eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
902 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۲ 🎬 در حال خودش، سر به زیر قدم برمی‌داشت که با ضربه‌ی دستی روی شانه‌اش از فکر بیرون
🔥 🎬 دست آزادش را درون جیب هودی کرد و بدنه‌ی سرد اسپری را گرفت. با این چه می‌کرد؟ اگر آن را می‌دیدند، مرگش حتمی بود. باز صدای شلیک و جیغ «فرار کن!» در ذهنش جان گرفت. زن در جواب دختر، بازوی درسا را که محکم گرفته بود، تکان داد و گفت: - مگه نمی‌بینی سر و وضعشو؟ موهاشو ببین؟ همین بی‌حیاها سر لخت کردن که شد این وضعمون! دختر جوان صورت ملیحی داشت. نگاهی به او انداخت و رو کرد به زن: - حاج‌خانم یه کم آروم باشید. زن اما بی‌توجه با همان خشم سابق غرید: - معلوم نیست الان واسه چی اومده اینجا!... حاج‌آقا گفت امشب اینا ممکنه از وضعیت جنگی سوءاستفاده کنن... حالا ببین اومده... دختر جوان میان حرف زن پرید و دست روی دست او که بازوی درسا را گرفته بود، گذاشت: - حاج‌خانم زود قضاوت نکنید، آخه یه نفره می‌خواد چیکار کنه؟ زن دستش را رها نکرد. - نه، تا خود حاج‌آقا نیاد من ولش نمی‌کنم. موهاشو ببین! کلاه درسا عقب رفته و موهایش پریشان شده بود. درسا دیگر جانی در بدن نداشت تا کلاه را روی سرش برگرداند. دست و پایش می‌لرزید. این حاج‌آقا اگر سر می‌رسید حتماً او را چنان می‌برد که کسی حتی جنازه‌اش را پیدا نکند. دختر جوان دست برد و چفیه دور گردنش را از یک طرف کشید و بعد از بیرون آوردن روی سر درسا گذاشت. درسا به گریه افتاد. با اینی که به سرش انداخته بودند، بردنش حتمی بود. او که همیشه با کمترین حرف و عمل از سوی اینها واکنش سختی نشان می‌داد، اکنون بی‌حرکت مانده بود و از ترس می‌لرزید. هیچ‌وقت تا این حد گرفتار نشده بود. همان دو ماه پیش هم با اینکه تجمع کردند، خراب کردند و به آتش کشیدند، اما حواسش جمع بود و با اولین تیر هوایی مأمورها در رفته بود؛ ولی این بار به سادگی و با حواس‌پرتی خود را به تله انداخته بود. دختر چفیه را زیر گلویش گره زد: - ببین حاج‌خانم... به همین سادگی مشکل موهاش هم حل شد. به خدا دختر بیچاره از ترس کپ کرده. معلومه این‌کاره نیست. از کجا‌ معلوم از خودمون نباشه؟ دست زن از روی بازویش شل شد. - از خودمون باشه؟ با این وضع؟ شما از کجا مطمئنی آدم‌حسابی باشه؟ دختر جوان دست زن را از بازوی او جدا کرد. - من مطمئنم دل ایشونم با ماست که الان پاشده اومده تجمع، وگرنه توی خونه می‌موند. درسا توجهی به حرف‌های آن‌ها نداشت و فقط به فرار فکر می‌کرد. الان که بازویش آزاد شده بود، راحت می‌توانست فرار کند. سر چرخاند. چند زن چادری و مانتویی کنجکاو هم دور و اطراف ایستاده و تقریباً محاصره شده بود. چهار نفر پشت سرش بودند و در حال پچ‌پچ با هم. راه فراری نمانده بود. به دنبال روزنه‌ای سر چرخاند. زن و دختر جوان روبه‌رویش بودند. سمت چپ خیابان و میدان بود که ماشین‌ها به علت جمعیت، خیابان را قرق کرده و روی میدان شش مرد ایستاده بودند که پنج نفرشان لباس بسیجی داشتند. از آن‌طرف هم نمی‌شد فرار کرد. طرف راست هم پیاده‌رو بود و مملو از زن و مردانی که کمی جلوتر ایستاده بودند. دختر جوان، زن خشمگین را کمی آرام کرد و بعد دست درسا را گرفت. درسا بی‌توجه به او، در ذهنش به دنبال پیدا کردن امکان راه فرار از میان چهار زن پشت سرش می‌گشت که حالا شده بودند پنج نفر. با لمس دستش توسط دختر یکه خورد و چشمانش درشت شد، اول به دستش و بعد به چشمان مهربان او زل زد. - عزیزم! نترس، باهات کاری نداریم. از حاج‌خانم هم به دل نگیر، به خاطر جنگ ناراحته. بیا بریم یه چی بدم بخوری. رنگ به روت نمونده، بعد هر جا خواستی برو. درسا نمی‌خواست با دختر همراه شود. باید فرار می‌کرد؛ اما ناخواسته پاهایش از فرمان دختر اطاعت کرده و‌ همراه او وارد جمعیتی شد که دور میدان را شلوغ کرده بودند. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۶/۱۶ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
✨باغ انار برگزار می کند✨ ✨دوره مجازی آموزش انگلیسی کاربردی ویژه مبتدی ها✨ به تدریس: آقای یاد⚡️ ⏰مدت زمان دوره: حدودا ۱۰ جلسه ⏳بازه ثبت نام: از ۱۶ تا ۲۰ شهریور هزینه به صورت وجه ضمان: ۵۰٫۰۰۰ تومان💳 جهت ثبت نام و دریافت لینک گروه به آیدی زیر مراجعه بفرمایید: @MMCHKYEB پ.ن: در صورت وجود مشکل درباره هزینه دوره، موضوع را با مسئول ثبت نام در میان بگذارید.☝️ @ANARSTORY @anar_newss
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دعای فرج.mp3
زمان: حجم: 5.7M
❤️دعـــــــــــای فـــــــــــرج ❤️ بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم 💚اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کلمح الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.💚 🔻 باصدای:مهدی تهوری
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا