🔴هشدار
🔹سامری برای ساخت گوساله دارد طلاها را آب میکند !
اشعث پکیج قرآن و سرنیزه اش را بسته بندی کرده!
اشعری میز مذاکره ش را دستمال میکشد!
شریح قاضی برای فتوای جدید حسابی چرب شده!
مقدس نماها ، تسبیح استخاره سفارش داده اند و معاویه ، برند کترینگ خودش رو ثبت کرده !
میدانید چرا ؟!!!!
چون داریم به لحظات ملکوتی شکستن کمر آمریکا میرسیم!!!
#خرده_روایتهای_جنگ
🔹@Hs_Land |تاریخاتور
نور
طرح جدید شیطان و آمریکا
داغ کردن جامعه با ابزاهای زیر
1- کشتن یک جوان بسیجی به روش سامورایی جوری که قلب هر ایرانی مبعوث شده را از جا بکند.
2- یک نماینده عمامه به سر که داعیه دفاع از حجاب دارد و در باطن به هرج و مرج تشویق می کند.
3- تحریم های جدید با هدف قراردادن سفره مردم ایران.
4- بسیج سلبریتی ها در یک دوگانه دفاع از قاتل دی ماه و هجمه علیه شهید مرداد ماه.
همه اینها سوخت کوره ای است به نام تفرقه که تیرآهن وحدت را در مرداد ماه به مردار تبدیل می کند.
به نظرم هر اتفاقی می خواهد بیفتد بیفتد، ولی از دو چیز نباید کوتاه بیاییم.
یکی مطالبه از مسئولان حول محور رهبر معظم و معزز انقلاب
دوم ایستادن جلوی هر جریان یا شخصی که مردم را به اغتشاش دعوت میکند.
#واقفی
مرداد ماه 1405
@anarstory
41.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣📹 تصاویری از عرشۀ کشتی متخلف که توسط نیروی دریایی سپاه پاسداران متوقف شد
@jaarchi
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
💔ما نمیدونیم کیو از دست دادیم!
🥺حرفای مشترک یه عالمه دختر که بعد شهادتتون یتیم شدن و بالاخره برگشتن...
+ اگه شما باشید میبخشید :)
#پادشاه_شهید
.
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #قولِ_آخر🫀 #قسمت_۲📠 «هادی؟»پلکهایم لرزید.«هادی...» این بار صدای خودم بود
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#قولِ_آخر🫀
#قسمت_۳📠
انگشتان دستم را یکی یکی میفشردم و ذکری را برایشان، هدیه میکردم.
«سبحان اللهِسبحان الله.»
مایعی گرم روی صورتم پخش شد.
دستم را به سمت صورتم بردم.
اینجاهم خون دماغ دست از سر من برنمی داشت. مثل وقتی که توی کوچه با جلیل گلاویز شده بودم.
محکم خوردم روی زمین.خون از دماغم سرازیر شد و چند قطره روی لباسم چکید. با دستم خونِ روی صورتم را پاک کردم.
«نکن، عامو... نکن.»
جلیل نیشخندی زد و با قهقهه گفت:
«وسط دعوا چه خواهشی هم میکنه. بابا بچهمثبت!»
بقیه هم با او به پهنای صورت خندیدند. نگاهش را به تهِ کوچه دوخت. بعد رو به من کرد و با انگشت اشاره، با لحنی تحقیرآمیز گفت:
«فکر کردی خیلی شاخی؟ بار آخرته که بابت کار خودم به من تذکر میدی، فهمیدی؟»
کلافه چشم در چشمش شدم. هیچوقت جلیل را اینقدر عصبانی ندیده بودم.
«جلیل! از قاچاق مواد هیچی نصیبت نمیشه...»
حرفم تمام نشده، لگدی به پهلویم زد و با اخمی تند گفت:
«ادای پدربزرگارو برای من درنیار. پسرِ بی دست و پا.»
رفتند... به همین راحتی. صدای خندههایشان هنوز توی کوچه میپیچید. توان بلند شدن نداشتم. دنیا دور سرم میچرخید و من فقط رفتن جلیل و دوستانش را تماشا میکردم. حواسم به آن طرفِ کوچه نبود. یکی دواندوان به سمتم آمد. از ترس، خودم را عقب کشیدم. «نترس... چرا همچینت کردن؟»
دستمال چهارخانهای از جیبش بیرون آورد و گرفت جلوی صورتم.
«اول خونِتو پاک کن، بعد حرف بزن.»
چشمهایم از تعجب گرد شده بود. «مگه میشناسیشون؟»
«آره بابا. چند باری هم خواستم از این کارا بکشمشون بیرون، ولی آخرش خودم هم کتک خوردم.»
دستمال را روی صورتم گذاشتم. دستش را روی زانویم قرار داد.
«راستی، اسمت چیه؟ برای همین محلی؟»
آب دهانم را قورت دادم و گفتم: «سجادم. آره... دو تا کوچه بعدی. تو؟»
اولین چیزی که توی صورتش توجهم را جلب کرد، چشمهای سبزش بود. لبخندی زد.
«هادیام.که اینطور... پس حسابی کتکت زدن.»
اخم کردم.
«میخندی؟»
خندید و گفت:
«نهداداش... ولی درمون من و تو یه نفره.»
«کی؟»
«حاج علوی.»
اسمش را چند باری شنیده بودم. «آشناست برام...»
دستش را به سمتم دراز کرد. «میتونی راه بری؟»
«آره.»
به زحمت بلند شدم. لبخندی زد. «پس بیا... تا بهت بگم حاجی کیه.»
#پایان_قسمت_۳✅
#ر_افشار✍🏻
📆 ۱۴۰۵/۰۵/۱۷
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #قولِ_آخر🫀 #قسمت_۳📠 انگشتان دستم را یکی یکی میفشردم و ذکری را برایشان، هد
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#قولِ_آخر🫀
#قسمت_۴📠
«بچهها، حواستون باشه. قانون اول توی کشتی اینه که حیدری با حریف مسابقه بدید.»
یکی از بچهها که اسمش جواد بود، سرش را بالا گرفت.
«یعنی چی آقا؟»
حاج علوی رو به ما کرد.
«کدومتون میدونه جواب اینو؟»
نفسی تازه کردم و گفتم:
«یعنی ناجوانمردانه با رقیب رفتار نکنیم.»
حاجی با رضایت سر تکان داد.
«آفرین... آفرین.»
بعد با صدایی رسا گفت:
«پاشیدگرم کنید. علییار، پاشو به بچهها نرمش بده تا بیام. بچههای جدید... بیاید، کارتون دارم.»
چند قدم برداشتم، اما ناخودآگاه ایستادم. غریبه بودم. هادی که متوجه تردیدم شده بود، برگشت. آستینم را گرفت و لبخند زد.
«بیا... از امروز کنار منی.»
لبخندش هنوز جلوی چشمم بود که ناگهان صدای مهیب برخورد جسمی فلزی به دیوار، خاطره را از هم درید.
محکم سرم را از دیوار بلند کردم.
پریشان به سمت در خیره شدم.
«یالا... یالا... بلند شو بیا.»
نفهمیدم چگونه از کنج تاریکی، به راهرویی کثیف کشیده شدم.
با صحنه روبهرویم چند بار چشمهایم را باز و بسته کردم؛ شاید خواب بود...
این چه صحنهای بود؟
رگههای خون با آبِ کفِ زمین درهم آمیخته بود.
از روبهروی سلولها رد میشدم و با دیدن هر صحنه، دل و رودهام به هم میپیچید.
موشها میان تنهای بیجانی رفتوآمد میکردند که از شدت شکنجه، حتی توان بلند شدن نداشتند.
زخمهای بازِ عفونت کرده، بوی متعفنی را در راهرو پخش کرده بود.
مچ دستم را محکم گرفت و به جلو کشید.
پایم شل شد. به چارچوب بند ۳۶ گیر کرد و با سر روی زمین افتادم.
با گلایه داد زدم:
«چیکار میکنی؟ این چه وضعشه؟»
اما ای کاش چیزی نمیگفتم...
گلایه من همان، باران مشت و لگد همان.
#پایان_قسمت_۴✅
#ر_افشار✍🏻
📆 ۱۴۰۵/۰۵/۱۸
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344