💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۸۸🎬 سرمای استخوانسوزِ سردخانه هنوز از جانش بیرون نرفته! صدای سنگین بسته شدن در،
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۸۹🎬
از پشت درِ مات، صدای کلافه و دستپاچهی مهندس جاوید میآید که کارت را چند بار روی سنسور میکشد، اما حسگر با بوقهای ممتد خطا میدهد. جاوید غرولندکنان داد میزند:
«خانم فلاح! بگو نگهبانی کارت مسترو بیاره...
این در لعنتی چرا دوباره قفل شد؟!»
همین چند ثانیهی طلایی تمام چیزی بود که آنها نیاز داشتند. نوار سبز رنگِ روی مانیتور به ۱۰۰ درصد میرسد. صدای هیجانزدهی رضا در هدفون میپیچد: -«تموم شد یاسر! اطلاعات تخلیه شد!»
یاسر در یک پلک زدن، فلش مشکیرنگ را بیرون میکشد و توی جیبش میگذارد. در همان لحظه رضا سریع میگوید: -«دارم تصویر اصلی دوربینو برمیگردونم رو سرور...!»
یاسر بلافاصله دو قدم عقب میرود، فنجان قهوهاش را از روی میز برمیدارد و خیلی آرام و بیخیال پشت به سیستم، نزدیک درِ شیشهای میایستد.
طبق پیشبینیِ رضا، جاوید تمام مدت حرکات یاسر را در این بازه زمانی چک میکند!
چند ثانیه بعد، صدای تیکِ بلند سیستم شنیده میشود. جاوید به کمک کارت در را باز میکند و شتابزده وارد میشود. با شرمندگی و اخم دستی در هوا تکان میدهد:
-«واقعاً عذر میخوام آقای مجد!
چندباری تعمیرکار اومده با این حال قفل در مدام خراب میشه.»
یاسر با خونسردیِ کامل، فنجانش را کمی بالا میآورد و با لبخندی آرام میگوید:
-«خواهش میکنم، پیش میاد.»
__
یاسر از ساختمان شیشهای شرکت بیرون میزند. هوای سرد خیابان مثل سیلی به صورتش میخورد. رضا کمی در جایش جابهجا میشود و میگوید:
-«کدای سرور تمام و کمال دستمونه... شاهکار کردی یاسر!
فقط ماشینتو بد جا پارک کرده بودی بردنش!»
یاسر کلافه دستی به موهایش میکشد و کنار خیابان میایستد.
تاکسی زرد دقیقا کنار پایش ترمز میکند.
کمیل پشت فرمان نشسته.
یاسر کولهاش را در بغل گرفته و روی صندلی عقب مینشیند. کنارِ رضایی که با لپ تاپ و دادهها درگیر است و مهدی که درحال چرتی کوتاه است!
کمیل مچ دستِ سرخش را مالش میدهد و با نیشخند از آینه به آنها نگاه میکند:
-«نگهبانه کم موند با باتوم بزنه تو سرم! ولی خداییش خوب فیلمشون کردم، نه؟»
رضا نگاهی به چهرهی بیروح یاسر میاندازد. لبخندش کمکم محو میشود. یاسر سرش را به پشتیِ صندلی تکیه میدهد و چشمهایش را میبندد.
رضا نگاه از او میگیرد.
چند خط کد اجرا میکند. مانیتور با یک چشمک سریع، دسترسی به پوشههای اولیه را باز میکند. همانطور که انتظارش را دارد، خبری از مدارکِ واضح نیست.
همهچیز در لایههایی از دادههای رمزنگاریشده و کدهای مالی پیچیده شده است.
رضا فیلتر جستجو را روی متادیتای ارتباطاتِ برونمرزی و تراکنشهای حسابهای آفشور تنظیم میکند.
در فضای ماشین تنها صدای کلیک سریعِ کلیدهای کیبورد شنیده میشود. ناگهان انگشتان رضا روی یک خط کد قفل میشود. ابروهایش در هم میرود:
-«یاسر... اینجا رو ببین.»
یاسر چشم باز کرده و کمی خم میشود تا واضحتر ببینند.
-«یه کانال ارتباطیِ ماهوارهایِ مجزا که کلا پنج بار در سال فعال شده. تمام پیامها هم از طریق یه صرافی واسطه توی استانبول و بعدش یه سرور امنیتی توی سوئیس رد و بدل شدن.»
رضا تصویر را زوم میکند. هیچ اسمی، هیچ شماره تلفن یا آدرسی وجود ندارد، اما انتهای لایهی امنیتیِ پیامها، یک امضای دیجیتال و یک هشِ اختصاصی تکرار شده است:
-«EFR-00»
یاسر زیر لب حروف را زمزمه میکند.
رضا سرش را به سمت یاسر میچرخاند و با کلافگی میگوید:
-«این امضا قطعا برا کسیه که نقش مهمی تو این فرآیند داشته... بعید نیست همون آدمی باشه که این شرکتو تو ایران راه انداخته!»
-«نمیشه ردشو زد؟!»
رضا درحالی که فایل را برای طاها ایمیل میکند میگوید:
-«دست زدن به این کانال ماهوارهای مثل قدم زدن رو میدون مینه؛ کافیه یه درخواستِ اشتباه بفرستیم تا کلاً سرور منفجر بشه و ردش برای همیشه پاک بشه. به این راحتیام نمیشه بهش نزدیک شد.»
نگاه یاسر روی همان کدِ اختصاری خیره میماند.
-«همین که مطمئن شدیم رد پولای شرکت به اون میرسه پیشرفت خوبیه!»
مهدی خمیازه میکشد و چشمانش را برای لحظهای کوتاه باز میکند:
-«از اون صرافیِ تو استانبول شروع کنید.»
صدای یکنواختِ برفپاککن تاکسی، سکوتِ سنگین ماشین را میشکند. یاسر چشم از شیشهی خیس برمیدارد و رو به مهدی سری تکان میدهد:
-«حق با مهدیه. وقتی سرور سوئیس قفله، نباید بیگدار به آب بزنیم.»
#پایان_قسمت۸۹✔️
🗓۱۴۰۵/۰۵/۰۸
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 نویسندهای که تاریخ سههزارساله ایران را روایت کرد؛ آقای رمان ایران!
🔹 ۱۰ مرداد، زادروز شوالیه ادب و هنر و خالق دومین رمان بلند جهان، #محمود_دولتآبادی، گرامی باد.
📎 برای این نویسنده بزرگ و ماندگار، آرزوی سلامتی، تندرستی و عمر باعزت داریم.
#فرزند_ایران
🇮🇷 @farzandeIRAN_ir
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۸۹🎬 از پشت درِ مات، صدای کلافه و دستپاچهی مهندس جاوید میآید که کارت را چند بار ر
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۹۰🎬
طاها چندباری لیست ارسالیِ رضا را چک میکند.
مقابل تعدادی کد که متشکل از حروف، اعداد، و اشکال مختلفاند، توضیحاتی ضمیمه شده.
به نظر میرسد به جای اسامیِ افراد از این کدها استفاده کردهاند.
طاها خودش را جلو میکشد و عینک را روی چشمش جابهجا میکند.
ساختار کدها برایش آشناست!
برای چند ثانیهی طولانی انگشتانش روی کیبورد معلق میمانند. ذهن کلافهاش میان انبوه پروندههای قدیمی، گزارشهای محرمانه و کدهای سالهای گذشته سرک میکشد.
یک حس مبهم و گنگ زیر پوستش میدود؛ مطمئن است این فرمتِ خاص را قبلاً جایی دیده، اما هرچه بیشتر تلاش میکند، تصویر در تاریکی حافظهاش محوتر میشود.
دستش را کلافه لای موهایش میبرد و زیر لب زمزمه میکند:
-«کجا؟ کجا این ساختار لعنتی و فونت خاصو دیدم؟!»
طاها دوباره عینک را روی چشمهایش تنظیم میکند.
زومِ تصویر را روی کد EFR-00 بیشتر میکند. چشمانش روی فونت و انحنای حروف قفل میشوند. نگاهش مات میماند. این فرمت، یک رمزنگاریِ تجاریِ معمولی نیست؛ به راحتی میتوان تشخیص داد یک الگوی دستی و سفارشی است.
کمکم فضایی خفه و بیرحم سر تا پای اتاقش را میگیرد. صدای بارش باران، جای خود را کوچه پس کوچههای پاکستان و بوی غلیظ گرد و خاک میدهد.
تصویر کدر یک صندوقچهی مخفی توی ذهنش جان میگیرد؛ دستهای لرزان خودش که داخل صندوق را زیر و رو میکرد و در نهایت... لمس یک پارچهی سبزِ زبر؛ با لکههای کوچکِ خون!
دست طاها ناخودآگاه روی میز مشت میشود. لمس آن پارچهی سبز را دوباره حس میکند؛ یک تکه پارچه با همین الفبانومریکِ عجیب!
نفس طاها بند میآید. قطرهی عرقی از کنار گیجگاهش پایین میافتد.
-«جواد...»
انگار قطعات یک پازلِ پس از چندسال کنار هم مینشینند. طاها با دستهایی که آشکارا میلرزند، کیبورد را کنار میزند.
بدون تلف کردن حتی یک ثانیه، از پشت میز بلند میشود و راهروی خلوتِ مرکز را به سمت طبقات پایینی طی میکند. صدای گامهای تندش در فضای ساکتِ بخش بایگانیِ محرمانه میپیچد. مسئول بایگانی پس از چک کردن کارت شناسایی و ثبت فرم، پوشهی مربوط به پروندهی پاکستان را از میان قفسهها بیرون میکشد و تحویلش میدهد.
روی پوشهها غبار نشسته است. با احتیاطِ کامل، آن تکه پارچهی سبزِ زبر را که توی یک کیسهی شفاف نگهداری میشود، بیرون میکشد.
چراغ مطالعهی روی میز را روشن میکند و پارچه را زیر نور میگیرد. چشمانش روی گوشهی پارچه قفل میشوند! وقتی کدهای مندرج روی مانیتور را با برجستگیهای روی پارچه مقایسه میکند، دیگر هیچ شکی باقی نمیماند.
طاها کیسهی پارچه را برمیدارد و مستقیم سمت اتاق حاج رضوان میرود. تقهای به در میزند و وارد میشود. حاج رضوان طبق معمول پشت میز نشسته و در حال بررسی چند گزارش است. با دیدن چهرهی آشفته و جدّیِ طاها، عینک مطالعهاش را پایین میکشد:
-«چی شده؟»
طاها پارچه را روی میز میگذارد و با لحنی محکم میگوید:
-«حاجی... من یه حدسایی میزنم...
راستش...
به نظر میاد پروندهی شرکت نجات مستقیم وصل میشه به پروندهی گم شدن جواد توی پاکستان!»
حاج رضوان با شنیدن نام جواد ناخودآگاه در جایش نیمخیز میشود. طاها سریع ادامه میدهد:
-«نگاه کنید... ساختار این کدا دقیقاً با این الگوی دوخت روی پارچهی این پرونده یکیه. کسی که پشت شرکته نجاته و از استانبول هدایتش میکنه، همون کسیه که جواد و من چندماه تو پاکستان دنبالش بودیم!»
حاج رضوان پارچه را زیر نور بررسی میکند. ابروهایش در هم میرود و نگاهِ سنگینش روی طاها خیره میماند:
-«مطمئنی طاها؟ این ادعای کوچیکی نیستا...
میدونی ادغام این دوتا پروندهی سنگین یعنی چی؟!»
-«حاجی من میدونم باز کردن این پرونده چقدر ریسک داره اما از این تصمیم مطمئنم...»
در همین حین، نوکیای طاها ویبره میرود. نام رضا روی صفحه میافتد. طاها تماس را وصل میکند:
-«رضا، رسیدی؟»
-«آره رسیدم...من و کمیل داریم میایم سمت اتاقت.»
طاها رو به حاج رضوان سری تکان میدهد و میگوید:
-«الان میام.»
____
طاها با دیدن رضا و کمیل در انتهای راهرو، دستش را بالا میبرد و با اشارهای سریع آنها را به داخل اتاق میکشد. رضا و کمیل شتابزده وارد میشوند.
طاها بلافاصله درِ اتاق را میبندد و قفل را میچرخاند. نگاهی به چهرههای منتظرشان میاندازد؛ فضای کوچک اتاق غرق در سکوت میشود.
طاها کیسهی شفافِ حاوی پارچهی سبز را روی میز میگذارد و مستقیم رو به کمیل میگوید:
-«این پارچه رو ببر آزمایشگاه.»
کمیل کیسهی شفاف را کمی بالا میآورد و با اخم به برجستگیهای روی پارچه و لکههای خون نگاه میکند:
-«احیانا این برا جواد نیست؟!»
#پایان_قسمت۹۰✔️
🗓۱۴۰۵/۰۵/۱۰
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail