eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
898 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۸۵🎬 طاها گوشی را چند لحظه از گوشش فاصله می‌دهد تا صدای ناله‌های یاسر کمی فروکش کند
🕸🦇 🎬 ماشین جلوی ورودی کافه می‌ایستد. یاسر چند لحظه چشمانش را می‌بندد، چند نفس عمیق می‌کشد و سعی می‌کند لرزش دست‌هایش را مهار کند. نگاهی به چهره‌ی سرخ و کم‌خوابش در آینه می‌اندازد، عینکش را تنظیم کرده و هدفون کوچکش را داخل لاله‌ی گوشش پنهان می‌کند. -«صدامو داری مهدی؟!» چندصدمتر آن‌طرف‌تر، مهدی به کمک رضا روی صندلیِ ماشین می‌نشیند. بعد خم می‌شود، با هر دو دست ران سنگین و بی‌حسش را کمی روی صندلی جابه‌جا می‌کند و نفسش را بیرون می‌دهد. -«آره صدات خوبه!» چند ثانیه‌ای می‌گذرد. رضا بعد از چک کردن داده‌های لپ تاپ می‌گوید: -«تصویرم ثابته. بسم‌الله... برو تو.» یاسر دستی به یقه‌ی پیراهنش می‌کشد و پیاده می‌شود. وارد اتاق وی‌آی‌پیِ کافه می‌شود. دو نفر پشت میزی چندنفره نشسته‌اند. یکی از آنها با دیدن یاسر از جا بلند می‌شود و دست دراز می‌کند: -«سلام آقای مجد. خوش اومدید...» یاسر با چهره‌ای بی‌حس و صدایی که سعی می‌کند مسلط به نظر برسد دست می‌دهد: -«سلام... ممنون! ببخشید چند دیقه‌ای دیر کِردُم!» مردی که ایستاده‌است، لبخند گرمی می‌زند و صندلی روبه‌رویش را با دست نشان می‌دهد: -«آقای مجد... بفرمایید بشینید. تعریف شما رو از آقای حسینی زیاد شنیده بودیم؛ دیدنتون از نزدیک باعث افتخاره.» یاسر روی صندلی می‌نشیند و کیفش را روی میز می‌گذارد. در دلش سر تا پای این مرد را به فحش و ناسزا بسته! لبخندی تصنعی می‌زند و با یک تشکر سر و تهش را هم می‌آورد! نفر دوم با نگاهی حسابگرانه به یاسر چشم می‌دوزد. لحنش جدی‌ست. -«اجازه هست بدون تعارف برم سر اصل مطلب؟!» -«بله بفرمایید!» مرد سر تکان داده، چند برگه‌ی پانچ شده را روبروی یاسر می‌گذارد. -«بنده جاوید هستم! کارشناس شرکت نجات. قبل شروع یه نگاهی به این بندازید تا با شرکتمون آشنا شید.» یاسر برگه‌ها را برمی‌دارد. چشم‌هایش روی نوشته‌ها می‌چرخد، اما حواسش جای دیگری‌ست. تمام وجودش می‌سوزد! باید تمام حواسش به بازیِ کلمات و ارقام باشد، اما هر چند ثانیه یک بار تصاویر دلخراش شب گذشته از جلوی چشمانش رد می‌شود! -«ما دنبال خودِ شما هستیم.» یاسر در دلش می‌گوید: -«تف تو ذات خرابتون خو! مشخصه چطور او دانشجوهای بدبختو اَ را به در کِردید!» با این حال سرش را بالا می‌آورد و با چهره‌ای به ظاهر مشتاق به او چشم می‌دوزد. -«پروژه‌ای که توی دانشگاه برداشتید نشون می‌ده چه پتانسیلی دارید. شرکت ما مایله با شما همکاری کنه؛ با بهترین امکانات، حقوق عالی و تیم اختصاصی و حرفه‌ای. اما قبل صحبت در رابطه با شرایط، رزومه و طرحتون رو باید تایید کنم.» صدای بم و آرامِ مهدی توی گوشش می‌پیچد: -«یاسر... پوشه‌‌ی سفیدو از کیفت دربیار بده دستش. بعدم هرچی میگم دونه دونه تکرار کن.» ​یاسر زیپ کیف را باز می‌کند، پوشه‌ را بیرون می‌کشد و روی میز به سمت آقای جاوید سر می‌دهد. تمام وجودش از اضطراب می‌سوزد، اما با تمام توان سعی می‌کند ظاهرش را حفظ کند: -«بفرمایید... این خلاصه‌ی طرح و رزومه‌ست. می‌تونید بررسی کنید...» یاسر در ادامه، طرح را توضیح می‌دهد. در همین حین ​جاوید پوشه را برمی‌دارد و برگه‌ها را یکی‌یکی ورق می‌زند. سکوتی سنگین اتاق را پر می‌کند. ​برگه آخر را هم نگاه می‌کند، سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد و رو به یاسر می‌گوید: -«خب، کلیات طرح و رزومه‌تون متقاعدکننده‌ست و با چیزی که فکر می‌کردیم هم‌خوانی داره. ما این مدارک رو تحویل بخش فنی می‌دیم تا بررسی نهایی رو انجام بدن. اگه تایید شد، برای مراحل بعدی باهاتون تماس می‌گیریم.» یاسر با نگاهی مظلومانه می‌گوید: -«باورم نمیشه! نمی‌دونم چطوری ازتون تشکر کنم!» جاوید، خرسند سر تکان می‌دهد: -«چرا باور نکنید آقای مجد؟ کار خوب، خریدار داره. استعدادهایی مثل شما نباید عقب بمونن.» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۵/۰۵ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۸۶🎬 ماشین جلوی ورودی کافه می‌ایستد. یاسر چند لحظه چشمانش را می‌بندد، چند نفس عمیق
🕸🦇 🎬 ​از صبح که جلسه‌ی مربوط به شرکت را ترک کرد، حس ششمش فرکانس‌های خطری ملموس را دریافت کرده بود. البته بماند که رضا حواسش جمع بود و متوجه شده بود که چند نفر در همان زمانی که یاسر در جلسه‌بود وارد خانه شده و وسایلش را زیر و رو کرده بودند. تعداد نفراتی که او را سایه‌ به‌ سایه زیر نظر گرفته بودند، هر ساعت بیشتر و بیشتر می‌شد. ​یاسر برای عادی‌سازی اوضاع، ناچار شد تا بعدازظهر نقشِ پارسا مجد را با همان وضعیت ادامه‌ دهد و کارهای ناقصش را تکمیل کند. بعد از اتمام کارهایش، با سر و ریختی متفاوت و صورتی تقریبا پوشیده از ساختمان بیرون زد تا شناسایی‌اش نکنند! و حالا با کمری خمیده و دستانی لرزان، مقابل دکترِ معالج فاطمه ایستاده تا حرف‌هایی را بشنود که هیچگاه تصورش را هم نمی‌کرد! دکتر عکس‌های سی‌تی‌اسکن را روی میز جابه‌جا می‌کند. عینکش را از چشم می‌دارد، خستگیِ مفرط و درماندگی در چهره‌اش پیداست. نگاهش را به یاسر می‌دوزد و با صدایی آرام و شمرده صحبت می‌کند: -«آقای خادم... می‌دونم حالتون خوب نیست، اما با این حال باید باهاتون صادق باشم. سوختگی و جراحتای عمیقی روی دست چپ، و صورت همسرتون وجود داشت که خوشبختانه عصب‌های اصلی رو قطع نکرده بود. اما واقعیتش اینه که مشکل اصلی ما این زخمای سطحی و یا حتی شکستگی استخوناشون نیست...» بدن یاسر داغ کرده! دلش می‌خواهد مانند کودکی لجباز گوش‌هایش را بگیرد تا نشنود! این زن چطور توی چشم‌هایش زل زده و می‌گوید مشکلی نیست اگر چنگال یک عده گرگِ وحشی صورت و دستانِ معصومِ فاطمه‌اش را چنگ زده؟! همین یک فقره برای جان دادنش کافیست! چرا باید بنشیند و با هر جمله‌ی دکتر هزاربار قبض روح شود! دکتر به قصدِ کشت ادامه می‌دهد: -«ضربات شدیدِ ناشی از جسم سخت و لگدهای متعدد به ناحیه‌ی پهلو، کمر و شکم، باعث پارگیِ طحال، آسیب به کلیه و از همه بدتر، کنده‌شدن کامل و ناگهانیِ جفت شده بود. خون‌ریزیِ داخلی به قدری شدید بود که وقتی به اورژانس رسوندنش، حجم زیادی از خون بدنش رو از دست داده بود و دچار شوک شده بود. الان همسرتون به کمک دستگاه تنفس می‌کنه. عمل جراحی دیشب برای کنترل خون‌ریزی داخلی و تخلیه انجام شده، اما سطح هوشیاریش روی پایین‌ترین حد ممکنه. ما تمام داروهای لازم رو برای تثبیت علائم حیاتی تزریق کردیم، اما تا وقتی واکنش ارادی نشون نده و هشیاریش رو به دست نیاره، نمی‌شه نظر قطعی داد...» یاسر از جایش بلند می‌شود. دستش را به لبه‌ی دیوار تکیه می‌دهد تا زانوهای لرزانش خالی نکنند. سقف روی سرش سنگینی می‌کند. آوارِ تمام این فاجعه روی شانه‌هایش افتاده. گلویش از بغضی تلخ و سوزان می‌سوزد. ​با صدایی خفه و گرفته، کلمات را خرد خرد از گلو بیرون می‌کشد: -«می...می‌تونم ببینمش؟» _ طاها با دیدنش جلو می‌آید، اما یاسر بدون آن‌که حرفی بزند یا در چشم‌های طاها نگاه کند، شتاب‌زده گانِ مخصوص را می‌پوشد و وارد بخش می‌شود. فاطمه روی تخت افتاده. دستگاهِ تنفسِ مصنوعی روی دهانش قرار گرفته‌ است. صدای ممتد و آزاردهنده‌ی مانیتور با ریتمی ضعیف بالا و پایین می‌رود. زیر چشم‌هایش کبود و نصف صورتش زیر پانسمان پنهان شده! یاسر کنار تخت می‌افتد. زانوهایش توان نگه داشتن وزنِ غمش را ندارند. دستِ سرد و بی‌حسِ فاطمه را توی دست‌های لرزانش می‌گیرد و پیشانیِ داغش را روی آن می‌گذارد. دندان روی هم می‌فشارد تا بغضِ بی‌امانش نترکد! انگشتان لرزانش با احتیاطِ تمام، کنار پانسمانِ روی صورتِ او حرکت می‌کنند. انگار می‌ترسد حتی نفس کشیدنش باعث دردی ناخواسته در جسم نحیفِ دلبندش شود! غرورِ خردشده‌اش مانند طناب دار دور گردنش پیچیده! نمی‌خواهد از جایش بلند شود. شاید چون می‌داند قدم بعدی دیدن رقیه‌است و این دیدار، تیر خلاصی‌ست به تمام آرزوهای او و مادرش! ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۵/۰۶ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چه کارایی می‌کنه این خنگ مصنوعی. قشنگ معلومه هیچی از ولایت نمی‌دونه😁 نوشته،عالمی ربانی، سرباز ولایت، خادم مردم.
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
✨بسم الله الرحمن الرحیم✨ #سینه_سرخ #قسمت_هفتم آنچه لعابِ سرخی را به دل می‌بخشد، حکایتِ عشق است.
با سلام و عرض ادب خدمت همه باغ اناری ها و شنوندگان داستان سینه سرخ 🌻 لازم به ذکر است که پخش داستان سینه سرخ بنا بر دلایلی و تا اطلاع ثانوی متوقف شده است. 🚫 از این توقف موقت عذرخواهیم. ان‌شاءالله به زودی قسمت های بعدی را نشر خواهیم داد. با تشکر از صبر و همراهی شما✨🌹 @ANARSTORY
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۸۷🎬 ​از صبح که جلسه‌ی مربوط به شرکت را ترک کرد، حس ششمش فرکانس‌های خطری ملموس را د
🕸🦇 🎬 سرمای استخوان‌سوزِ سردخانه هنوز از جانش بیرون نرفته! صدای سنگین بسته شدن در، در گوش یاسر زنگ می‌زند. یک قدم به جلو برمی‌دارد. زانوهایش خالی می‌کند. تمامِ دنیایش در یک لحظه به ورطه‌ی نیستی سقوط کرده است! طاها شتاب‌زده جلو می‌آید. زیر بغلِ یاسر را می‌گیرد. چهره‌ی خودش هم دست‌کمی از او ندارد؛ گچ‌گون، آشفته، با چشمانی سرخ! یاسر را به سمت صندلیِ فلزیِ کنجِ راهرو کشانده و با فشاری آرام او را می‌نشاند. بطریِ آب را جلوی دهانش می‌گیرد و با لحنی مضطرب اما ملتمسانه زمزمه می‌کند: -«یاسر...یکم از این آب بخور... یاسر، با توام!» یاسر نگاهش را از سرامیک‌های کف راهرو می‌گیرد. دستِ طاها را آرام کنار می‌زند. صدایش آن‌قدر خفه، خشن و بم شده است که انگار از ته‌چاهی تاریک بیرون می‌آید: -«طاها! تو تاحالو نوزاد یه روزه دیدی؟!» بدون مکث و با پوزخندی تلخ می‌گوید: -«آره خو... حتما دیدی! ولی مَ... مَ اولین باره می‌بینُم! هَش ماه منتظر بودُم. اما... اما آخه ای‌طوری؟!» طاها بغضش را به سختی می‌بلعد. هرچه بگوید از داغ رفیقش کم نمی‌کند! ​یاسر با همان لحن شکسته‌، خیره به نقطه‌ای نامعلوم زمزمه می‌کند: -«جواب فاطمه رو چی بدُم؟! چطو تو چشای پدر زنُم نگا کنُم؟! نمی‌گه دم غیرتت گرم؛ اسم خودتو گذاشتی نظامی، اونوق زن و بچه‌اتو یه عده بسیجی اَ کف خیابون جمع کِردَن؟! طاها شانه‌ی یاسر را محکم می‌فشارد تا او را از این خلسه‌ی مرگبار و جانکاه بیرون بکشد: -«خودتو جمع و جور کن! تقصیر تو نیست...» یاسر ​با پشتِ دست، ردِ اشک را از روی گونه‌اش پاک می‌کند. حوصله‌ی کلکل کردن ندارد! -«می‌تونُم یه خواهشی ازت داشته باشم؟» طاها سر تکان می‌دهد. -«میشه به لیلا خانم بگی بمونه پیش فاطمه؟! می‌دونُم زحمت میشه‌ها ولی نمی‌خوام خانواده‌ام چیزی بفهمه! ___ دو روز می‌گذرد. یاسر وارد ساختمان شیشه‌ای شرکت می‌شود. مهندس جاوید به استقبالش می‌آید. یاسر با او سلام و احوالپرسی می‌کند. جاوید همانطور که با او قدم برمی‌دارد می‌گوید: -«گفتم امروز بیاید هم از نزدیک خودتون رو ببینم، هم جزئیات کار رو خدمتتون توضیح بدم و هم طرح تکمیلی رو ازتون بگیرم.» او را به سمت انتهای راهرو راهنمایی می‌کند. به درِ شیشه‌ای و ماتِ اتاق می‌رسند. یک قفل الکترونیکیِ کارتی با چراغی چشمک‌زن روی دیوار نصب است. مهندس کارتِ پرسنلی‌اش را روی سنسور می‌کشد. صدای تیک کوتاهی می‌آید و چراغ سبز می‌شود. در کسری از ثانیه که مهندس دستگیره را پایین می‌کشد و نیمی از تنش را داخل اتاق می‌برد، یاسر کارتِ مغناطیسیِ کوچکی را که در کف دستش پنهان کرده، با حرکتی سریع و نامحسوس روی چشمیِ قفل می‌کشد و پشت سر مهندس وارد اتاق می‌شود. روی مبل می‌نشیند. جاوید دستگاه قهوه‌ساز را روشن کرده و دو فنجان قهوه آماده می‌کند. یکی از آنها را مقابل یاسر گذاشته و پشت میزش می‌نشیند. -«فایل طرحو آوردید؟» یاسر دستش را داخل جیبش می‌برد و فلش کوچکش را بیرون می‌آورد. -«بله آوردم.» مهندس به سمت مانیتورِ اصلی می‌رود تا سیستم را برای یاسر باز کند. ناگهان صدای فریادهای بلندی از راهرو به گوش می‌رسد: -«دِ دست به من نزن آقا! می‌گم باید رئیستونو ببینمممم! حالیتون نیست؟!» یاسر گوش تیز می‌کند. کمیل است! همهمه‌ و درگیری بالا می‌گیرد. چند وسیله با صدای وحشتناکی به در و دیوار خورده و یکی پس از دیگری می‌شکنند! جاوید جا می‌خورد. با اخم به سمت در برمی‌گردد: -«چی شده خانم فلاح؟ اون بیرون چه خبره؟!» اما مگر در آن هیاهو صدا به صدا می‌رسد؟! -«عذر می‌خوام آقای مجد، شما همین‌جا باشید من ببینم اون بیرون چه خبره؛ الان برمی‌گردم.» شتاب‌زده از اتاق بیرون می‌رود و در را پشت سرش می‌بندد. به محض بسته شدنِ در، صدای آرامِ رضا توی هدفونِ نامرئیِ یاسر می‌پیچد: -«دوربینای داخل اتاق رو انداختم تو لوپِ تکرار.» یاسر بدون یک ثانیه اتلاف وقت، زیپ کیفش را باز می‌کند، فلشِ مشکی‌رنگ و کدگذاری‌شده را بیرون می‌کشد و با تسلط کامل آن را به پورتِ اصلیِ سرور متصل می‌کند. صدای نفس‌های حبس‌شده‌ی رضا از آن طرفِ خط می‌آید: -«خب حلهههه! الان رمزشو می‌شکنم!» یاسر دست به سینه، با فاصله‌ی چند قدم از سیستم می‌ایستد. صدای تایپِ سریعِ کلیدها و نفس‌های تندِ رضا در هدفونِ نامرئیِ یاسر می‌پیچد: -«رمزشو باز کردم! فقط دو دقیقه صبر کن اطلاعاتو می‌کشم بیرون.» ​یاسر بدون کوچک‌ترین پلک‌زدنی به نوارِ سبز رنگِ انتقال داده که روی مانیتور بالا می‌رود، خیره شده‌است. چند ثانیه بعد، صدای قدم‌های شتاب‌زده‌ی جاوید از راهرو شنیده می‌شود. جاروجنجالِ ساختگیِ کمیل فروکش کرده. جاوید خشمگین و کلافه به پشت درِ شیشه‌ایِ اتاق می‌رسد و ​کارتِ پرسنلی‌اش را جلوی چشمیِ الکترونیکی می‌گیرد. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۵/۰۷ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344