eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
901 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
'1021_56730744169131.mp3
زمان: حجم: 705.8K
-آࢪامـش واقعۍ!؟ ±ڪلام‌اللّھ🤍🎧.!(:
AUD-20221204-WA0000.
زمان: حجم: 3.6M
🌺صوت حدیث کسا 🎤محسن فرهمند ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
ضربت متقابل امام معتقد بودن که جنگ تمام شود. صفحه ۲۹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۵ 🎬 مادر جوابی نداد و درسا با حرص چشم به صفحه‌ی تلویزیون دوخت. حوصله‌اش سر رفته بود
🔥 🎬 درسا که تمام محتوای قلبش به درون پاهایش تخلیه شده و به خاطر از جا پریدن، پاهایش از مبل به پایین افتاده بود، چشمانش را بست و گوشی را خواباند. - ترسوندیم وحشی! این چه طرز اومدنه؟ پرهام بی‌توجه به او نگاهش را به تلویزیون داد. کاپشن قهوه‌ای‌رنگی را که در دست داشت، روی دسته‌ی کاناپه انداخت و کنترل را از روی میز کنار دست درسا برداشت. همزمان که صدای تلویزیون را بیشتر می‌کرد، مقابل آن روی زمین نشست. پدر هم وارد شد. بعد از سلام کردن درحالی‌که دستش را به کمرش تکیه داده بود، چشمانش جذب صفحه‌ی تلویزیون شد. مجری در حال شرح پیام ترامپ بود. برای درسا مهم‌تر از پیام تلویزیونی، اثبات دروغ بمباران مدرسه بود. باز سرش را درون گوشی کرده و خبرها را مرور کرد. آن‌قدر که متوجه نشد کی مادرش با سینی چای آمد و بعد از گذاشتنش روی میز کنار او نشست. - چی داری می‌خونی که این‌قدر مهمه؟ درسا با گفتن «ها؟» سر بلند کرد. نگاهی به مادر و بعد پدرش که او هم با حرف مادر، نظرش به طرف او جلب شده بود، انداخت. هر دو کاملا کنجکاو بودند بفهمند او به چه چیزی این‌طور با دقت نگاه می‌کند. درسا صفحه‌ی گوشی را به طرف آنها گرفت. - میگن یه مدرسه رو زدن. پدر کاملاً به طرف او چرخید و پرسید: - کیا؟ درسا جواب داد: - میگن آمریکا زده! مادر سر تکان داد: - دروغه! وگرنه ماهواره می‌گفت. همه نگاهشان را به صفحه‌ی تلویزیون دوختند و همان موقع زیرنویسی رد شد. - خبرهای تأیید نشده‌ای از انفجار در مدرسه‌‌ای در میناب مخابره شده است. پرهام که لم داده و به آرنجش تکیه زده بود، بدون آن‌که نگاه از تلویزیون بگیرد، دست دیگرش را بالا برد: - باور کنید کار خودشونه. مادر با دلسوزی گفت: -آخی بیچاره‌ها! پدر از ایستادن خسته شد و روی مبلی نشست: - آهِ جوونای بدبختی که همین دوماه پیش کشتن به خودشون برگشت، کارما همینه. پرهام بلند شد. درست نشست و رو کرد به پدرش: - کارما نه، بگو کاراونا... رژیم زده مدرسه رو پوکونده که بندازه گردن ترامپ تا باز این مردم احمقو گول بزنه، وگرنه اونا که با مردم عادی کار ندارن. پرهام دوباره به حالت قبلش برگشت و درسا با ابروهای درهم چشم به صفحه‌ی تلویزیون دوخت و پچ زد: - ولی اون بچه‌ها که گناه نداشتن. مادر «نچ»ی کرد و سری به اطراف تکان داد. - عجب حیوونایی هستن که از یه مشت بچه مدرسه‌ای هم نگذشتن، آخه چقدر خون باید پای بقای شما بریزه؟ پدر یکی از فنجان‌های چای را برداشت و گفت: - منفعت خانم!.. منفعت جواز هر جنایتی رو صادر می‌کنه. درسا دیگر نه به آزادی، نه به بازگشت سلطنت، نه به جشن نابودی رژیم و به هیچ‌چیز دیگر فکر‌ نمی‌کرد. در ذهن او فقط یک چیز وجود داشت. «بچه‌هایی که زیر آوار مانده بودند.» سرش را در گوشی فرو کرد. خبرها همان اخبار قبلی بودند، فقط با این تفاوت که عکس‌هایی از مدرسه خراب شده هم ضمیمه‌ی آن‌ها شده بود. درسا نگاهش‌ را به گرد و خاک برخاسته‌ی درون عکس دوخت و با خودش گفت: - لازم بود، این کارو بکنید؟ پدر و‌ مادر مشغول صحبت در مورد عمو و برنامه‌ی او‌ بودند و پرهام تمام وجودش گوش شده و به صدای بلند گوینده داده‌ بود تا تک‌تک کلمات را به ذهنش بسپارد. ذهن درسا پر شده بود از تصویر مدرسه آوار شده و چهره‌های گریان و نگران پدر و مادرها و این فکر که آن دختربچه‌ها امروز صبح با چه ذوقی به مدرسه رفته‌اند. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۶/۰۷ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
امیرحسین ساجدی @SAJEDIFR4_5830137501221655830.mp3
زمان: حجم: 38.8M
شبتون آروم با نوای که آرامش بخش دلهاست ❤️ 🍎خلوت شبانہ باقࢪانمون.... 🌱 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌