eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
901 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۴ 🎬 مادر بی‌توجه به غرغرهای دخترش به طرف آشپزخانه رفت. لحنش شاد بود: - از صبح این‌ق
🔥 🎬 مادر جوابی نداد و درسا با حرص چشم به صفحه‌ی تلویزیون دوخت. حوصله‌اش سر رفته بود و نیاز داشت با رفقای توئیتری‌اش حرف بزند. گوشی را برداشت. تازه ده‌ درصد شارژ شده بود. خواست گوشی را سر جایش بگذارد که اعلان پیام پگاه را بالای صفحه دید. ابر‌وانش را درهم کرد و با دیدن علامت ایتا حرصی گفت: - داخلی وصله؟ همراه با گوشی که هنوز به کابل وصل بود، روی کاناپه دراز کشید و پیام پگاه را باز کرد. «رسیدی خونه؟ یا طعمه‌ی موشک شدی؟» پوزخندی زد و در جواب نوشت: «به کوری چشم عرزشیا موشک‌های مستر‌ترامپ هوشمنده، مثل آبگرمکنای اینا که نیست.» گوشی را روی سینه‌اش گذاشت و چشم به صفحه‌ی تلویزیون دوخت. چند لحظه بعد صدای اعلان بلند شد. پگاه پیام نوشته بود: «چه عجب خانم یه نگاه به ایتا کرد!» با بی‌حوصلگی نوشت: «قارقارَکشون به درد عمشون می‌خوره، واسه کانال مدرسه نبود، حذفش کرده بودم.» بلافاصله پیام پگاه آمد: «داریم جمع و جور می‌کنیم بریم خونه‌ی آقام روستا، اونجا شاید نت نباشه، خواستم بهت خبر بدم. بابام میگه درسته هنوز جنگ اینجا نرسیده، ولی بالاخره می‌رسه.» درسا زیر لب «برو چیکار کنم»ی گفت و نوشت: «ترسیدی؟» پگاه جواب داد: «نترسم؟ وقتی موشک بزنن میمیرم.» درسا سری به اطراف تکان داد و باز نوشت: «نترس چلمن! آمریکایی‌ها کارشون خیلی درسته، موشکاشون نقطه‌زنه، به مردم عادی کاری ندارن، فقط سپاهی و بسیجی می‌زنه.» چند لحظه بعد چند پیام پشت سرهم آمد: «چی میگی؟» «همین اول کاری مدرسه زدن.» «همون‌جور که تهرانو زدن، بقیه شهرها رو هم می‌زنن!» «بابام میگه فقط باید از شهر دور بشیم که زنده بمونیم.» «میگه اینجا هم مثل غزه و سوریه ویران میشه.» درسا به بقیه پیام‌ها توجهی نکرد و نگاهش فقط روی جمله «مدرسه زدن» ماند. با اخم بلند شد، نشست و نوشت: «دروغه! کدوم مدرسه رو زدن؟» بدون آن‌که منتظر جواب پگاه بماند، گوگل را باز کرد و نوشت: «بمباران مدرسه» اما‌ سایت کار نکرد و «اَه» گفت. اعلان پیام پگاه بالای صفحه آمد و زود باز کرد. «گاگول! همه دارن میگن، مدرسه‌ی میناب رو زده، کلی هم بچه مرده.» درسا با زمزمه‌ی «دروغه!» از شخصی پگاه بیرون آمد و نگاهش به اعلان بالای ایتا افتاد: «آخرین خبرها از تلفات بمباران مدرسه‌ی دخترانه میناب» ابروهایش بالا پرید. نگاهش روی جمله ماند. چیزی راه گلویش را گرفت. خواست انگشتش را روی خبر بزند، اما نگه داشت. او هرگز گوشش را به دروغ‌های رژیم در پیامرسان‌های داخلی نمی‌داد. ایتا را بست و چشم به صفحه‌ی تلویزیون دوخت. فکر کرد خبر درست را آنها می‌گویند، اما خبری از مدرسه‌ی میناب نبود. با گفتن «حتماً دروغه!» باز نگاهش را به صفحه‌ی گوشی و آیکون ایتا داد. فکر بمباران مدرسه آزارش می‌داد. نمی‌توانست بی‌خیال باشد، الان که همه چیز را بسته بودند، مجبور بود دروغ‌های این رژیم را بخواند؟ با سرعت کلمات اخبار را از پیش چشم می‌گذراند. پنج‌ کشته، دوازده کشته، بیست کشته... سینه‌اش سنگین شد. اخم‌هایش را درهم کرد. وجودش گر گرفت. عکسی وجود نداشت، فقط خبر بود؛ اما خبر کشته‌هایی که مدام زیادتر می‌شدند. سرش به دوران افتاده بود. نمی‌توانست باور کند. فکر کرد: - اینا دیگه چه بی‌شرفایی هستن! باز دارن دروغ میگن.. پس کو عکسش؟ پاهایش را روی کاناپه جمع کرد. سرش را کاملاً پایین انداخت و تندتند فقط می‌خواند. باز شدن ناگهانی در، باعث تکان خوردن شدید شیشه‌ها شد. همین تکان خوردن و هم‌زمان صدای بلند برادرش او را از جا پراند. - سلام! آزادیتون مبارک! ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۶/۰۴ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
'1021_56730744169131.mp3
زمان: حجم: 705.8K
-آࢪامـش واقعۍ!؟ ±ڪلام‌اللّھ🤍🎧.!(:
AUD-20221204-WA0000.
زمان: حجم: 3.6M
🌺صوت حدیث کسا 🎤محسن فرهمند ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
ضربت متقابل امام معتقد بودن که جنگ تمام شود. صفحه ۲۹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۵ 🎬 مادر جوابی نداد و درسا با حرص چشم به صفحه‌ی تلویزیون دوخت. حوصله‌اش سر رفته بود
🔥 🎬 درسا که تمام محتوای قلبش به درون پاهایش تخلیه شده و به خاطر از جا پریدن، پاهایش از مبل به پایین افتاده بود، چشمانش را بست و گوشی را خواباند. - ترسوندیم وحشی! این چه طرز اومدنه؟ پرهام بی‌توجه به او نگاهش را به تلویزیون داد. کاپشن قهوه‌ای‌رنگی را که در دست داشت، روی دسته‌ی کاناپه انداخت و کنترل را از روی میز کنار دست درسا برداشت. همزمان که صدای تلویزیون را بیشتر می‌کرد، مقابل آن روی زمین نشست. پدر هم وارد شد. بعد از سلام کردن درحالی‌که دستش را به کمرش تکیه داده بود، چشمانش جذب صفحه‌ی تلویزیون شد. مجری در حال شرح پیام ترامپ بود. برای درسا مهم‌تر از پیام تلویزیونی، اثبات دروغ بمباران مدرسه بود. باز سرش را درون گوشی کرده و خبرها را مرور کرد. آن‌قدر که متوجه نشد کی مادرش با سینی چای آمد و بعد از گذاشتنش روی میز کنار او نشست. - چی داری می‌خونی که این‌قدر مهمه؟ درسا با گفتن «ها؟» سر بلند کرد. نگاهی به مادر و بعد پدرش که او هم با حرف مادر، نظرش به طرف او جلب شده بود، انداخت. هر دو کاملا کنجکاو بودند بفهمند او به چه چیزی این‌طور با دقت نگاه می‌کند. درسا صفحه‌ی گوشی را به طرف آنها گرفت. - میگن یه مدرسه رو زدن. پدر کاملاً به طرف او چرخید و پرسید: - کیا؟ درسا جواب داد: - میگن آمریکا زده! مادر سر تکان داد: - دروغه! وگرنه ماهواره می‌گفت. همه نگاهشان را به صفحه‌ی تلویزیون دوختند و همان موقع زیرنویسی رد شد. - خبرهای تأیید نشده‌ای از انفجار در مدرسه‌‌ای در میناب مخابره شده است. پرهام که لم داده و به آرنجش تکیه زده بود، بدون آن‌که نگاه از تلویزیون بگیرد، دست دیگرش را بالا برد: - باور کنید کار خودشونه. مادر با دلسوزی گفت: -آخی بیچاره‌ها! پدر از ایستادن خسته شد و روی مبلی نشست: - آهِ جوونای بدبختی که همین دوماه پیش کشتن به خودشون برگشت، کارما همینه. پرهام بلند شد. درست نشست و رو کرد به پدرش: - کارما نه، بگو کاراونا... رژیم زده مدرسه رو پوکونده که بندازه گردن ترامپ تا باز این مردم احمقو گول بزنه، وگرنه اونا که با مردم عادی کار ندارن. پرهام دوباره به حالت قبلش برگشت و درسا با ابروهای درهم چشم به صفحه‌ی تلویزیون دوخت و پچ زد: - ولی اون بچه‌ها که گناه نداشتن. مادر «نچ»ی کرد و سری به اطراف تکان داد. - عجب حیوونایی هستن که از یه مشت بچه مدرسه‌ای هم نگذشتن، آخه چقدر خون باید پای بقای شما بریزه؟ پدر یکی از فنجان‌های چای را برداشت و گفت: - منفعت خانم!.. منفعت جواز هر جنایتی رو صادر می‌کنه. درسا دیگر نه به آزادی، نه به بازگشت سلطنت، نه به جشن نابودی رژیم و به هیچ‌چیز دیگر فکر‌ نمی‌کرد. در ذهن او فقط یک چیز وجود داشت. «بچه‌هایی که زیر آوار مانده بودند.» سرش را در گوشی فرو کرد. خبرها همان اخبار قبلی بودند، فقط با این تفاوت که عکس‌هایی از مدرسه خراب شده هم ضمیمه‌ی آن‌ها شده بود. درسا نگاهش‌ را به گرد و خاک برخاسته‌ی درون عکس دوخت و با خودش گفت: - لازم بود، این کارو بکنید؟ پدر و‌ مادر مشغول صحبت در مورد عمو و برنامه‌ی او‌ بودند و پرهام تمام وجودش گوش شده و به صدای بلند گوینده داده‌ بود تا تک‌تک کلمات را به ذهنش بسپارد. ذهن درسا پر شده بود از تصویر مدرسه آوار شده و چهره‌های گریان و نگران پدر و مادرها و این فکر که آن دختربچه‌ها امروز صبح با چه ذوقی به مدرسه رفته‌اند. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۶/۰۷ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠