💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۵ 🎬 دینا دختر گرمی بود و زود صمیمی میشد. حیف که نمیتوانست با او رفاقت کند. درسا
#تب_تند 🔥
#قسمت۱۶ 🎬
با رفتن دینا، درسا دست در جیب هودی فرو کرد و متوجه ویبرهی گوشیاش شد. آن را بیرون آورد. آتوسا بود. وای اگر صدای اطراف را میشنید! بلند شد و از میان جمعیت گذشت. تا جایی که میتوانست دور شد. تماس را وصل کرد. گوشی را کنار گوشش گذاشت.
- سلام آتوسا!
آتوسا میان کلامش پرید:
- کجایی دختر؟!.. کلی زنگ زدم بهت. ببین، اگه هنوز نرسیدی میدون، برگرد!.. نیا!..من نزدیک میدونم، اینجا شلوغ شده، بذار برای فرداشب، شنیدی چی گفتم؟ اوضاع درهمه برگرد خونه. من دیگه باید قطع کنم برگردم. بایبای.
آتوسا آنقدر ترسیده بود که نگذاشت او حرفی بزند و تماس را قطع کرد. درسا در حال سر چرخاندن به اطراف برای پیدا کردن آتوسا بود که با قطع شدن تماس نگاهی به گوشی انداخت. از رفتار شتابزدهی دخترعمویش ابرویی بالا برد و باز گوشی را در جیب گذاشت.
یکآن تصمیم گرفت الان که از جمعیت دور شده و از دینا خبری نیست، به طرف خانه برگردد؛ اما فکری به ذهنش زد. دیگر ترسی از جمعیت در دل درسا نبود. آنها نفهمیده بودند او کیست و با سادگی هم او را بین خود پذیرفته بودند. پس بد نبود اگر میتوانست اعتمادشان را جلب کند و از این جماعت اطلاعات بگیرد. شاید وقتی قرار بود دست به پاکسازی شهر از عوامل رژیم بزنند، در شناسایی مزدوران به دردشان میخورد. درسا با لبخند به جمعیت چشم دوخت و درحالیکه با قدمهای آهسته باز وارد آنها میشد، سعی کرد افراد شاخص جمعیت را پیدا کند و چهرههایشان را به خاطر بسپارد. خصوصاً مردان پلنگیپوش وسط میدان. آنهایی که پرچم میگرداندند و زنهایی که بلندتر شعار میدادند و مشوق بقیه در شعار دادن بودند. اگر اینها را برای عمویش شناسایی میکرد، دیگر محال بود، بقیه خانواده او را به چشم بچه نگاه کنند. وقتی وارد جنگ مسلحانه میشدند تا شهر را آماده ورود نیروهای خارجی کنند، حتماً نیاز بود مخالفها دستگیر و کشته شوند. کسانی مثل دینا و برادرش. لبخند از روی لب درسا پر کشید. یعنی باید دینا را هم معرفی میکرد؟ اما او دختر ساده و مهربانی بود. نگاهش روی دینا قفل شد که با دختر دیگری حرف میزد. با خود گفت: «نه از دینا حرفی نمیزنم، اما باید اسم و رسم حاجآقاشونو ازش در بیارم.»
دینا حرف زدنش را تمام کرد و به جایی که قبلاً باهم نشسته بودند، نگاه کرد؛ وقتی او را نیافت، سر چرخاند و با پیدا کردن درسا دست تکان داد و نزدیک شد.
- فکر کردم رفتی.
درسا دست در جیبهای هودی کرد.
- گفتم یه خرده راه برم.
دینا سر تکان داد و درسا برای رسیدن به هدفش گفت:
- میگم، گفتی چطور شد جمع شدین توی خیابون؟
دینا با اشتیاق نگاهش کرد:
- خبر جنگ که اومد، داداشم زود رفت مسجد، بعد نماز که برگشت، گفت حاجآقا گفته غروب بیایم جمع شیم توی میدون تا یه وقت اتفاقی نیفته.
درسا سر تکان داد:
- این حاجآقا کیه؟
- حاجآقا؟ نمیشناسیش؟ پس بذار بهت نشونش بدم.
دست درسا را گرفت و او را کمی چرخاند و کنار گوشش پچ زد:
- اونایی که اونور دارن با سیستم صوتی ور میرن و میبینی؟
درسا به محل اشارهی دینا نگاه کرد. وانتپیکان سفیدرنگی در ضلع مقابل میدان پارک بود. دو مرد در قسمت بار آن درحال انجام کاری بودند. درسا «خب؟» گفت و منتظر حرف دینا ماند.
- اونی که محاسن مشکی بلند داره، کلاه سیاه سرشه و چفیه سبز گردنشه، حاجآقا زرین، امامجماعت مسجده.
ابروهای درسا بالا پرید. مسجد را میشناخت. دو کوچه بالاتر از خانهی آنها بود.
- آخونده؟ پس چرا لباس آخوندی نداره؟
دینا ضربهای به بازوی او زد.
- دختر! همیشه که لازم نیست عبا و عمامه بپوشه.
درسا «آهانی» گفت و دینا ادامه داد:
- کناریش هم امید داداش منه.
نگاه درسا از حاجآقا روی پسر جوان کنار دستش نشست. یک چهرهی کاملاً بسیجی. نگفته هم معلوم بود خواهر چنین کسی باید همین دینا میشد. لباس خاکیِ تنش که روی شلواری قهوهایرنگ انداخته بود به درسا میگفت او هم کارهای است.
- داداشت چیکاره مسجده؟
- داداشم؟..هیچکاره، فقط مسئول پایگاه بسیجه.
ابروهای درسا هر دو با هم بالا پریدند. عجب شکاری کرده بود! پرهام همان شبِ آتشزدن کانکس بسیج بعد از اتمام کار، گفته بود مسئول بسیج آنجا را هم اگر پیدا میکردند، عالی میشد. چراکه از دو سال پیش که با سیامک، مسئول قبلی را چاقو زده بودند دیگر نتوانسته بودند بفهمند چه کسی جای او آمده. آنها به هوای اتمام کار بسیج مسجد، مسئولش را زدند، اما پایگاه جمع نشده بود. به خاطر وجود همین پایگاه بود که محله آنها به خوبی محلهی عمو نبود و نمیتوانستند راحت فعالیت کنند. دیماه هم نداشتن همپا در این محله باعث شد عمو، سیامک و رفقایش را به کمک پرهام به این میدان بفرستد که آخر هم باعث گرفتاری سیامک شد. شاید خود این امید هم در دستگیری سیامک دست داشت.
#پایان_قسمت۱۶✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۲۱
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۶ 🎬 با رفتن دینا، درسا دست در جیب هودی فرو کرد و متوجه ویبرهی گوشیاش شد. آن را ب
#تب_تند 🔥
#قسمت۱۷ 🎬
درسا چشمانش را تنگ کرد تا نگاهش را روی امید دقیقتر کند و چهرهی او را بیشتر به خاطر بسپارد.
از این فاصله فقط ریش و موهای کوتاه و سیاهش را واضح میدید. حتماً تهچهرهش شبیه خواهرش بود دیگر. میتوانست از روی صورت دینا او را هم توصیف کند. لو دادن این آدم به عمویش، از بقیه مهمتر بود.
درسا نگاهش را باز در میدان گرداند. آنقدر زیاد نبودند که در اول کار، از مواجهه با آنها ترسیده بود. فقط شلوغی و سروصدا داشتند. هنوز یک میدان را هم کامل نگرفته بودند. همینها هم وقتی خبر را میشنیدند، دیگر به میدان نمیآمدند. ترس، همیشه باعث عقبگرد میشد. اینها نمیتوانستند جلوی خیزش مردم را بگیرند و مشکلی برایشان بسازند. آنها در آن دو روز، با شروع فراخوان کینگ، در این محلهای که چندان هم همفکرشان نبودند، توانستند یک میدان را کامل بسته، چهار خیابان اطرافش را قرق کنند و قدرتشان را با درگیری، تخریب و آتشزدن، به رخ بقیه بکشند. حیف که حریف مأمورها نشدند؛ وگرنه تا صبح مسجد را هم به حال کانکس بسیج درمیآوردند تا امثال این حاجآقازرین دیگر نباشند که الان فراخوان مقاومت در برابر خواست ملت بدهند. درسا همانطور که نگاه میچرخاند و سعی میکرد چهرهها را به خاطر بسپارد؛ پوزخندی زد و زمزمه کرد:
- این بسیج خوشخیالها هم تا فردا بیشتر طول نمیکشه!
دینا سریع به طرفش سر چرخاند.
- چی طول نمیکشه؟
درسا قلبش یک لحظه ایستاد. این دختر عجب گوشهای تیزی داشت! برای درست کردن وضع گفت:
- نه، میگم تا کی این تجمع طول میکشه؟
- تا هر وقت لازم باشه، نمیذاریم دوباره کشور بریزه به هم. باید خیال سربازهامونو از خیابونا راحت کنیم.
ناگهان صدای سوت کرکنندهای پخش شد. همه جمعیت ابرو درهم کشیده و گوشهایشان را گرفتند. صدای شعار مردم قطع شد و برخی نق زدند. صدا از سیستم صوتیای بود که حاجآقا و امید درحال راهاندازی آن بودند؛ مثل اینکه با آنها همکاری نمیکرد. امید سریع دستگاه را خاموش کرد و درسا درحالیکه یک گوشش را گرفته بود، پوزخند زد:
- این هم شد تدارکات؟
امید بلافاصله روی سقف وانت قرار گرفت و رو به جمعیتی که سوت بلندگو باعث بینظمی در آنها شده بود، با صدای بلندی گفت:
- برادرها و خواهرها! از همگی عذر میخوام. مثل اینکه قرار نیست بلندگو راه بیفته تا فرمایشات حاجآقا زرین رو راحتتر بشنویم، لطفاً آقایونی که توی میدون هستید، تشریف ببرید اون طرف، کنار جمعیت، تا حاجآقا هم بیان همونجا، همگی از کلامشون بهره ببریم.
دینا با شنیدن این حرف سریع از درسا جدا شد و رو به جمعیت کرد. گویا منتظر فرمان بوده و صادر شده، درحالیکه با دستانش مردم را راهنمایی میکرد، گفت:
- خانمها یه خرده جمعتر وایسین آقایون هم بیان همینور بتونیم همه صدای حاجآقا رو بشنویم.
چند نفر از دخترها که شبیه دینا بودند بلافاصله به مرتب کردن جمعیت مشغول شدند. مردها هم از میان میدان به اینسو آمده و کنار مردانی که از ابتدا همین طرف بودند، ایستادند. وقتی دینا از کارش فارغ شد، کنار درسا برگشت و ایستاد. امید و حاجآقا هم رسیدند. درسا و دینا جلوی جمعیت بودند و صدای حاجآقا را واضح میشنیدند. درسا تمام حواسش را داد تا ببیند چه میگویند.
حاجآقای جوان، بعد از «بسم الله» معمول، ابتدا از جمعیت تشکر کرد و بعد باز همان رجزخوانیهای همیشگیشان را انجام داد و همان آرزوی محال شکست آمریکا. این جماعت هیچگاه عاقل نمیشدند.
درسا در دل به حماقت آنها میخندید؛ اما وقتی سخن به جایی رسید که برای آنها خط و نشان میکشیدند، دلش خواست پیش برود و یقهی حاجآقا را بگیرد و فریاد بزند شما چکارهاید که جلوی خواست ملت ایستادهاید؟ مردم همگی خواهان این جنگ و سرنگونیاند و شما فقط باید به خاطر چهل سال ظلم و تباهی طلب بخشش کنید. حیف که میان این جمعیت، یکنفره نمیتوانست کاری انجام دهد. پس خشمش را نگه داشت تا به موقع به این حاجآقای مدعی نشان دهد آنقدرها هم که اینها خیال میکنند کم نیستند و به وقتش چنان عمل میکنند که هیچ کدام نتوانند حرکتی کنند. روزهای خوشی آنها هم بالاخره میرسید.
#پایان_قسمت۱۷✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۲۲
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond