگاهش را از صفحه‌ی مانیتور برداشته و می‌گوید: -«از دختره اطلاعات دندون‌گیری پیدا کردید؟! مثل اون هشتا دانشجو، اونقدری ارزش عملیاتی داشته که فرستاده باشنش پاکستان؟!» خانم صابری چند کلید را پشت سر هم فشار می‌دهد. پنجره‌ای از تصاویر، گزارش‌ها و سوابق روی مانیتورش باز می‌شود. بدون آنکه نگاهش را از صفحه بردارد، می‌گوید: -«از حدود یه سال پیش، هم‌زمان با پررنگ‌تر شدن رفت‌ و آمدش به اون شرکت، تعداد سفرهای خارجیش به شکل محسوسی بیشتر شده. فقط تو سه ماه اخیر، نزدیک پنج بار رفته پاکستان. و البته، یک بار عراق! نسبت به دانشجوهای دیگه، هم سفرای بیشتری داشته هم گردش مالی پر و پیمون‌تر. نتیجه‌اش رو هم داریم می‌بینیم؛ یه تنه داره تنش ایجاد می‌کنه!» طاها چند ثانیه در سکوت به سرامیک‌های اتاق خیره می‌ماند. انگشت اشاره‌اش آرام روی میز ضرب می‌گیرد؛ عادتی که هر وقت رشته‌های پرونده در ذهنش به هم گره می‌خورد، بی‌اختیار تکرار می‌شود. -«فکر می‌کنم ارزش اینو داشته باشه که روش وقت بذاریم. حالا که ادعا کرده نیروهای امنیتی دستگیرش کردن بد نیست دست به کارشیم.» خانم صابری نگاه پرسشگری به او می‌اندازد. -«منظورتون چیه؟» طاها صندلی‌اش را کمی جلو می‌کشد و با لحنی آرام اما قاطع می‌گوید: -«اول درخواست بنویسید بعد با بچه‌های گروه یاسر هماهنگ شید با پوشش نیروی انتظامی برن دستگیرش کنن. فقط قبلش تمام گوشیشو زیر و رو کنید. هر پیامی که براش اومده یا هر گروه و کانالی که عضوه رو می‌خوام...» *** چندساعت بعد طاها خودش را به خانه‌ی امنی می‌رساند که قرار بود دختر را بعد از دستگیری به آنجا منتقل کنند. طاها وارد می‌شود. طبق عادت همیشگی، قبل از هر چیز نگاهی کوتاه به اطراف می‌اندازد؛ مسیر ورودی، پنجره‌ها، موقعیت اتاق‌ها و موقعیت دوربین‌ها را بررسی می‌کند. یکی از نیروها که نزدیک در ایستاده، با دیدنش صاف می‌ایستد. طاها سر و روی او را از نظر گذرانده و می‌گوید: -«چه خبر آقا احمد؟!» احمد که خاطراتش از ماموریت‌های مشترکشان با یاسر و طاها تک به تک از مقابل چشمانش عبور می‌کند، با لبخند جلو می‌آید. -«سلامتی... مشتاق دیدار بودیم!» طاها با لبخند سری تکان می‌دهد و به سمت مانیتورِ بزرگِ مقابل کاناپه می‌رود. تصاویر دوربین، دختر جوان را نشان می‌دهد که داخل اتاق نشسته و سرش را درون دستانش گرفته. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۴/۱۸ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا