eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
901 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔥 🎬 رد نور خورشید توانسته بود از پنجره خود را به تخته سفید برساند. خانم افسری رو به دخترها کرد و با نوک ماژیک چند ضربه به زیر نوشته‌هایش زد: - خانم‌ها توجه کنید، تا آخر همین مبحث برای امتحان هفته‌ی آینده است، پس گوش کنید تا نیاز به تکرار دوباره نباشه. صدای «اَه» گفتن از همه طرف بلند شد. او بی‌توجه رو به تخته کرد و ادامه داد: - اگر بخواهیم برای این جمله یک «دبلیو اچ کوسشن» بنویسم ابتدا... یکی از بچه‌های ردیف جلو گفت: - خانم با where جمله بسازید. افسری «خیلی خب» گفت. درسا که گوشه‌ی ته کلاس نشسته بود و‌ مشغول رنگ کردن چیزی در کتابش بود، زیر چشمی به دختر عینکی که روی نیمکت پشت میز دبیر نشسته بود، نگاه‌ کرد. زیرلب «خودشیرین!» گفت و بعد چشمش را به افسری دوخت که باز مشغول نوشتن روی تخته بود. - where did... درسا نگاهش را باز به کتاب روبه‌رویش داد. او نیازی به گوش دادن برای خودش نمی‌دید. سالها بود که به هوای مهاجرت، کلاس زبان رفته و مدرکش را گرفته بود. گرچه هنوز فرصت مهاجرت مهیا نشده بود، اما این مباحث برایش بچه‌بازی بود و هیچ‌وقت سر کلاس زبان انگلیسی به درس توجهی نداشت. خانم افسری هم بعد از چندبار تذکر در ابتدای سال و حاضرجوابی او، دیگر به درسا کار نداشت. برایش همین که این دختر بی‌ادب گوشه‌ای ته کلاس ساکت بنشیند، کافی بود. درسا نگاهش را به صفحه‌ی اول کتابش دوخته و با خودکار قرمز، رنگ‌آمیزی دومین شاخی را که برای عکس کشیده بود، کامل کرد. نگاهش را به کلمه‌ی ضحاک که بالای صفحه و bloodthirsty که پایین عکس نوشته بود دوخت و زیر لب گفت: - چی دیگه لازم داری تا کامل بشی؟ نگاهش را روی لبخند عکس دوخت و نیشخند زد: - دندون دراکولا! تا دستش‌ را پایین آورد. نشستن ناگهانی پگاه باعث شد با شتاب کتاب را ببندد و با تشر بگوید: - چته؟ سر آوردی؟ افسری صدایش را شنید و با ماژیک به تخته زد. - خانم ورجاوند! این همه وقت رو بیرون به هوای آب خوردن تلف کردی الان حداقل گوش بده. پگاه موهایش را داخل مقنعه شل و ولش فرو کرد و «چشم خانم!» گفت. درسا که نمی‌خواست مخاطب بعدی افسری باشد، خودش را به گوشه‌ی نیمکت و دیوار رساند و نگاهش را به میز دوخت. افسری هم دوباره مشغول توضیح دادن شد. درسا که به خاطر برگشتن پگاه نمی‌توانست نقاشی‌اش را ادامه دهد، صفحه‌ی آخر کتاب را باز کرد و مشغول کامل کردن طرحی شد که شمایل ناقصی از یک شیر و خورشید پشت سرش بود. پگاه کمی خود را به طرف او کشید و گفت: - برات خبر دارم دست اول! ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۵/۳۱ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱ 🎬 رد نور خورشید توانسته بود از پنجره خود را به تخته سفید برساند. خانم افسری رو به
🔥 🎬 درسا از همان گوشه‌ی دیوار نگاهی به افسری انداخت و پچ زد: - خبرت بخوره توی سرت. پگاه کلمه‌ای در دفترش نوشت و به سرعت جواب داد: - چته برزخی؟! درسا همان‌طور که درحال پررنگ کردن حاشیه‌ی کارش بود، زیر لبی گفت: - چقدر گفتم این تیکه پارچه رو بذار کنار؟ باز رفتی چشت به پاک‌مهر خورد، کردی سرت، ترسو؟ پگاه جلوی مقنعه‌اش را عقب زد و باز مشغول نوشتن شد. - اصلاً من ترسو، تو مامان و بابات پشتتن، ولی من چی؟ کافیه پاک‌مهر گزارشمو بده خونه، همین‌جوری اگه مامانم بفهمه تو کوچه و خیابون می‌کشم پایین، میذاره کف دست بابام بعد بیا و ببین... برگشتن اعتراضی یکی از بچه‌های نیمکت جلو که از پچ‌پچ پشت سرش خسته شده بود، باعث شد درسا کتابش را ببندد. موهای سیاه‌رنگش را که روی صورتش برگشته بود، عقب داد. با اخم و تکان سر دختر را برگرداند و با گفتن «هیس خفه!» به پگاه، به گوشه‌ی دیوار تکیه زد و چشم به تخته دوخت که پر شده بود از جمله‌های پرسشی و پاسخ. به افسری گوش نمی‌داد که چه می‌گوید. چند لحظه بعد پگاه نزدیکش شد و با آرنج به او زد: - حیف می‌خواستم یه چی بگم که آرزوت بود، اما‌ خب چون خودت گفتی خفه میشم. درسا ابرو درهم کشید و چشم به پگاه دوخت؛ اما پگاه با نیشخند از او دور شد و سر نیمکت نشست. درسا که جوابی نشنید خود را به نزدیک پگاه که مشغول نوشتن مطالب روی تخته بود، رساند: - چی شده؟ تا عید مدرسه‌ها تعطیل شده؟ پگاه همان‌طور که می‌نوشت فقط یک نگاه کوتاه کرد و آرام گفت: - نوچ... از اون بهتر! فکر کنم تا تابستون تعطیل شدیم، اما چون بد حرف زدی نمیگم چی شده تا توی خماری بمونی، حقته وایسی تا خود پاک‌مهر بیاد بگه، بی‌ادب! تا نیشخند زد، درسا با حرص دو انگشتش را در پهلوی پگاه فرو کرد، گوشت تن او‌ را گرفت و‌ پیچاند: - یا میگی چی شده یا سوراخت می‌کنم! پگاه که برای بلند نشدن صدای آخش لب‌هایش را به دندان گرفته و اخم کرده بود، با آرنج به شکم درسا زد تا او‌ را رها کند و با خشم و کنترل شده غرید: - وحشی! جنگ شده... الان خوبت شد؟ چیزی دل درسا را روشن کرد. کمی بلند پرسید: - چی؟!.. واقعا؟! پگاه در حال مالش پهلویش تشر زد: - کوفت! آروم‌تر!.. آره، خودم از پاک‌مهر شنیدم، اولیا اومدن دم دفتر، الانه که بیان تعطیلمون کنن. خانم افسری که با صدای درسا متوجه حرف زدن آن دو شده بود، با ماژیک به تخته زد. - اون آخر کلاس چه خبره؟ درسا که سر از پا نمی‌شناخت، بلند شد و کتابش را درون کوله پرت کرد. افسری ادامه داد: - چته خانم آراسته؟ شال و کلاه کردی... کجا به سلامتی؟ درسا، پگاه را کنار زد و از نیمکت بیرون آمد. با انداختن کوله روی دوشش، بلند گفت: - رفع زحمت می‌کنم، به سلامتی جنگ شده. افسری با ابروهای درهم «چی؟» گفت و همهمه کلاس را گرفت. درسا با سرخوشی به طرف در قدم برداشت. جلوی نیمکت‌ها نیم‌چرخی زد و رو کرد به افسری: - گودبای میس افسری... عمو ترامپ اومده... شما هم خیلی زود رفع زحمت می‌کنید. افسری با ابروهای بالا پریده مبهوت ماند. درسا تا دم در کلاس رفت و موقع بیرون رفتن به بچه‌هایی که صدای نگرانشان بلندتر شده بود، با سرخوشی گفت: - ایران میمونه برای ما و کینگ رضا پهلوی... جمهوری اسلامی تموم شد. در کلاس را بست و راهرو را به سرعت طی کرد. از پله‌ها پایین رفت و روی پله‌ی آخر، ایستاد، دست روی دیوار راه‌پله گذاشت و سرکی به طرف چپ کشید. از کنار دیوار راهرو، دفتر مدرسه را دید زد. خانم پاک‌مهر مدیر مدرسه مشغول صحبت با هفت هشت نفر از والدین بود و اصلاً متوجه او‌ نبود. به سرعت عرض راهرو‌ را طی کرد. وارد حیاط شد. نگاه گرداند. آقای فرازمند سرایدار مدرسه هم که همیشه پشت در مدرسه می‌نشست، اکنون نزدیک آبخوری درحال حرف زدن با تلفن بود. سرخوش خندید. چه چیزی بهتر از این؟ بند کوله‌اش را محکم گرفت و با دو از در مدرسه بیرون زد. انرژی مضاعفی گرفته بود؛ چراکه بالاخره انتظارش به سر رسیده بود. تا در خانه دوید. باید این خبر خوش را زودتر به بقیه هم می‌رساند. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۶/۰۱ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲ 🎬 درسا از همان گوشه‌ی دیوار نگاهی به افسری انداخت و پچ زد: - خبرت بخوره توی سرت.
🔥 🎬 انگشتش را تا انتها روی زنگ فشار داد و برنداشت. چند لحظه بعد صدای اعتراض مادرش را شنید. - چه خبره؟ زنگ سوخت. با باز شدن در انگشتش را برداشت. مادر گیس سیاه‌رنگش را از روی شانه عقب زد و با اخم گفت: - چته درسا سر آوردی؟ درسا دستانش را کاملاً باز کرد و با لبخند پهنی مادرش را در آغوش گرفت. - خبر آوردم برات از سر بهتر. مادر بلند خندید. با کمی جدا شدن و لمس کمر دخترش، او را همراه خود کرد: - پس تو هم خبرو شنیدی؟ درسا کامل روبه‌روی مادر قرار گرفت، اخمی کرد و با سر کج گفت: - نگو کیمی‌جون... خبرم بیات شده؟ مادر او‌ را کنار زد و به طرف خانه قدم برداشت: - یه وقت مامان نگی‌ها... کیمی جون چیه؟ حداقل درست بگو کیمیاجون! به در خانه رسید و برگشت. - همین‌که از اینترنشنال شنیدم، به فرزین زنگ زدم بیاد دنبال تو و پرهام. درسا هم قدم‌هایش را تند کرد و در آستانه‌ی در به مادر رسید. مادر ادامه داد: - برم بهش خبر بدم خودت اومدی دیگه نره مدرسه. درسا مشغول‌ باز کردن بند آل‌استارهایش شد و مادر وارد راهروی سمت راست سالن. درسا همین‌که کفش‌هایش را داخل جاکفشی گذاشت، با شتاب پا به درون خانه گذاشت. تلویزیون که در سمت راست سالن روی دیوار کنار راهرو نصب بود، تصاویر ستون دود برخاسته از میان خانه‌ها را نشان می‌داد. تصویر عوض شد. نمایی از مردم درون خیابان که مضطرب چشم به دود انفجار دوخته بودند. درسا محو صفحه‌ی تلویزیون مقنعه‌ای را که دور گردنش قرار داشت، بیرون آورد و توانست نفسی بکشد. با دو انگشت یقه‌ی مانتو را کمی آزاد کرد. بعد انگشتانش را درون موهای پشت گردنش که خیس عرق بودند، فرو کرد. چند لحظه بعد بالاخره چشم از تصاویر تکراری انفجار گرفت و درون راهرو شد. مقنعه را در هوا چرخاند و با صدای بلند گفت: - همین امشب این کیسه رو آتیش میزنم. وارد اتاق ته راهرو شد. کیف و مقنعه‌اش را روی تخت مقابل در انداخت و ادامه داد: - نه... میذارم واسه چارشنبه‌سوری... که قراره واسه جشن آزادی بریم بندری برقصیم، اون موقع هرچی شال و روسری و مقنعه هست، همه رو یه‌جا میندازم توی آتیش... هرچی زردی‌ مَردی و نکبت ایناس از بین بره. دکمه‌های مانتو را باز کرد: - ای جان! چارصدوپنج دیگه سال ماست... مانتو و شلوارش را گوشه‌ای انداخت: - اینا رو هم جرواجر می‌کنم، از فردا فقط تاپ و شلوارک! زیر لب ریتم شادی را شروع کرد و بعد از باز کردن کمد، هم‌زمان که کراپ قهوه‌ای‌رنگی را با شلوارک خاکستری به تن می‌کرد، گفت: - دیگه دوره‌ی این متحجرها تموم شد، وقت وقتِ آزادیه... سرش را به طرف سقف اتاق گرفت، دستانش را باز کرد، هورای بلندی کشید و فریاد زد: - تنکیو ترامپ! تنکیو بی‌بی! دستانش را روی لبش گذاشت و بوسه‌ای را به آسمان پرتاب کرد. دوباره همان ریتم سابق را زیر لب تکرار کرد و این بار همراه با تکان دادن دست و کمرش، سراغ کیف مدرسه رفت. زیپ بزرگش را باز کرد و از درون جیب کوچکی که در آستر کیف بود، گوشی‌اش را بیرون کشید. همین که با لمس دکمه کناری آن متوجه شد خاموش شده است، ریتم زیر زبانش را تمام کرد و اخم روی ابروهایش نشست: - ای بخشکی شانس! این هم که دهنشو بسته! سرش را به اطراف چرخاند و اثری از شارژرش ندید. به طرف در اتاق رفت و هم‌زمان که بیرون می‌رفت، صدا بلند کرد: - کیمی‌جون شارژر من کو؟ مادر از اتاق سمت چپ بیرون آمد: - توی پریز سالنه. درسا درحالی‌که زیر لب غرغر می‌کرد به طرف کاناپه‌ی خاکستری رنگ روبه‌روی تلویزیون رفت. - خب یه شارژر واسه خودت بخر. واسه چی مال منو کش میری؟ ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۶/۰۲ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344