eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
898 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
آموزش به سبک دزدان دریایی
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساز و کار تولید پول و تورم در دنیا چجوریه؟ چرخه چاپ دلار، تورم رو صادر می‌کنه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۸۱🎬 فاطمه با عجله شاسیِ قفل در را پایین می‌کشد. بدنش یخ می‌کند. دست‌هایش ناخودآگاه
🕸🦇 🎬 حوالی ساعت ده شب است! یاسر گوشه‌ی خانه کز کرده و پتو پلنگی را تا گردن بالا می‌کشد. شبکه‌های تلوزیون را مدام عوض می‌کند. باید چند نامه و گزارش تنظیم کند اما آرام و قرار ندارد! چند دقیقه که می‌گذرد تلفن کاری‌اش زنگ می‌خورد. طاهاست. بی‌معطلی جواب می‌دهد. -«سلام عامو! خوبی؟ خوشی؟» -«سلام یاسر. خداروشکر. چه‌خبر؟!» -«خبرا که دست شوماست خو! مَ ایجا گیر افتادم شما سر کیفی!» -«همچینم نیست سید! حالا اینارو ولش کن. فردا احتمالا یه حرکتی بزنن. این گوشی و سیمکارتو صبح بذار جاکفشی بچه‌ها بیان برش دارن.» -«حله. فقط می‌تونم یه زحمتی بهت بدم؟ اَ دم دمای غروب هرچی با زنُم تماس می‌گیرم جوابُم نمیده. میشه به خانمت بگی بره بهش سر بزنه؟ می‌ترسم حالش بد شده باشه...» موهای سرش را چنگ می‌زند. -«طاها... الان یادم افتاد! لیلا خانم شماره‌ی همسایه روبرویی مارو داره... نمی‌خواد بری. فقط به لیلا خانم بگو زنگش بزنه ببینه فاطمه کجاست.» طاها آن‌سوی خط چند لحظه‌ای سکوت می‌کند. صدای نفس‌هایش از پشت گوشی به گوش می‌رسد. سعی می‌کند لحن صدایش را آرام نگه دارد: -«باشه سید، نگران نباش. همین الان به خانمم می‌گم بهش زنگ بزنه. اگه جواب نداد، می‌ریم سر می‌زنیم. شلوغیای امشب خطارو به هم ریخته حتما واسه همین نمی‌تونی باهاش تماس بگیری.» ​یاسر به یقه‌ی پیراهنش چنگ می‌زند و آن را کمی باز می‌کند. حسی شبیه به خفگی روی سینه‌اش سنگینی می‌کند. -«چی چی بگم؟ ایشالله ای‌طوریه که میگی عامو... یه دل‌شوره‌ی بی‌صاحاب افتاده به جونم! اَ غروبو تا حالو انگار یکی داره تو دلُم رخت می‌شوره. فقط تورو خدا خبرشو زود بهم بده.» ​-«باشه یاسر جان. خبرت می‌کنم.» ​ارتباط قطع می‌شود. یاسر گوشی را روی زمین می‌اندازد. دست‌های لرزانش را میان موهایش فرو می‌برد و سرش را بین دو زانو می‌گیرد. صدای تیک‌تاک ساعت دیواری مثل ضربات پتک روی مغزش فرود می‌آید. بی‌قراری، قدم زدن در فضای دلگیر خانه و نگاه‌های مداوم به صفحه‌ی خاموش گوشی... هر ثانیه برایش به اندازه یک سال می‌گذرد. تصاویر تلوزیون و اخبارِ اتفاقات کف خیابان هم که بدتر روی مغزش رژه می‌رود! هنوز چند دقیقه نگذشته که پیامی کوتاه روی گوشی جدیدش ظاهر می‌شود... -«سلام جناب مجد... بنده جاهدی هستم. آقای حسینی شمارو به بنده معرفی کردن. اگه موافقید فردا صبح ساعت ۹ یه قرار داشته باشیم. حتما یه خلاصه از طرح مکتوب کنید تا ازتون تحویل بگیرم. آدرس رو واستون پیامک می‌کنم. شبتون خوش.» _________ چند دقیقه بعد، لیلا شماره‌ی همسایه‌ی فاطمه را می‌گیرد. بوق‌های ممتد و کش‌دار پشت تلفن مثل سوهان روی اعصابش کشیده می‌شود، تا این‌که بالاخره صدای خسته‌ی پیرزنِ همسایه پشت تلفن می‌پیچد: -«والا فاطمه خانم حوالی عصر سوار ماشینش شد و رفت... وقت دکتر داشت. هنوز برنگشته!» لیلا تلفن را محکم‌تر در مشت می‌فشارد و با صدایی دورگه می‌پرسد: -«مطمئنید برنگشته؟! شاید شما متوجهش نشدید...» -«نه دخترم، مطمئنم! هنوز برنگشته.» با شنیدن این کلمات، بند دل لیلا پاره‌ می‌شود. حسِ شوم و ناگواری مثل وزنه‌ای سنگین روی سینه‌اش می‌افتد. بی‌معطلی به طاها زنگ می‌زند و قضیه را می‌گوید. طاها بلافاصله با رضا تماس می‌گیرد تا سیستم ردیابی سیگنال را فعال کند. پانزده دقیقه‌ی کشنده و نفس‌گیر می‌گذرد. صدای ضربان سنگین قلبش را در گوش‌هایش می‌شنود. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۵/۰۴ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۸۲🎬 حوالی ساعت ده شب است! یاسر گوشه‌ی خانه کز کرده و پتو پلنگی را تا گردن بالا می‌
🕸🦇 🎬 همه‌چیز را به احمد می‌سپارد و از خانه‌ی امن بیرون می‌زند. دست‌هایش روی فرمان عرق کرده است. ناگهان صفحه‌ی گوشی روشن می‌شود و پیامی از طرف رضا روی صفحه می‌نشیند. نقطه‌ی قرمز‌ و چشمک‌زنِ ردیاب روی نقشه، خیابانی فرعی را در منطقه‌ای شلوغ نشان می‌دهد. طاها پایش را با تمام توان روی پدال گاز می‌فشارد. ماشین با صدای جیغ لاستیک‌ها شتاب می‌گیرد. خیابان‌ها تقریبا آرام‌اند. طاها بعد از رد شدن از چند ایست بازرسی وارد خیابان اصلی می‌شود. به محض آنکه پیچ خیابان فرعی را رد می‌کند، پایش روی ترمز قفل می‌شود. خشکش می‌زند. صحنه‌ی مقابل چشمانش، خون را در رگ‌هایش منجمد می‌کند. میان رفت و آمد‌ها‌‌، اسکلت نیمه‌سوخته و شیشه‌های خردشده‌ی خودرویی چشمش را می‌گیرد. با ناباوری و چشمانی گردشده، چند بار اعداد و حروف پلاک را زیر لب زمزمه می‌کند تا مطمئن شود... پلاک ماشین یاسر است! تمام بدنش یخ می‌کند. هنوز در شوکِ دیدن ماشینِ نیمه‌سوخته‌است که ضربه‌ی نسبتاً محکمی به شیشه‌ی سمت راننده می‌خورد و او را به خود می‌آورد. -«آقا جلوتر از این نمی‌تونی بری! خیابون مسدوده!» چند جوان بسیجی با صورت‌های دودگرفته، سیاه و خسته، در حالی که آستین‌هایشان بالا زده است، تلاش می‌کنند ماشین را جابه‌جا کنند تا مسیر باز شود. طاها سراسیمه و بی‌توجه به هشدارشان، درِ ماشین را باز می‌کند و بیرون می‌پرد. با صدایی از ته گلو که از شدت شوک می‌لرزد، تقریبا فریاد می‌زند: -«صاحب این ماشین کجاست؟!» یکی از جوان‌ها که صورتش از دودِ آتش سیاه شده و نفس‌نفس می‌زند، لنگان‌لنگان جلو می‌آید. کپسول خالیِ آتش‌نشانی در دستش می‌لرزد. دست زخمی‌اش را روی کاپوت ماشین طاها می‌گذارد و با صدایی گرفته می‌گوید: -«این ماشینو می‌شناسی؟» -«آره... برا یکی از آشناهامه... براش اتفاقی افتاده؟» جوان آهی عمیق می‌کشد و با تاسف سر تکان می‌دهد: -«بنده خدارو غریب گیر آورده بودن! ده نفر ریختن سرش! باز خداروشکر زود رسیدیم. دو ساعتی میشه که بچه‌ها بردنش بیمارستان!» انگار پتکی سنگین بر سر طاها فرود می‌آید. قلبش یک لحظه از حرکت می‌ایستد. نگاهش روی آسفالت می‌لغزد؛ ردِ نازک و خشکی از خون، مثل خطی تیره روی زمین کشیده شده و تا چند متر امتداد یافته است. نفس در سینه‌اش حبس می‌شود. با نگرانی می‌گوید: -«کدوم بیمارستان بردنش؟!» - «بیمارستان بقیه‌الله! همین مسیری که اومدی رو دور بزن... زودتر می‌رسی!» در همین حین، گوشی‌اش زنگ می‌خورد. آن را از جیبش بیرون می‌کشد. نام یاسر روی صفحه روشن و خاموش می‌شود... دست طاها روی دکمه‌ی پاسخگویی قفل‌ شده. انگشتان لرزانش توان کشیدن آیکون سبز را ندارند. حالا چطور باید به یاسر که آن‌طرف شهر دست و پایش زنجیر شده، این خبر را بدهد؟! دست لرزانش بالاخره آیکون سبز رنگ را لمس می‌کند. صدای یاسر توی گوشش می‌پیچد: -«طاها؟ چی چی شد عامو؟! لیلا خانم زنگ زد؟ تونستی خبر بگیری؟» با سکوت طاها رنگ از رخ یاسر می‌‌پرد! -«با توام طاها! چرا حرف نمی‌زنی؟» طاها پشت به ماشینِ فاطمه می‌ایستد، با دستِ آزادش چشمانش را می‌فشارد و سعی می‌کند با لحنی آرام حرف بزند تا یاسر بویی نبرد: -«سید... آروم باش. لیلا با همسایه‌تون صحبت کرد. مثل این‌که فاطمه خانم موقع برگشتن از درمونگاه یکم حالش خراب شده رفته بیمارستان. الان خوبه. جدی نیست نگران نباش.» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۵/۰۴ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۸۳🎬 همه‌چیز را به احمد می‌سپارد و از خانه‌ی امن بیرون می‌زند. دست‌هایش روی فرمان
🕸🦇 🎬 سکوتِ سنگینِ یاسر پشتِ خط، ترسناک تر از هر عکس‌العملی‌ست! -«طاها... قسمِت میدُم به هر چی چی که می‌پرستی! راستشو بُگو. اگه حالش خوبه چرو جوابُمو نمی‌ده؟» -«خوبه! به خدا خوبه... تو فقط همون‌جا بمون بذار من و لیلا بریم پیشش، خبر دقیقشو بهت میدم. باشه سید؟» یاسر آه‌ِ جگرسوزی می‌کشد: -«باشه... زود خبرُم کن، وگرنه خودم راه می‌افتم میام اونجا.» تماس قطع می‌شود. طاها گوشی فاطمه خانم را از داخل ماشین برداشته و بی‌معطلی پایش را روی گاز می‌گذارد و به طرف خانه می‌راند. لیلا را سوار می‌کند. می‌داند در این شرایطِ بحرانی، حضور لیلا در بیمارستان ضروری است. پانزده دقیقه بعد، محوطه‌ی پرالتهابِ بیمارستان بقیه‌الله پیشِ روی آن‌ها قرار می‌گیرد. طاها و لیلا سالنِ اورژانس را با قدم‌های شتاب‌زده طی می‌کنند. پشتِ میزِ اطلاعات، پرستاری مشغول ثبتِ فرم‌هاست. لیلا نفَس‌زنان جلو می‌رود: -«ببخشید! یه خانم باردارو چند ساعت پیش آوردن اینجا... الان کجاست؟» پرستار نگاهی به سیستم می‌اندازد و با لحنی جدی می‌گوید: -«همون کیسِ ضرب‌وجرح؟ منتقلش کردن اتاق عمل...» طاها و لیلا خود را به در اتاق عمل می‌رسانند. چراغِ قرمزِ بالای در مثل چشمی نگران می‌درخشد. لیلا روی صندلی فلزی می‌افتد و چادرش را در بغل جمع می‌کند؛ در حالی که طاها به دیوار تکیه داده و به صفحه‌ی خاموش گوشی‌اش نگاه می‌کند! ساعت از دوازده شب گذشته است. چراغ قرمز بالای درِ اتاق عمل خاموش می‌شود. در بالاخره باز شده و پزشکی با چهره‌ای خسته و ماسکِ آویزان بیرون می‌آید. لیلا از روی صندلی نیم‌خیز می‌شود و طاها شتاب‌زده جلوی پزشک را می‌گیرد: -«آقای دکتر! چی شد؟ حالشون چطوره؟» پزشک دستکش‌های خونی‌اش را درمی‌آورد، دستی روی پیشانی‌اش می‌کشد و با لحنی مغموم می‌گوید: -«خون‌ریزی شدید داخلی داشت... متأسفانه ضربات محکم به شکم و پهلو وارد شده. تونستیم علائم حیاتی مادر رو تا حدودی پایدار کنیم. الانم منتقل میشه آی‌سی‌یو، اما...» مکث پزشک، بند دل هر دو را پاره می‌کند. لیلا با بغض می‌پرسد: -«اما چی دکتر؟! بچه‌ش...؟» -«بچه رو با سزارین اورژانسی خارج کردیم. متاسفانه به خاطر تجمع خون تو رحم زنده نموند!» پزشک می‌رود. لیلا صورتش را میان دستانش پنهان می‌کند. صدای گریه‌ی بی‌صدایش در راهروی خلوت بیمارستان می‌پیچد. -«الهی بمیرم براششش!» طاها لرزش گوشی را در جیبش حس می‌کند. صفحه دوباره روشن می‌شود طبق معمول یاسر است! چند قدم از لیلا فاصله می‌گیرد و به طرف انتهای راهرو می‌رود. نفسی عمیق می‌کشد تا لرزش صدایش را بپوشاند. تماس را وصل می‌کند: -«الو... یاسر؟» صدای یاسر این‌بار آشفته است. تحکمی تلخ و خفه در صدایش موج می‌زند: -«طاها... شوخیت گرفته؟! این فیلما چی‌ چیه تو کانالای خبری از فاطمه پخش شده؟ دروغه مگه نه؟!» طاها چشمانش را می‌بندد. کلمات در گلویش ته نشین شده‌اند! انتظار نداشت انقدر سریع عکس و فیلم‌های آن اتفاق پخش شود. -«سید! گوش کن...» -«چی چی رو گوش کنم عاموووو؟! دِ بگو چه بلایی سرِ زن و بچه‌ام اومده! طاهو به خاک بابوم قسم اگه نگی همی الانو قید همه‌چیو می‌زنُم میام اونجا!» طاها به دیوار سنگیِ راهرو تکیه می‌دهد. -«شرمنده‌ام به خدا یاسر... راستش... آخه چطوری بگم!» موهای سرش را چنگ می‌زند. -«روم سیاه! دکترا همین الان عملش کردن. اما... اما بچه‌ات نتونست دووم بیاره...» صدای نفس‌های حبس‌شده‌ی یاسر از پشت خط می‌آید. -«چـ... چی؟! مگه... مگه نگفتی حالشون خوبه؟» دنیا روی سرش خراب می‌شود! طاها می‌ماند چه بگوید. بغض، گلویش را می‌فشارد. توانِ تکرارِ جمله‌اش را ندارد. شتاب‌زده ادامه می‌دهد: -«حال زنت خوبه یاسر! الان از اتاق عمل آوردنش بیرون...» سکوت مطلق و ترسناکی پشت خط برقرار می‌شود. صدای خرد شدن چیزی در خانه‌ می‌پیچد... و بعد، صدای ناله‌‌ای ملتمس که از ته حنجره‌ی یاسر خارج می‌شود و تمام وجود طاها را می‌لرزاند: -«یا جده‌ی سادات! طاهاااا کاکو چی داری میگیییی؟؟ حالیته خو؟!» نفسش کاملاً بند آمده. لحظه به لحظه‌ی فیلم از جلوی چشمانِ وحشت زده‌اش عبور می‌کند. باورش نمی‌شود! ناله‌‌های جگرسوز و بی‌امانِ یاسر قلب طاها را به درد آورده! چشم‌هایش را می‌بندد و سرش را به دیوار سنگی بیمارستان تکیه می‌دهد. چشمانش را می‌بندد. دیگر نمی‌تواند روی پا بایستد. صدای نفس‌نفس زدن‌های تندش از پشت تلفن شنیده می‌شود که کم‌کم جای خود را به هق‌هقی تلخ و بی‌صدا می‌دهد. بی‌اختیار روی تکه‌های شکسته‌ی لیوان فرود می‌آید. -«فاطمه‌م... بچه‌ی بی‌گناهم...» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۵/۰۴ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
باغ انارسینه سرخ قسمت ۷.mp3
زمان: حجم: 17.7M
بسم الله الرحمن الرحیم آنچه لعابِ سرخی را به دل می‌بخشد، حکایتِ عشق است. و سرانجامِ عشق، جز دو راهیِ تیرگی و سپیدی نیست... سرنوشت حنیفه و تمام آنان که همراهش در مسیر آشفتگیِ قلب‌هایشان قدم می‌گذارند، چیست؟ ✍🏻نویسندگان این قسمت: سیدامیرمیررضایی 🎙گویندگان: زهرازرگران، فاطمه‌ده‌نوی، محمدمقدسی کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار 🌿 @ANARSTORY
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا