هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۴ 🎬 دخترجوان درسا را به میان جمعیت برد و روی جدول کنار خیابان نشاند. درسا دچار تنگ
#تب_تند 🔥
#قسمت۱۵ 🎬
دینا دختر گرمی بود و زود صمیمی میشد. حیف که نمیتوانست با او رفاقت کند. درسا ابرویی بالا انداخت. حالا که او را نشناخته بودند، بهتر بود خود را به بیخیالی میزد تا بعد از چند دقیقه با یک تشکر به خاطر چای، بتواند از اینجا فرار کند. پس مثل دینا رو کرد به طرف جمعیت.
مردهایی که در وسط میدان ایستاده بودند، پرچم به دست گرفته و آن را تکان میدادند و زن و مردهایی که این طرف را شلوغ کرده بودند، به نوبت «اللهاکبر» و «خامنهای رهبر» میگفتند. درسا که با گرمای چای و اطمینان لو نرفتنش کمی قدرت گرفته بود، با شنیدن شعار پوزخند محوی زد و فکر کرد:
«هنوز نمیدونن زنده نیست.»
رو به طرف دینا کرد و خواست به او بگوید که او دیگر زنده نیست، صدایش نزنید؛ اما جلوی زبانش را گرفت. نباید این دختر را حساس میکرد. شانهای بالا انداخت و «به من چهای!» در دل گفت و نگاهش را به لیوان نصفهی چای دوخت و زمزمه کرد:
- بذار توی بیخبری بمونن.
دینا گویا گوشهای قویای داشت که برگشت.
- چی گفتی؟
درسا جا خورد و دستپاچه گفت:
- هیچی... میگم نمیترسی؟
- از چی؟
درسا کمی دیگر از چای تلخ را خورد.
- از جنگ... از اینکه آمریکا بیاد همهجا رو بگیره.
خواست انتهای کلامش اضافه کند و «همه شما رو از بین ببره» اما حرفش را خورد.
لبخندی که روی صورت دینا بود، پاک شد و با نگاه به لیوان خالیاش گفت:
- راست میگی.. جنگ ترس داره... داداشم میگه اونام همینو میخوان که ما بترسیم... ولی ما رهبر داریم، نیروی نظامی داریم، جلوشون وایمیسن.
رو به او کرد و لبخند زد:
- مگه ندیدی چقدر زود شروع کردن به جواب دادن؟ اونا رو بستن به موشک! داداشم میگه به همین زودیا به غلط کردن میفتن، نباید با ما درمیفتادن.
درسا در دلش به خاطر ساده بودن دخترک و برادرش قهقهه میزد، اما افسوس که نمیتوانست چیزی بروز دهد. با لبی که به یک طرف کشیده شده بود، تکابرویی بالا انداخت و لیوان نصفه چای را کنار پایش روی زمین گذاشت.
- ولی میگن رهبر...
دینا تند میان کلامش پرید.
- همش دروغه... همیشه زیاد از این حرفا زدن... انشاءالله که هیچی نشده... یه خرده که شرایط مهیا شد، خودشون میان پیام میدن. بعد همه اینایی که حرف مفت میزنن روسیاه میشن.
درسا در دل «خوشخیالِ بیچاره!» گفت و مشغول باز کردن آبنبات قهوه شد. دینا لیوان درسا را از روی زمین برداشت و درون لیوان خالی خودش گذاشت.
- این شایعهها واسه اینه که توی دل ما رو خالی کنن، گفتم که میخوان بترسیم، اما کور خوندن، ما اومدیم توی میدون که بگیم نمیتونید هیچ غلطی بکنید.
دینا با تأکید، انتهای جملهاش را گفت و درسا درحالی که در دل به او پوزخند میزد، آبنبات را در دهانش چرخاند. عطر قهوه جای تلخی چای را گرفت. به خاطر چیزهایی که میدانست و دینا نمیدانست، حس قدرت به او دست داده بود. پوست آبنبات را از طول تا کرد و گفت:
- این جمعشدنا فایدهای هم داره؟
خواست پوست آبنبات را پرت کند، که دینا از دستش گرفت و بلند شد:
- مطمئن باش فایده داره.
نگاه درسا به نگاه او قفل شد و دینا گفت:
- همینجا باش تا اینا رو بندازم توی سطل زباله، برگردم.
#پایان_قسمت۱۵✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۱۹
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون