11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساز و کار تولید پول و تورم در دنیا چجوریه؟
چرخه چاپ دلار، تورم رو صادر میکنه.
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۸۱🎬 فاطمه با عجله شاسیِ قفل در را پایین میکشد. بدنش یخ میکند. دستهایش ناخودآگاه
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۸۲🎬
حوالی ساعت ده شب است!
یاسر گوشهی خانه کز کرده و پتو پلنگی را تا گردن بالا میکشد. شبکههای تلوزیون را مدام عوض میکند.
باید چند نامه و گزارش تنظیم کند اما آرام و قرار ندارد!
چند دقیقه که میگذرد تلفن کاریاش زنگ میخورد. طاهاست.
بیمعطلی جواب میدهد.
-«سلام عامو! خوبی؟ خوشی؟»
-«سلام یاسر. خداروشکر.
چهخبر؟!»
-«خبرا که دست شوماست خو! مَ ایجا گیر افتادم شما سر کیفی!»
-«همچینم نیست سید!
حالا اینارو ولش کن. فردا احتمالا یه حرکتی بزنن. این گوشی و سیمکارتو صبح بذار جاکفشی بچهها بیان برش دارن.»
-«حله. فقط میتونم یه زحمتی بهت بدم؟
اَ دم دمای غروب هرچی با زنُم تماس میگیرم جوابُم نمیده. میشه به خانمت بگی بره بهش سر بزنه؟ میترسم حالش بد شده باشه...»
موهای سرش را چنگ میزند.
-«طاها... الان یادم افتاد! لیلا خانم شمارهی همسایه روبرویی مارو داره...
نمیخواد بری.
فقط به لیلا خانم بگو زنگش بزنه ببینه فاطمه کجاست.»
طاها آنسوی خط چند لحظهای سکوت میکند. صدای نفسهایش از پشت گوشی به گوش میرسد. سعی میکند لحن صدایش را آرام نگه دارد:
-«باشه سید، نگران نباش. همین الان به خانمم میگم بهش زنگ بزنه. اگه جواب نداد، میریم سر میزنیم. شلوغیای امشب خطارو به هم ریخته حتما واسه همین نمیتونی باهاش تماس بگیری.»
یاسر به یقهی پیراهنش چنگ میزند و آن را کمی باز میکند. حسی شبیه به خفگی روی سینهاش سنگینی میکند.
-«چی چی بگم؟ ایشالله ایطوریه که میگی عامو...
یه دلشورهی بیصاحاب افتاده به جونم!
اَ غروبو تا حالو انگار یکی داره تو دلُم رخت میشوره.
فقط تورو خدا خبرشو زود بهم بده.»
-«باشه یاسر جان. خبرت میکنم.»
ارتباط قطع میشود. یاسر گوشی را روی زمین میاندازد. دستهای لرزانش را میان موهایش فرو میبرد و سرش را بین دو زانو میگیرد. صدای تیکتاک ساعت دیواری مثل ضربات پتک روی مغزش فرود میآید. بیقراری، قدم زدن در فضای دلگیر خانه و نگاههای مداوم به صفحهی خاموش گوشی... هر ثانیه برایش به اندازه یک سال میگذرد.
تصاویر تلوزیون و اخبارِ اتفاقات کف خیابان هم که بدتر روی مغزش رژه میرود!
هنوز چند دقیقه نگذشته که پیامی کوتاه روی گوشی جدیدش ظاهر میشود...
-«سلام جناب مجد... بنده جاهدی هستم. آقای حسینی شمارو به بنده معرفی کردن. اگه موافقید فردا صبح ساعت ۹ یه قرار داشته باشیم.
حتما یه خلاصه از طرح مکتوب کنید تا ازتون تحویل بگیرم.
آدرس رو واستون پیامک میکنم. شبتون خوش.»
_________
چند دقیقه بعد، لیلا شمارهی همسایهی فاطمه را میگیرد. بوقهای ممتد و کشدار پشت تلفن مثل سوهان روی اعصابش کشیده میشود، تا اینکه بالاخره صدای خستهی پیرزنِ همسایه پشت تلفن میپیچد:
-«والا فاطمه خانم حوالی عصر سوار ماشینش شد و رفت... وقت دکتر داشت.
هنوز برنگشته!»
لیلا تلفن را محکمتر در مشت میفشارد و با صدایی دورگه میپرسد:
-«مطمئنید برنگشته؟! شاید شما متوجهش نشدید...»
-«نه دخترم، مطمئنم!
هنوز برنگشته.»
با شنیدن این کلمات، بند دل لیلا پاره میشود. حسِ شوم و ناگواری مثل وزنهای سنگین روی سینهاش میافتد. بیمعطلی به طاها زنگ میزند و قضیه را میگوید.
طاها بلافاصله با رضا تماس میگیرد تا سیستم ردیابی سیگنال را فعال کند.
پانزده دقیقهی کشنده و نفسگیر میگذرد.
صدای ضربان سنگین قلبش را در گوشهایش میشنود.
#پایان_قسمت۸۲✔️
🗓۱۴۰۵/۰۵/۰۴
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344