هدایت شده از داستانا | داستان نویسی آسان
💠 روایت اربعینتان را ماندگار کنید!
فراخوان عمومی مسابقه ادبی اربعین
دلنوشته | سفرنامه | داستان کوتاه
😍 آموزش رایگان نویسندگی دریافت کنید و جایزه بگیرید.
📝 بخشهای مسابقه:
🔹 بخش عمومی
روایت تجربهها، خاطرات و اتفاقات مرتبط با اربعین
⭐️ بخش ویژه | روایت دلدادگی امت
روایت جلوههای محبت، همدلی و دلدادگی ملتهای جبهه مقاومت با رهبر شهید انقلاب در مسیر اربعین.
❓جوایز و امتیازات فراخوان:
🏆 اهدای جایزه به ۱۰ برگزیده در هر بخش
💰 مجموعاً ۲۰۰ میلیون ریال جایزه نقدی
🎁 آموزش رایگان نویسندگی به ارزش ۱۰ میلیون ریال
📘 راهنمای نویسندگی اربعین
✍️ دوره کاربردی آموزش داستانک
🎁جهت دریافت محتوای رایگان اینجا کلیک کنید.
⏳ مهلت ثبتنام و ارسال آثار: ۱۵ مرداد
◈ ───────────── ◈
✍️ داستانا | داستاننویسی آسان
https://eitaa.com/joinchat/2253455521Cfdb4b19f67
هدایت شده از داستانا | داستان نویسی آسان
راهنمای شرکت در مسابقه ادبی اربعین داستانا.pdf
حجم:
682.6K
📄 قبل از شروع، این فایل را بخوانید.
در کمتر از ۲ دقیقه، با موضوعات مسابقه، جوایز، شرایط شرکت، نحوه ارسال آثار و همه جزئیات مسابقه آشنا میشوید.
🎁 «راهنمای نویسندگی اربعین» و «دوره آموزش داستانک» را به ارزش ۱ میلیون تومان، رایگان دریافت کنید.
👇 فقط کافی است واژه «اربعین» را به آیدی زیر ارسال کنید:
🆔 @dastaneasan2
✍️ منتظر روایتهای ماندگار شما هستیم.
◈ ───────────── ◈
💡 داستانا | داستاننویسی آسان
https://eitaa.com/joinchat/2253455521Cfdb4b19f67
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #ذهن_زیبا 🧠 یکی از ساعتهای مهم زندگیام بعد از ظهرهای هر جمعه است. آفتاب
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#یه_تک_پا_برم_برزخ🚶
پس ملاجم را میمالم و از جا برمیخیزم، معلوم نیست ما را آورده برزخ یا کویر لوت، البته کویر لوت باز یک کلپسهای چیزی دارد، اینجا که به معنای واقعی کلمه هیچ چیز ندارد، نه جنبندهای، نه خزندهای:
«یعنی خدا بگم چیکارت کنه عزرائیل...»
اخم روی پیشانیاش چروک میاندازد: «به من چه؟!»
_ تربچه، خیار، هندونه، پیاز، سیبزمینی، خربزه...
+باشه، باشه. چرا میوهفروشی راه میندازی؟!
_ به تو چه؟
+خیارشور، فلافل، کاهو، سس...
_ خب، خب. چرا فسفودی راه میندازی؟!
ای بابا! این عزرائیل آدم را کچل میکند، اصلاً نیاز به آرایشگاه نیست. شما بیا یک ساعت کنار عزرائیل بشین تا کلهات را تاس، تاس تحویلت بدهد.
چشم ریز میکنم تا انتهای مسیر را پیدا کنم. اما امان از انتها، اصلاً انتها اینجا معنا ندارد: «چه کنیم عزرائیل؟»
بیخیال جلو میرود: «مثلاً میخوای چه کنیم؟!»
من هم دنبالش راه میافتم: «خب بابا وقتی میخوام باهات مثل آدم رفتار کنم جواب نمیدی دیگه. میگم الان میخوای من و کجا ببری؟!»
دستانش را پشتش قفل میکند: «غافلگیریه!»
آب دهنم را قورت میدهم: «میشه تو برای من غافلگیری نداشته باشی؟ من نمیخوام جون همه فرشتهها.»
نیشخندی میزند: «مراحل و باید طی کنی یا نه؟!»
یاپیر! یا پیغمبر! چه میخواهد بر سرم بیاورد؟ خدایا خودت مرا از دست این عزرائیل نجات بده، من از شر فرشتگانت به تو پناه میبرم.
دنبال عزرائیل راه میافتم و شروع میکنم به گفتن اشهد: «اشهد الا الله الا الله...» هنوز اشهدم به انتها نرسیده که دو کلاشینکف دو طرف پیشانیام مینشینند. خدایا! من دیگر یک بار مردهام، چند بار میخواهی مرا بکشی آخر؟!
صدایی به حالت نعره از سمت راستم بلند میشود: «نماز صبح چند رکعته؟!»
عرق سرد از پیشانیام جاری میشود: «ن..ما..ز صبح.. نمی..دو..نم.»
این بار صدا از حالت نعره به جیغ بنفش میرسد: «بهت میگم نماز صبح چند رکعته؟!! میخوای همینجا خلاصت کنم؟»
دستانم را به نشانهٔ تسلیم بالا میآورم، دندانهایم از ترس به هم ساییده میشوند: «با..شه، باش..ه.»
آخر نماز صبح چند رکعت بود؟ من اسم خودم را هم فراموش کردم، نماز که جای خود! خدایا حالا چه خاکی به سر بریزم. بهتر است از عزرائیل بخواهم وصیتم را مکتوب کند، بلکه برسد به یک بدبختی. اعداد هم از ذهنم رفته، چه برسد به تعداد رکعت: «پ..نج؟»
#پایان_قسمت_۴✅
#ریحانه✍🏻
📆 #۱۴۰۵/۴/۳۰
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
هدایت شده از میرمهدی عربی
میرمهدی عربیبلندشو هنوز دیر نشده!.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
📌 «سخنی با جاماندگان کربلا...»
🎧 با هندزفری گوش دهید.
تصور کن در این دنیای شلوغ و پرهیاهو،
تو در بهترین نقطه دنیا حضور داشته باشی!
جایی که همه به خاطر حسینعلیهالسلام با هم مهربانند و به هم خدمت میکنند...
🔸 از مجموعهی #بیعت_اربعین
🎙 پادکست اول | و هنوز وقت هست...
📻 رادیو میرمهدی
پ ن: حتما برای آنهایی که هنوز تردید دارند که به کربلا بروند این صوت را ارسال کنید❣
#دعوت_به_کربلا
#تلنگر_اربعینی
مـوکــب معنـوی اربـعـیـن | میـرمـهـدی🔰
@mirmahdi_arabi
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رضا پهلوی: «این یک مداخله بشردوستانه است.»
@BisimchiMedia
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۷۹🎬 نگاهِ خشکشدهی دکتر حسینی، روی یاسر قفل شده است. سکوتِ سنگینی بر سالن تقریبا
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۸۰🎬
صدای آلارم کوتاهی از لپ تاپ رضا بلند میشود. رضا فورا انگشتانش را روی کیبورد لپتاپ به حرکت درمیآورد. چشمانش روی خطوط نرمافزار شنود و دایورت قفل شده است. امواج سبزرنگ صوتی روی صفحه نوسان میکنند و نشانگرِ پردازش هوش مصنوعی به رنگ سبز پررنگ درمیآید.
رضا دستش را بالا میآورد.
-«حسینی همین الان شمارهی علوی رو گرفت. نرمافزار آمادهست.»
یاسر که روی صندلی جلو نشسته، ناخودآگاه کاملاً صاف مینشیند. نفسش را در سینه حبس میکند. رضا هندزفری مشکی رنگ را روی گوشش محکم میکند و با علامت شست، به مهدی نشان میدهد که خط متصل و صدای الگوسازیشده فعال شده است.
مهدی گلویش را صاف میکند. در یک چشم بههم زدن، تمام فیگور بدن، چهره و وضعیت نشستنش دگرگون میشود؛ شانههایش افتاده میشود و خطوط چهرهاش فرمِ یک آدم خسته و سالخورده را به خود میگیرد. آن هم درحالیکه نرمافزار هوش مصنوعی روی لپتاپ، جنس و فرکانس صدای او را در کسری از ثانیه روی الگوی دقیق حنجرهی علوی مینشاند.
-«سلام بفرمایید؟»
_«سلام! آقای علوی خودتون هستید؟»
-«خودم هستم. »
-«بنده حسینیام؛ از اساتید دانشگاه شریف. اگه یادتون باشه، چند باری با هم صحبت کردیم...»
مهدی مکثی کوتاه و هوشمندانه میکند، اندکی در صندلی فرو میرود و با لحنی گرم و مشتاق ادامه میدهد:
-«احوال شما آقای حسینی؟ مشتاق دیدار!
در خدمتم، بفرمایید.»
-«غرض از مزاحمت؛ واقعیتش یه دانشجوی انتقالی اومده برامون به اسم پارسا مجد. میخواستم ببینم شما میشناسیدش؟»
مهدی آهِ عمیق و پرحسرتی پشت تلفن میکشد؛ طوری که انگار داغی کهنه در سینهاش تازه شده باشد:
-«پارسا مجد؟ بله مگه میشه نشناسم؟ این بچه یه پدیده بود! یه نخبه به تمام معنا...
چند ماه تلاش کرد بودجه و تجهیزات طرحش رو جفتوجور کنه اما نشد. طفلک سرخورده شد. بعد هم به خاطر مسائل شخصی رفت تهران.
متعجب ادامه میدهد:
-«الان اونجاست؟! حال و روزش خوبه؟»
-«بله بله. حالش خوبه.
اینطوری که شما ازش تعریف میکنید مشخصه واقعا با استعداده!»
-«دقیقا! من که نتونستم واسش کاری کنم. با این حال اگه تونستید، کمکش کنید! این نبوغ و مهارت حیفه.»
یاسر با دهان نیمهباز و چشمانی گردشده از آینهی وسط به مهدی زل زده است. مات و مبهوت مانده که چطور ترکیب بازیگریِ کلامیِ خیرهکنندهی مهدی و الگوریتم پردازش صدا، حسینی را آنسوی خط کاملاً خام کرده است.
مهدی با لحن و صدایش پشت تلفن دلبری میکند و همزمان با دست آزادش از آینه، برای یاسر ژستِ پیروزی میگیرد و چشمک میزند!
--------
سه روزی میشود که یاسر را ندیده!
از قبل هم حدس میزند بدقولی کند.
صدای بوقِ ممتد و بیحاصل تلفن، در گوشش میپیچد.
برای چندمین بار شاسیِ تماس را روی صفحهی گوشی لمس میکند، اما پاسخ همان پیام تکراری و سرد همیشگی است: «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد...»
فاطمه با کلافگی گوشی را روی صندلی انتظار کلینیک رها میکند. دستش ناخودآگاه زیر شکم برجستهاش مینشیند و آرام آن را لمس میکند.
زیر لب زمزمه میکند:
-«یه بار نشد خانم دکتر، من و بابا یاسرتو باهم ببینه!...»
شنیدن صدای ضربان قلب بچه و حرفهای دکتر دلگرمش کرده، اما نبودنِ یاسر، شیرینیِ این خبر را تهِ دلش تلخ میکند. از کلینیک که بیرون میزند، خورشید کاملاً غروب کرده و لکههای دود و تاریکیِ سنگینی بر سر شهر خیمه زده است.
پشت فرمان ماشین سفیدش مینشیند و آن را روشن میکند.
هنوز دو خیابان بالاتر نرفته که ترافیکی سنگین و غیرعادی متوقفش میکند. صدای بوقهای بیامان، دود غلیظِ لاستیکهای سوخته و آژیرهای دوردست، خبر از متشنج شدن دوبارهی خیابانها میدهد. کاسبها با عجله کرکرهی مغازهها را پایین میکشند.
فاطمه دستش را محکم روی فرمان میفشارد و لرز دستش را مهار میکند. دردِ ملایمی زیر دلش پیچوتاب میخورد. فکر اینجایش را نکرده بود!
برای فرار از قفلِ ترافیک خیابان اصلی، راهش را سمت یکی از خیابانهای فرعی کج میکند.
چند پیچ را که رد میکند، ناگهان راهش مسدود میشود؛ چند سطل زبالهی واژگونشده وسط خیابان میسوزند و دود از آنها بالا میرود.
ناخداگاه جیغ خفیفی میکشد. ریتم قلبش روی هزار میرود و حس میکند الان است که قلبش از جا کنده شود.
سریع، پایش را روی ترمز میفشارد. هنوز دستش به دندهعقب نرسیده که چهار پنج جوان، با صورتهای پوشیده و چوب و قمه در دست، از میان تاریکی بیرون میجهند و دور ماشین را میگیرند!
#پایان_قسمت۸۰✔️
🗓۱۴۰۵/۰۴/۳۱
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail