@Avajeh404پناه...mp3
زمان:
حجم:
13M
🎙اینجا آواژه صدای واژههای شما
✨پناه
✍ خانم خانمی «نارون»
🎙خانم سمیه سادات حسینی «دماوند»
🎛 امین اخگر
#ضامنآهو
با همکاری گروه آواژه و باغ انار
@Avajeh404@ANARSTORY
# پناه
غزال نوکِ قلممو را چرخاند روی بوم. سیاهی مردمک شره کرد و سفیدی چشم آهو را بلعید. غزال دندانها را روی هم فشرد و قلممو را پرت کرد به سمت دیوار. صدای برخوردش پیچید توی اتاق و لکهی سیاه و سفیدی پاشید روی گچ.
غزال دستهای لرزان را فرو برد توی موهای فرخورده. رد قهوهای و زرد روی صورت رنگپریدهاش کشیده شد. شانههایش با هقهق بالا و پایین میرفت و قطرات اشک، شیارهای شوری روی پالت صورت باز کردند.
بوی زنندهی تینر و روغن برزک توی ریههایش پیچید. گرمای عصرگاهی مشهد کلافه میکردش. بلند شد. چند قدم راه رفت و نشست روی تخت دست دومی که از دیوار خریده بودند. صدای جیرجیر فنرها بلند شد و غزال، بیاختیار، دست را روی شکم گذاشت.
دو شب پیش، نور زرد چراغخواب روی صورت خستهی حمید افتاده بود. غزال برگهی آزمایش را انداخت روی ملافهی سفید. حمید به برگه نگاه نکرد؛ دستهای زبرش را که بویِ گچ و سیمان میداد، دو طرف صورت غزال گذاشت و زل زد به چشمهایش.
صدای غزال میلرزید: «نمیتونیم حمید. پول اجارهی همین چهاردیواری رو بهزور درمیاریم. آخرین بار کی گوشت خوردیم؟»
نگاه حمید به پایین افتاد. غزال این شرمندگی را دوست نداشت؛ اما باید تمامش میکرد:«من چطور یه انسان دیگه رو بیارم توی این فلاکت؟ فردا میرم مطب… میندازمش.»
حمید پلک نزده بود: « میدونی عاشق چشاتم. فکرش رو بکن. اگه بچهمون همین چشما رو داشته باشه چی، غزال؟ سقطش نکن. یه راهی پیدا میکنیم.»
غزال سر را بلند کرد و به بوم بزرگ روبهرو خیره شد. پیش قسط همین تابلو بود که نگذاشت صاحبخانه وسایلشان را بریزد توی کوچه. تابلوی ضامن آهو، سفارش یک هتل پنج ستاره نزدیکِ حرم. اما آهویِ مادر... این چندمین بار بود که چشمهایش در نمیآمد. باید تمامش میکرد، ولی دستش به قلم نمیرفت.
نگاهش روی بوم چرخید. قامت امام رضا توی هالهای از نور فیروزهای و طلایی میدرخشید. حالا تمامِ تمرکزِ غزال روی آهوی مادری بود که پوزه را به سمت فرزند کوچکش چرخانده بود.
چرا چشمهای ِ آهو در نمیآمد؟ یا شبیه حیوانی وحشتزده میشد، یا لاشهای مرده. آهو باید مضطرب میبود و پناه یافته. درست مثلِ....
توی مطب بوی تند الکل و وایتکس دلش را به هم میزد. دست گذاشت روی دهان تا برنگرداند.
زنی با روپوش چروکیده و نگاه یخی نشسته بود پشت میز: «شوهرت رضایت نده، دردسر میشه. اما...»
کارت را از دست غزال گرفت: «رمز....برو تو اون اتاق دراز بکش.»
غزال دست را روی شکم گذاشت. توی هوای تیرماه سردش بود. تیرکشیدنِ خفیفی زیر دلش احساس میکرد و صدای حمید توی سرش میچرخید: «یه راهی پیدا میکنیم.» یاد نقاشی نیمهتمام افتاد.
آهو بیقرار نگاهش میکرد. صورت را برگرداند سمت هالهی سبز و فیروزهای که تمام بوم را پوشانده بود. صیاد سر تیر و کمان را گرفت طرف زمین. آهو پوزه را چرخاند سمت کودکش که چسبیده بود به او و با زیر گردن، پشت خال خالش را نوازش کرد.
غزال روی لبهی تخت فلزی نشست. دست گذاشت روی شکم. روی جایی که هنوز برآمدگی نداشت اما سنگینترین بار دنیا را حمل میکرد. صدای فلزی ابزار پزشکی که روی سینیِ استیل حمل میشدند؛ آمد. چیزی توی ذهنش چنگ کشید؛ ترسی آمیخته با غریزهای گنگ. غزال کیفش را چنگ زد و بیآنکه حرفی بزند، از پلههای تاریک دوید بالا و تمام مسیر خانه را توی هوای دود گرفته اشک ریخت.
حالا، روبهروی ِ بوم، زانوها را بغل کرده بود. نگاه میکرد به بچهآهوی ِ تابلو که به پاهای لرزان مادرش پناه آورده بود . صیاد با کمانی در پسزمینه دیده میشد. آهویِ مادر از چه میترسید؟ از صیاد؟ از فقر؟ از آیندهی نامعلوم بچهاش؟
اما آهو پناه برده بود به آن هالهی سبز و فیروزهای.
غزال دستش را به لبهی چهارپایه گرفت و بلند شد. با پشتِ آستینک، اشکها را از روی صورت رنگی پاک کرد. کاردک را برداشت. رنگِ قهوهای سوخته، کمی سبز زیتونی و قطعهای سفید صدفی را روی پالت با هم آمیخت. یک قلمموی صفر تمیز برداشت.
دستش دیگر نمیلرزید.
نوکِ قلممو را با لطافتی شبیه نوازش، رویِ سفیدی چشم آهو کشید. لبههای ِ تیز مردمک را محو کرد. رنگ میشیِ گرمی را نشاند توی دل سیاهی و آخرِ سر، یک نقطهی نورانیِ سفید، درست توی زاویهای که نگاهِ آهو به بالا بود، اضافه کرد.
غزال قدمی به عقب برداشت.
آهو حالا زنده بود. ترس، توی نگاهش دیده نمیشد.
غزال نفس عمیقی کشید. بوی تینر دیگر آزاردهنده نبود. دست راست را آرام روی شکم گذاشت و گرمای عجیبی زیر پوستش دوید. لبخند، خط اشکهای خشکشده روی گونهاش را کش آورد.
گوشی و دستمال را از کنار تیوپهای رنگ برداشت. شمارهی حمید را گرفت.
بعد از بوق دوم، صدای خستهی حمید پیچید: «جانم... غزالِ چشمآهویی؟»
غزال به چشمهایِ آهو خیره ماند و نرم گفت: «حمید... امشب زودتر بیا خونه.»
انگار حمید جا خورد. غزال ترس او را از پشت تلفن حس کرد.
صدایِ خیس حمید توی گوشی پیچید: «چرا؟»
غزال با دستمال افتاد به جان لکهی رنگ روی دیوار. کمکم سفیدی گچ پیدا شد.
لبهای غزال رو به بالا کش آمد:« یک جعبه شیرینیم بخر. آهوم کامل شد حمید.»
#نارون
@ANARSTORY
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
داستانِ "تبِ تند"🔥
با استناد بر روزهای ۹ اسفند🕊
دهمین اثر از #طرح_تحول📠
نویسنده: خانم فرهــنـ ــگ🖊
با همکارے اعضای ژانر "مذهبی"📿
از شنبه، ۳۱ مرداد🌔
هرشب ساعت ۲۱⏰
از کانال باغ انار👇🏼
🖇 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
📽@ANARSTORY
📼سازندهے اعلان: رقـ ـیــ ـه افشـ ـار
💥@tarhe_tahavol
🎙@anar_newss
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون
حاج اقا رحیم ارباب :
آسيد جمال نامهاي براي من نوشته اند و در آن نامه سفارش كرده اند که:
در طول هفته هر عمل مستحبي را يادت رفت،اين را يادت نرود كه عصر جمعه صد مرتبه سوره قدر را بخوانی
@tareagheerfan