💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۸۰🎬 صدای آلارم کوتاهی از لپ تاپ رضا بلند میشود. رضا فورا انگشتانش را روی کیبورد ل
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۸۱🎬
فاطمه با عجله شاسیِ قفل در را پایین میکشد. بدنش یخ میکند. دستهایش ناخودآگاه روی شکمش قفل میشود.
میخواهد پایش را روی گاز بگذارد تا با عقب رفتن خودش را از آن معرکه بیرون بکشد.
یکلحظه یکی از آنها با قمه به کاپوت ضربه میزند. جلو میآید. دورهاش میکنند. تا بخواهد عقب برود هر چهار چرخش را پنچر میکنند!
گوشی را از روی صندلی شاگرد برمیدارد.
دستش روی صفحهی گوشی میلرزد.
شماره یاسر را میگیرد. خاموش است!
قطرههای عرق سرد روی گیجگاهش مینشیند. تنهاست؛ در تاریکیِ یک خیابان، میان دودِ سطلهای زبالهی در حال سوختن و خشم وحشیانهای که خیابان را گرفته است.
صدای خرد شدنِ وحشتناکِ شیشهی عقب، مثل انفجار در فضای ماشین میپیچد.
جیغ میکشد.
قبل از آنکه سرش را پایین بیاورد شیشهی سمت راننده فرو میریزد. دست خشن و زمختی شاسی قفل را بالا میکشد. در باز میشود.
فاطمه جیغزنان دستهایش را جلوی صورتش حائل میکند.
اما تیغهی قمه در تاریکی میچرخد. لبهی تیزش بر بدنش فرود آمده، مچ دست و ساق بازویش را میشکافد. سوزشِ شدیدی در استخوانش میپیچد.
از شدت درد مینالد و سرش را عقب میکشد، اما نوک تیغه لبهی گونه و فک او را میخراشد و خطی سرخ و عمیق روی صورت پر از اشکش میاندازد. خون گرم و داغ بلافاصله روی صورت، گردن و دستهایش جاری میشود.
دستی چادر و روسری خونین فاطمه را چنگ میزند.
او را با قساوتِ تمام به سمت بیرون میکشد. فاطمه با کمر، محکم روی آسفالت زبر و سرد خیابان پرت میشود.
برخوردش با زمین، تیرِ کشنده و سوزناکی را درست وسط کمر و زیر دلش شلیک میکند. حتی جرأت ندارد نگاهشان کند! دو سه نفر وحشیانهتر از قبل با لگد به جان پیکر بیدفاعش میافتند. ضربات سنگین و بیرحمانهی کفشهایشان پشت سر هم روی پهلوها، کمر و شانههای فاطمه فرود میآید.
فاطمه از شدت درد نفسش بند میآید. چشمانش سیاهی میرود.
نالههایش به زمزمه تبدیل شده!
با همان دستها و بازوهای زخمی، پاهایش را در سینه جمع و صورت و شکم برجستهاش را میان بغلش پنهان میکند تا ضربات لگدها به هدیهی کوچکش نخورد. هر ضربه مثل خنجری در پهلوهایش فرو میرود و نالههای خفهشدهاش را آشکار میکند.
در همین حین، یکی دیگر از اغتشاشگران بطری شعلهوری را به داخل کابین ماشین فاطمه پرت میکند. در کسری از ثانیه، آتش به صندلیها سرایت میکند و زبانه میکشد. شعلههای سرکش و گرمای خفهکننده، صورتِ زخمی و خونآلود فاطمه را میسوزاند. ماشینش جلو چشمان نیمهبازش در حال خاکستر شدن است.
سوزش زخمهای صورت و بازو، دردی جانکاه که زیر دلش میپیچد و ضربات بیامان لگدها رمقی برایش نگذاشته است. خون از خراش عمیق روی صورتش میچکد و روی آسفالت میریزد. زیر لب فقط یک کلمه را با ناله تکرار میکند:
-«یازهرااااا»
یکی از آنها با وحشیگری چنگ میزند، گوشهی روسری خونین فاطمه را در مشت میگیرد و سرش را بالا میکشد. صورتِ زخمی و پر از اشکش را تا چند سانتیمتریِ شعلههای سرکشِ داخل ماشین نزدیک میکند. گرمای سوزان و جانکاه آتش، پوستِ صورتِ معصومِ فاطمه را میسوزاند. نفسش در سینه حبس میشود. از شدت درد چشمانش را میبندد و مینالد.
مرد قهقهه میزند. او را روی آسفالت رها میکند. با قساوت، تکهچوبی مشتعل را روی چادر فاطمه میاندازد. پارچهی سیاه چادر ناگهان زبانه میکشد. شعلههای سرخ و سرکش بهسرعت روی پارچه پیش میروند!
در همین دم، فریادِ چند جوان، سکوتِ وحشیانهی خیابان را میشکافد:
-«ولش کنین بیشرفا...!»
پیش از آنکه شعلهها به بدن فاطمه برسند، چند نفر از نیروهای بسیجی خود را بیمحابا وسط معرکه پرت میکنند. با مهاجمان درگیر میشوند. یکی از آنها روی آسفالت شیرجه میزند. با دستهایش، بیامان روی شعلههای چادر میکوبد. آتش درست قبل از رسیدن به بدن فاطمه خاموش میشود. دود تلخی از پارچهی سوخته به هوا میرود.
جوان سراسیمه، لبههای چادر و لباسهای خونین فاطمه را محکم در مشت میگیرد و با تمام توان، بدنش را روی زمین میکشد تا عقب ببرد.
پیکر نیمهجانش چند متر آنطرفتر پشت ماشین آرام میگیرد.
جوان چفیهی سبزش را از دور گردنش باز میکند. کنارش زانو میزند. دست لرزانش چفیه را جلو میآورد. نمیداند چطور جلوی خونریزی سر و صورتش را بگیرد.
فریاد پر اضطرابش در خیابان میپیچد.
-«محمدددد زنگ بزن اورژانس! »
مکث میکند!
-«نـ...نهههه!
دیر میشه! ماشینتو بیار...»
#پایان_قسمت۸۱✔️
🗓۱۴۰۵/۰۵/۰۱
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
هدایت شده از میرمهدی عربی
میرمهدی عربیراه رؤیایی.mp3
زمان:
حجم:
1.6M
📌«سخنی با مسافران کربلا...»
برای اینکه دقیقتر بفهمیم کجاییم!
تو در میانه یک روایت ایستادهای
روایتی که از هرقدم یک شاهد میسازد
از هر تاول یک سند بیعت
تو مسافر کربلایی...
اما اگر حواست نباشد کربلا را رد میکنی
بی آن که وارد شده باشی!
#میرمهدی
🔸 از مجموعهی #بیعت_اربعین
🎙 پادکست دوم | راه رؤیـایی🌱...
📻 رادیو میرمهدی
پ ن: برای آنهایی که در راه کربلا هستند ارسال کنید🌹
#دعوت_به_کربلا
#تلنگر_اربعینی
مـوکــب معنـوی اربـعـیـن | میـرمـهـدی🔰
@mirmahdi_arabi
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون