eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یه_تک_پا_برم_برزخ🚶 مثل فیلم ها چشمانم را میبندم، راستش واقعا نمیدانم چر
💥 📃 🚶 با تایید سر، اسلحه‌اش را می‌کوباند فرق سرم: «یاالله! یاالله!» کارم ساخته شد.آن روی عرب‌شان بالا آمده، مثل اینکه قضیه جدی است! چه کار کنم حالا در این وضعیت؟! باید خودم را به روشی، حیله‌ای، چیزی نجات دهم. اما با وجود این دو اسلحه که نمی‌توان تکان خورد. باز هم مجبور هستم به فیلم‌های عجیب‌وغریب روی بیاورم. طبق محاسبات من، راحت‌ترین و امکان‌پذیرترین کار غش کردن است! خیلی راحت، همین‌جا روی زمین ولو می‌شوم و تمام... اما بعدش چه می‌شود؟ مثل اینکه فراموش کرده‌ام وسط برزخ قرار دارم. اینجا که نمی‌توان از چیزی فرار کرد. نه اینطور نمی‌شود. می‌رویم سراغ بخش دوم، یا به قول این خارجکی‌ها «پلن بی». احسنت به خودم، در این دنیا و در این وضعیت هم فارسی را پاس می‌دارم. انصافاً تشویق ندارم؟! خب، راه دوم این است...که؟...که؟ آخ، آخ، آخ! متاسفانه راه دومی سراغ ندارم. یکی از نقص‌های بزرگم ندیدن فیلم است، مخصوصاً از این فیلم‌های بی‌سر و ته. خب، بریم سراغ اجرای نقشه ی بسیار بی نقصمان. بدون اینکه کلامی از دهانم خارج شود، روحم را روی زمین ولو می‌کنم. ناگهان سیلی داعشی کل بدنم را مثل شوک الکتریکی به بالا پرتاب می‌کند: «غش کرد! سکته زد! این مرد.» طولی نمی‌کشد که سیلی دیگری می‌خورم و بالای سرم داعشی دیگری را شاهد هستم: «پاشو به خودت بیا مؤمن. این سوسول‌بازی‌ها چیه دیگه؟!» خدایا همین را کم داشتم، دو داعشی معلوم نیست از کجا گیرم آوردند. اول گفتن نماز صبح چند رکعته (البته بگم همین الان یادم آمد که دو رکعت بود) بعد برای روح تکه‌تکه شده‌ام برنامه ریختن و حالا دارن با کتک‌کاری به هوشم می‌آورند، والا داعشی‌ها هم داعشی‌های قدیم، این داعشی‌ها حتی تکلیفشان با خودشان هم مشخص نیست! یا حضرت فیل! عزرائیل هم همچون موشک می‌پرد جلویم آن هم چه موشکی، موشک هایپر سونیک ایرانی: «چیکارش کردین!؟ این که از دست رفت. الان چه خاکی تو سرم بریزم؟» خداروشکر استرس عزرائیل را هم دیدیم. داعشی سمت چپ دو سیلی دیگر هم نثارم می‌کند: «پاشو خودت و جمع‌وجور کن مؤمن. من نکیرم، این هم منکره. دیو هفت سر که نیستیم.» می‌خواهم برگردم بگویم کاش دیو هفت سر بودید، وحشتش کمتر بود. اما نباید از نقشم بیرون بیایم. عزرائیل بر سر می‌زند: «الان بچه‌های محافظت یقه‌ام می‌گیرن، چی بهشون بگم؟!» منکر شانه بالا می‌اندازد: «هیچی، بگو قبض روح شد. اون هم با دیدن عظمت بسیار بالای نکیر و منکر!»نکیر طلبکارانه سمتش برمی‌گردد: «خب داداش، می‌خوای محکوم به حبسمون کنی؟» عزرائیل مرا که بر زمین ولو شده‌ام نشان می‌دهد: «کار هممون تمومه! حالا این چه ریختیه برای خودتون درست کردین؟» منکر پاسخ می‌دهد: «به نکته‌ی دقیقی اشاره کردی. به دلیل نوین بودن!» نکیر هم با تکان سر تایید می‌کند: «ببین عزرائیل جان! گذشت اون زمانی که خیلی لوس می‌رفتیم بالای سر مرده‌های خدا می‌گفتیم امام اول کیه؟» عزرائیل چشم گرد می‌کند: «نه بابا! پس الان با کلاشینکف میرین می‌گین امام اول کیه؟! بعد می‌شین نوین. پس عزیزان من، یکم نوین باشین. کلاشینکف که خیلی قدیمیه، تشریف بیارین بالستیک بدم خدمتتون!» منکر می‌خندد: «به‌به! پس شما هم نوین تشریف داری. آخه برادر من، چجوری بالستیک با کلاهک یک تنی رو با خودمون این ور و اون ور بکشیم؟!» نکیر اسلحه‌ی در دستش را جابجا می‌کند: «ببین، ما گفتیم چگونه نوین باشیم؟ رفتیم کلاس‌های چگونه نوین شویم، با تدریس داعشی‌های والا مقام. اگه خواستی بری پیششون طبقه منفی ۱۱ جهنم، گودال زغال دویست و بیست و چهار دارن عذاب می‌شن. اره دیگه... رفتیم دیدیم اینا خیلی خوب کار مارو به روش نوین انجام می‌دن، اینطوری شد که...» مرا با دست نشان می‌دهد: «اینطوری شد!» عزرائیل با دست میان پیشانی می‌کوبد: «بله، نتایج و دارم می‌بینم. آخه عقلتون کجاست؟!» منکر نیشخندی می‌زند: «در حال حاضر بالای درخت» نکیر ادامه می‌دهد: «ببین عزرائیل! اینقدر خوب کارمون تا حالا پیش رفته که به معنی واقعی کلمه تا حالا هیچی جز چرت و پرت از این بنده‌ها تحویل نگرفتیم.» عزرائیل متاسف بهشان خیره می‌شود: «بالا سر منم کلاشینکف بزارین هیچی جز چرت و پرت تحویلتون نمی‌دم. به خودتون بیایید!» منکر انگشتش را مدام روی تبلت توی دستش بالا و پایین می‌کند: «ول کنین این کل‌کل‌های بی‌نتیجه رو...امان از دست این‌ها، باز هم لیست و اشتباه دادن دستمون.» به سمت عزرائیل می‌چرخد: «این آمریکایی بود؟» چشمان عزرائیل از حدقه بیرون می‌زند: «آمریکایی کجا بود برادر من؟! این ایرانیه، ایرانی الاصل.» حالا این نکیر و منکر هستن که با چشمان گرد و به طور هماهنگ سمت روح ولو شده‌ام برمی‌گیردند: «ایرانی؟!» ✍🏻 📆 ۱۴۰۵/۰۵/۲۷ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @tarhe_tahavol⏳ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #قولِ_آخر🫀 #قسمت_۵📠 پایم پیچ خورده بود و درد در سراسر مچم پخش شده بود. از
💥 📃 🫀 📠 حاجی دستی به کلیه‌اش گرفت. صورتش از درد فشرده می‌شد، اما چیزی به زبان نمی‌آورد. یادم رفته بود اصلاً حال خودش را بپرسم. با حالتی نگران رو به او گفتم: «حاجی، از خودت بگو...؟» لبخندی از روی فهم و مهربانی زد. لحظه‌ای از درد چشم‌هایش را روی هم گذاشت و گفت: «من دقیقاً فردای همون روز اعزام شدم. از طرفی هم نگرانی خانواده‌های شما برام مهم بود، هم دلم نمی‌اومد از این قافله جا بمونم.» سرم را پایین انداختم. این تنها کاری بود که از شرمندگی می‌توانستم در برابر حاجی انجام بدهم. اما او ادامه داد: «تا عملیات کربلای پنج، با چند فرمانده صحبت می‌کردم تا سراغی از تو و هادی بگیرم. اما آب شده بودید، رفته بودید توی زمین.» لب باز کردم که دربارهٔ آن روزها و اتفاقی که برای هادی افتاده بود، برای حاجی بگویم که چند نفر ناگهان وارد سلول شدند. با وسیله‌ای سخت و فلزی، محکم به کمرم می‌زدند. «یالا، بیا بیرون! گمشو!» حاجی سراسیمه جلو آمد. مثل پدری دلسوز، دست‌هایش را جلوی هجوم ضربه‌ها حائل کرده بود. می‌دیدم که به سختی نفس می‌کشد و حالش خوب نیست. فریاد زدم: «باشه، باشه، میام! چیکار به اون بنده‌خدا دارید؟ بکشید کنار، میام.» سردسته‌شان دود سیگار را میان هوا رها کرد و به سمتم آمد. «خوشم میاد، سریع می‌فهمی! گمشو بیرون.» رفتم بیرون. باز هم میان همان راهروی ترسناک قدم می‌زدم. می‌دانستم چرا این‌قدر مرا تحت فشار می‌گذارند؛ اما محال بود زیر قولم بزنم. ناگهان زیر پایم خالی شد. چشم‌هایم را که باز کردم، خودم را در زیرزمین دیدم. به سختی روی پاهایم ایستاده بودم. گوشم زنگ می‌زد. مرا میان آن فضای تاریک جابه‌جا می‌کردند و فقط سعی می‌کردم خودم را سرپا نگه دارم. پای قطع شده‌ای را دیدم که رگ‌ها و مفاصل بیرون زدهٔ آن،از دورهم مشخص بود. سرم را پایین انداختم تا دیگر نبینم. سرم گیج می‌رفت و همه‌چیز دور سرم می‌چرخید. جایی شنیده بودم این هم یکی از روش‌های شکنجهٔ روحی آن‌هاست؛ می‌خواستند اسیر را آن‌قدر تحت فشار قرار دهند تا بالاخره حرف بزند. از کنار چند سلول رد شدیم. بالاخره به اتاقی رسیدیم. رفتم داخل. برخلاف فضای بیرون، اتاق تمیز بود؛ بیش از حد تمیز. صدای کفش‌، سکوت اتاق را شکست. مردی با لباس نظامی، که او را «ابونعیم» صدا می‌زدند، روی صندلی‌اش نشست. لبخندی زد و گفت: «خب... چه مهمان عزیز و گرامی.» اشاره‌ای به نگهبان کرد. «زشت نیست از مهمان پذیرایی نکنیم؟ بدو، برو یه غذای لذیذ بیار. آ... داشت یادم می‌رفت. لباس تمیز هم براش بیار.» دستم را مشت کردم.به او نگاهی انداختم و با صدایی که از خشم می‌لرزید، گفتم: «با هادی چیکار کردید؟ هان؟» ✍🏻 📆 ۱۴۰۵/۰۵/۲۸ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @tarhe_tahavol⏳ ♨️https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان: حجم: 11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه 💥امام باقر علیه السلام : هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد. ┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. «راضی نبود، چشم‌های ِ آهو در نمی‌آمد؟ یا شبیه حیوانی وحشت‌زده میشد، یا لاشه‌ای مرده... رنگ‌ها را روی پالت با هم آمیخت. نوکِ قلم‌مو را با لطافتی شبیه نوازش، رویِ سفیدی چشم آهو کشید.... قدمی به عقب برداشت آهو حالا زنده بود. دیگر ترس، توی نگاهش دیده نمی‌شد.» ✨پناه ✍خانم خاتمی «نارون» 🎙خانم سمیه سادات حسینی «دماوند»
@Avajeh404پناه...mp3
زمان: حجم: 13M
🎙اینجا آواژه صدای واژه‌های شما ✨پناه ✍ خانم خانمی «نارون» 🎙خانم سمیه سادات حسینی «دماوند» 🎛 امین اخگر
با همکاری گروه آواژه و باغ انار
@Avajeh404
@ANARSTORY
# پناه غزال نوکِ قلم‌مو را چرخاند روی بوم. سیاهی مردمک شره کرد و سفیدی چشم آهو را بلعید. غزال دندان‌ها را روی هم فشرد و قلم‌مو را پرت کرد به سمت دیوار. صدای برخوردش پیچید توی اتاق و لکه‌ی سیاه و سفیدی پاشید روی گچ. غزال دست‌های لرزان را فرو برد توی موهای فرخورده‌. رد قهوه‌ای و زرد روی صورت رنگ‌پریده‌اش کشیده شد. شانه‌هایش با هق‌هق بالا و پایین می‌رفت و قطرات اشک، شیار‌های شوری روی پالت صورت باز کردند. بوی زننده‌ی تینر و روغن برزک توی ریه‌هایش پیچید. گرمای عصرگاهی مشهد کلافه‌‌‌ می‌کردش. بلند شد. چند قدم راه رفت و نشست روی تخت دست دومی که از دیوار خریده بودند. صدای جیرجیر فنرها بلند شد و غزال، بی‌اختیار، دست را روی شکم گذاشت. دو شب پیش، نور زرد چراغ‌خواب روی صورت خسته‌ی حمید افتاده بود. غزال برگه‌ی آزمایش را انداخت روی ملافه‌ی سفید. حمید به برگه نگاه نکرد؛ دست‌های زبرش را که بویِ گچ و سیمان می‌داد، دو طرف صورت غزال گذاشت و زل زد به چشم‌هایش. صدای غزال می‌لرزید: «نمی‌تونیم حمید. پول اجاره‌ی همین چهاردیواری رو به‌زور درمیاریم. آخرین بار کی گوشت خوردیم؟» نگاه حمید به پایین افتاد. غزال این شرمندگی را دوست نداشت؛ اما باید تمامش می‌کرد:«من چطور یه انسان دیگه رو بیارم توی این فلاکت؟ فردا میرم مطب… می‌ندازمش.» حمید پلک نزده بود: « می‌دونی عاشق چشاتم. فکرش رو بکن. اگه بچه‌مون همین چشما رو داشته باشه چی، غزال؟ سقطش نکن. یه راهی پیدا می‌کنیم.» غزال سر را بلند کرد و به بوم بزرگ روبه‌رو خیره شد. پیش قسط همین تابلو بود که نگذاشت صاحبخانه وسایلشان را بریزد توی کوچه. تابلوی ضامن آهو، سفارش یک هتل پنج ستاره نزدیکِ حرم. اما آهویِ مادر... این چندمین بار بود که چشم‌هایش در نمی‌آمد. باید تمامش می‌کرد، ولی دستش به قلم نمی‌رفت. نگاهش روی بوم چرخید. قامت امام رضا توی هاله‌ای از نور فیروزه‌ای و طلایی می‌درخشید. حالا تمامِ تمرکزِ غزال روی آهوی مادری بود که پوزه را به سمت فرزند کوچکش چرخانده بود. چرا چشم‌های ِ آهو در نمی‌آمد؟ یا شبیه حیوانی وحشت‌زده میشد، یا لاشه‌ای مرده. آهو باید مضطرب می‌بود و پناه یافته. درست مثلِ.... توی مطب بوی تند الکل و وایتکس دلش را به هم می‌زد. دست گذاشت روی دهان تا برنگرداند. زنی با روپوش چروکیده و نگاه یخی نشسته بود پشت میز: «شوهرت رضایت نده، دردسر میشه. اما...» کارت را از دست غزال گرفت: «رمز....برو تو اون اتاق دراز بکش.» غزال دست را روی شکم گذاشت. توی هوای تیرماه سردش بود. تیرکشیدنِ خفیفی زیر دلش احساس می‌کرد و صدای حمید توی سرش می‌چرخید: «یه راهی پیدا می‌کنیم.» یاد نقاشی نیمه‌تمام افتاد. آهو بی‌قرار نگاهش می‌کرد. صورت را برگرداند سمت هاله‌ی سبز و فیروزه‌ای که تمام بوم را پوشانده بود. صیاد سر تیر و کمان را گرفت طرف زمین. آهو پوزه‌ را چرخاند سمت کودکش که چسبیده بود به او و با زیر گردن، پشت خال خالش را نوازش کرد. غزال روی لبه‌ی تخت فلزی نشست. دست گذاشت روی شکم. روی جایی که هنوز برآمدگی نداشت اما سنگین‌ترین بار دنیا را حمل می‌کرد. صدای فلزی ابزار پزشکی که روی سینیِ استیل حمل می‌شدند؛ آمد. چیزی توی ذهنش چنگ کشید؛ ترسی آمیخته با غریزه‌ای گنگ. غزال کیفش را چنگ زد و بی‌آنکه حرفی بزند، از پله‌های تاریک دوید بالا و تمام مسیر خانه را توی هوای دود گرفته اشک ریخت. حالا، روبه‌روی ِ بوم، زانوها را بغل کرده بود. نگاه می‌کرد به بچه‌آهوی ِ تابلو که به پاهای لرزان مادرش پناه آورده بود . صیاد با کمانی در پس‌زمینه دیده می‌شد. آهویِ مادر از چه می‌ترسید؟ از صیاد؟ از فقر؟ از آینده‌ی نامعلوم بچه‌اش؟ اما آهو پناه برده بود به آن هاله‌ی سبز و فیروزه‌ای. غزال دستش را به لبه‌ی چهارپایه گرفت و بلند شد. با پشتِ آستینک، اشک‌ها را از روی صورت رنگی پاک کرد. کاردک را برداشت. رنگِ قهوه‌ای سوخته، کمی سبز زیتونی و قطعه‌ای سفید صدفی را روی پالت با هم آمیخت. یک قلم‌موی صفر تمیز برداشت. دستش دیگر نمی‌‌لرزید. نوکِ قلم‌مو را با لطافتی شبیه نوازش، رویِ سفیدی چشم آهو کشید. لبه‌های ِ تیز مردمک را محو کرد. رنگ میشیِ گرمی را نشاند توی دل سیاهی و آخرِ سر، یک نقطه‌ی نورانیِ سفید، درست توی زاویه‌ای که نگاهِ آهو به بالا بود، اضافه کرد. غزال قدمی به عقب برداشت. آهو حالا زنده بود. ترس، توی نگاهش دیده نمی‌شد. غزال نفس عمیقی کشید. بوی تینر دیگر آزاردهنده نبود. دست راست را آرام روی شکم گذاشت و گرمای عجیبی زیر پوستش دوید. لبخند، خط اشک‌های خشک‌شده‌ روی گونه‌اش را کش آورد. گوشی و دستمال را از کنار تیوپ‌های رنگ برداشت. شماره‌ی حمید را گرفت. بعد از بوق دوم، صدای خسته‌ی حمید پیچید: «جانم... غزالِ چشم‌آهویی؟»