eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۸۷🎬 ​از صبح که جلسه‌ی مربوط به شرکت را ترک کرد، حس ششمش فرکانس‌های خطری ملموس را د
🕸🦇 🎬 سرمای استخوان‌سوزِ سردخانه هنوز از جانش بیرون نرفته! صدای سنگین بسته شدن در، در گوش یاسر زنگ می‌زند. یک قدم به جلو برمی‌دارد. زانوهایش خالی می‌کند. تمامِ دنیایش در یک لحظه به ورطه‌ی نیستی سقوط کرده است! طاها شتاب‌زده جلو می‌آید. زیر بغلِ یاسر را می‌گیرد. چهره‌ی خودش هم دست‌کمی از او ندارد؛ گچ‌گون، آشفته، با چشمانی سرخ! یاسر را به سمت صندلیِ فلزیِ کنجِ راهرو کشانده و با فشاری آرام او را می‌نشاند. بطریِ آب را جلوی دهانش می‌گیرد و با لحنی مضطرب اما ملتمسانه زمزمه می‌کند: -«یاسر...یکم از این آب بخور... یاسر، با توام!» یاسر نگاهش را از سرامیک‌های کف راهرو می‌گیرد. دستِ طاها را آرام کنار می‌زند. صدایش آن‌قدر خفه، خشن و بم شده است که انگار از ته‌چاهی تاریک بیرون می‌آید: -«طاها! تو تاحالو نوزاد یه روزه دیدی؟!» بدون مکث و با پوزخندی تلخ می‌گوید: -«آره خو... حتما دیدی! ولی مَ... مَ اولین باره می‌بینُم! هَش ماه منتظر بودُم. اما... اما آخه ای‌طوری؟!» طاها بغضش را به سختی می‌بلعد. هرچه بگوید از داغ رفیقش کم نمی‌کند! ​یاسر با همان لحن شکسته‌، خیره به نقطه‌ای نامعلوم زمزمه می‌کند: -«جواب فاطمه رو چی بدُم؟! چطو تو چشای پدر زنُم نگا کنُم؟! نمی‌گه دم غیرتت گرم؛ اسم خودتو گذاشتی نظامی، اونوق زن و بچه‌اتو یه عده بسیجی اَ کف خیابون جمع کِردَن؟! طاها شانه‌ی یاسر را محکم می‌فشارد تا او را از این خلسه‌ی مرگبار و جانکاه بیرون بکشد: -«خودتو جمع و جور کن! تقصیر تو نیست...» یاسر ​با پشتِ دست، ردِ اشک را از روی گونه‌اش پاک می‌کند. حوصله‌ی کلکل کردن ندارد! -«می‌تونُم یه خواهشی ازت داشته باشم؟» طاها سر تکان می‌دهد. -«میشه به لیلا خانم بگی بمونه پیش فاطمه؟! می‌دونُم زحمت میشه‌ها ولی نمی‌خوام خانواده‌ام چیزی بفهمه! ___ دو روز می‌گذرد. یاسر وارد ساختمان شیشه‌ای شرکت می‌شود. مهندس جاوید به استقبالش می‌آید. یاسر با او سلام و احوالپرسی می‌کند. جاوید همانطور که با او قدم برمی‌دارد می‌گوید: -«گفتم امروز بیاید هم از نزدیک خودتون رو ببینم، هم جزئیات کار رو خدمتتون توضیح بدم و هم طرح تکمیلی رو ازتون بگیرم.» او را به سمت انتهای راهرو راهنمایی می‌کند. به درِ شیشه‌ای و ماتِ اتاق می‌رسند. یک قفل الکترونیکیِ کارتی با چراغی چشمک‌زن روی دیوار نصب است. مهندس کارتِ پرسنلی‌اش را روی سنسور می‌کشد. صدای تیک کوتاهی می‌آید و چراغ سبز می‌شود. در کسری از ثانیه که مهندس دستگیره را پایین می‌کشد و نیمی از تنش را داخل اتاق می‌برد، یاسر کارتِ مغناطیسیِ کوچکی را که در کف دستش پنهان کرده، با حرکتی سریع و نامحسوس روی چشمیِ قفل می‌کشد و پشت سر مهندس وارد اتاق می‌شود. روی مبل می‌نشیند. جاوید دستگاه قهوه‌ساز را روشن کرده و دو فنجان قهوه آماده می‌کند. یکی از آنها را مقابل یاسر گذاشته و پشت میزش می‌نشیند. -«فایل طرحو آوردید؟» یاسر دستش را داخل جیبش می‌برد و فلش کوچکش را بیرون می‌آورد. -«بله آوردم.» مهندس به سمت مانیتورِ اصلی می‌رود تا سیستم را برای یاسر باز کند. ناگهان صدای فریادهای بلندی از راهرو به گوش می‌رسد: -«دِ دست به من نزن آقا! می‌گم باید رئیستونو ببینمممم! حالیتون نیست؟!» یاسر گوش تیز می‌کند. کمیل است! همهمه‌ و درگیری بالا می‌گیرد. چند وسیله با صدای وحشتناکی به در و دیوار خورده و یکی پس از دیگری می‌شکنند! جاوید جا می‌خورد. با اخم به سمت در برمی‌گردد: -«چی شده خانم فلاح؟ اون بیرون چه خبره؟!» اما مگر در آن هیاهو صدا به صدا می‌رسد؟! -«عذر می‌خوام آقای مجد، شما همین‌جا باشید من ببینم اون بیرون چه خبره؛ الان برمی‌گردم.» شتاب‌زده از اتاق بیرون می‌رود و در را پشت سرش می‌بندد. به محض بسته شدنِ در، صدای آرامِ رضا توی هدفونِ نامرئیِ یاسر می‌پیچد: -«دوربینای داخل اتاق رو انداختم تو لوپِ تکرار.» یاسر بدون یک ثانیه اتلاف وقت، زیپ کیفش را باز می‌کند، فلشِ مشکی‌رنگ و کدگذاری‌شده را بیرون می‌کشد و با تسلط کامل آن را به پورتِ اصلیِ سرور متصل می‌کند. صدای نفس‌های حبس‌شده‌ی رضا از آن طرفِ خط می‌آید: -«خب حلهههه! الان رمزشو می‌شکنم!» یاسر دست به سینه، با فاصله‌ی چند قدم از سیستم می‌ایستد. صدای تایپِ سریعِ کلیدها و نفس‌های تندِ رضا در هدفونِ نامرئیِ یاسر می‌پیچد: -«رمزشو باز کردم! فقط دو دقیقه صبر کن اطلاعاتو می‌کشم بیرون.» ​یاسر بدون کوچک‌ترین پلک‌زدنی به نوارِ سبز رنگِ انتقال داده که روی مانیتور بالا می‌رود، خیره شده‌است. چند ثانیه بعد، صدای قدم‌های شتاب‌زده‌ی جاوید از راهرو شنیده می‌شود. جاروجنجالِ ساختگیِ کمیل فروکش کرده. جاوید خشمگین و کلافه به پشت درِ شیشه‌ایِ اتاق می‌رسد و ​کارتِ پرسنلی‌اش را جلوی چشمیِ الکترونیکی می‌گیرد. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۵/۰۷ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا