🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
امیرحسین ساجذیحاقه_5836810007793895525.mp3
زمان:
حجم:
19.6M
شبتون آروم با نوای #قرآن که آرامش بخش دلهاست ❤️
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۱ 🎬 پرهام اشارهای به آرت کرد. - پیغام آقا رو باز کن. آرت مشغول کار با کنترل شد و
#تب_تند 🔥
#قسمت۳۲ 🎬
در بین همین هیجان و شور، پرهام اشارهای به سالارخان کرد و بعد هر دو از جا برخاستند. همراه هم از راهرو رد شده و به حیاط رفتند تا حرفهای خصوصیتر را بزنند.
چهار مرد دیگر به سراغ بازی خود برنگشتند، بلکه مشغول پذیرایی از خود با نوشیدنی و خوردنیهای روی میز شدند. آرت مجدداً روی همان کانال زنان رقاص برگشت. درسا دوست داشت اخبار ببیند. از صبح هیچ خبری نداشت که آمریکاییها کجاها را زدهاند و تا کجا پیش رفتهاند. همینکه صورتش را به طرف آتوسا چرخاند. داشت تخمه میخورد. خواست بگوید به آرت بگو کانال را عوض کن که از ضرب نشستن کسی به جای پرهام نتوانست حرفی به آتوسا بزند و باز برگشت. افسون بود که خود را روی مبل رها کرده بود و تنهاش به پهلوی او خورده بود. درسا اخم کرد و آتوسا توپید:
- چته خودتو ولو میکنی؟
افسون یک دست روی پشتی مبل انداخت و با دیگری لیوانی را که یکچهارمش با مایع زردرنگی پر شده بود، به طرف درسا گرفت:
- بزن روشن شی!
گوشهی لب درسا به انزجار بالا رفت و آتوسا تخمههایی که در مشت داشت، روی میز ریخت. دست افسون را به تندی عقب زد.
- درسا نمیزنه... ارزونی خودت.
افسون نگاهی به آتوسا انداخت و بعد خندهای از سر بیحالی کرد:
- آفرین حرف مامانآتوسا رو گوش بده...درسا بودی دیگه؟
درسا دندان سایید و آتوسا زودتر از او گفت:
- آره، گوشاتو هم واگذار کردی؟ فرمایش دیگه؟
افسون باز خندید و لیوان درون دستش را کمی تکان داد:
- دختر!.. مگه خودت زبون نداری دیلماج استخدام کردی؟
آنقدر شل حرف میزد و بیحال بود که درسا فکر کرد همین الان است که بیهوش شود. پوزخندی زد:
- زبون که دارم، تو ارزش حرف زدن نداری.
این حرف بقیه مردها را که مثلاً حواسشان به آنها نبود، متوجه درسا کرد. افسون قهقههای زد:
- خانم با کلاسن..افتخار نمیدن.
لیوان را به طرف او گرفت:
- بزن نمکگیر نمیشی.
درسا رو برگرداند:
- همینکه تو زدی و داری بیهوش میشی کافیه.
افسون دستی را که پشت مبل گذاشته بود، دور گردن درسا انداخت و درحالیکه میخندید، گفت:
- خیلی بامزهای بچه، بیا همرنگ ما شو!
درسا سعی کرد. دست افسون را که تقریباً از او آویزان شده بود، از شانهاش جدا کند. آتوسا به کمکش آمد، دست افسون را جدا کرد و او را به عقب هل داد:
- دخترهی هَول جمع کن خودتو.
افسون دستش را بالا آورد:
- چته؟.. فقط خواستم این بچه غریبی نکنه.
باز لیوان را به طرف درسا گرفت:
- یه لب بزن از خود شی!
آتوسا سرش را پیش برد و محکمتر از قبل گفت:
- پرهام دوست نداره خواهرش لب یه اینا بزنه.
با این حرف آتوسا، افسون باز قهقههای زد و بعد لیوان را سر کشید. دوبار پلک زد، جلوی آروغش را گرفت و رو به مردها کرد:
- میبینید آقایون؟ آراستهها همیشه با ماها فرق داشتن.
انوشک دستش را از آنطرف دراز کرد و بطری مقابل افسون را برداشت. نگاه درسا روی خالکوبی اژدهای ساعد او نشست:
- مادمازل تافتهی جدا بافتهس، چون خواهر آقپرهامه.
مردان دیگر که هریک مشغول کاری بودند، «عه؟» کشیدهای گفتند و افسون بلافاصله با برگشت به سمت درسا و آتوسا ادامه داد:
- ولی من وقتی دیدمش فکر کردم پارتنر جدید پرهامه. فکر کردم آتوسا تریسام زده.
افسون و مردها خندیدند. درسا خشمگین شد. تحمل فضا را نداشت. با حرص نفس کشید و آتوسا تند جواب داد:
- فکر کردی همه مثل خودتن که تا سیامک دو روز رفت داخل، پریدی بغل سالارخان؟
افسون خندهاش را جمع کرد. نگاهش را به آتوسا دوخت. هنوز مستی در سرش بود. پوزخندی زد:
- ایرادش چیه؟ سیا هم میدونه من بهش تعهدی ندادم. با هر کسیام که منو تأمین کنه، سالارخان که دیگه سالاره!
#پایان_قسمت۳۲✔️
🗓۱۴۰۵/۰۷/۱۳
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
.
🔸مراقبت نسبت به علاقۀ فرزند به خواندن رُمان🔸
🔹آیت الله حائری شیرازی🔹
📚 گاهی بچههایتان دلشان میخواهد رُمان بخوانند. متوجه باشید که این رُمانی که میخوانَد، مثل #غذا است که دارد میخورد. این خوراک را بررسی کن؛ ببین سَم نباشد؛ اگر سَم است نخورَد. قرآن میفرماید: «فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسَانُ إِلَىٰ طَعَامِهِ»: انسان باید به خوراک خودش نگاه کند. امام صادق (ع) در شرح این آیه میفرماید: «إِلَى عِلْمِهِ مِمَّنْ يَأْخُذُهُ»؛ یعنی ببیند این علم و این رمان را دارد از چه کسی میگیرد و میخواند.
📚 ببینید، خاطرات رزمندگان را گاهی آنقدر خوب مینویسند که اصلاً عین رمان است. بعضی نویسندهها مثل آنتون چخوف هم خوب مینویسند؛ اما شما فکر میکنید کسی که مثلاً آثار چخوف را میخواند، اثرش مانند کسی است که خاطرات این رزمنده در جبهه را میخواند؟!
📚 شما چهکار باید بکنید؟ این خاطرات رزمندگان را به هر قیمتی که هست بخر و بگذار دمِ دست بچهات؛ اما به او نگو که بخواند، توصیه نکن. بخر و بگذار آنجا. چون وقتی گفتی این کتاب را بخوان، با خودش میگوید: «پدرم میخواهد به من خط بدهد. میخواهد مرا آنطور که خودش دلش میخواهد بسازد. من میخواهم فرزند زمان خودم باشم، میخواهم آنطور که خودم دلم میخواهد بشوم. بابایم برای چهل سال پیش است و من برای دورهٔ امروزم؛ او برای دوره خودش فکر میکند و من باید برای بیست سال بعد باشم». این چیزها در ذهنش میآید.
📚 از این جهت، اگر میخواهی تشویقش کنی، خودت کتاب را بردار بخوان و مثلاً از روی آن یادداشت بردار تا ببیند که تو به این کتاب اهمیت دادهای. بعد که خودش از سرِ کنجکاوی و فضولی خواست بخواند، بگو: «اگر میخواهی بخوانی مانعی ندارد». آنوقت حتی بچهای هم که اهل کتاب نبوده مینشیند و میخواند؛ درحالیکه اگر به او میگفتی بخوان، نمیخواند! «الإنسان حريص على ما مُنع» یعنی همین.
📚 شما این کتابهای خوب را به جای رمانهایی که آسیبزا هستند، در اختیارش بگذارید. هر حرامی را که میبینید دارد بچه را منحرف میکند، باید بگردید یک «حلال» کنارش بگذارید تا بتواند از آن حرام دست بکشد.
✅ اگر بدنبال حکمتهای ناب هستید، هماکنون عضو کانال آیت الله حائری شیرازی شوید:
eitaa.com/joinchat/454361092C75c4b499d3
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۲ 🎬 در بین همین هیجان و شور، پرهام اشارهای به سالارخان کرد و بعد هر دو از جا برخا
#تب_تند 🔥
#قسمت۳۳ 🎬
آتوسا از حرص دندان فشرد:
- سیامک همین روزها میاد بیرون که.
افسون با بیخیالی جواب داد:
- خب بیاد، مگه اون به من تعهد داره؟
چشمان درسا از از این حرف گرد شد. آتوسا چیزی نگفت و سرجایش برگشت. تخمههایش را برداشت و سعی کرد خود را به بیخیالی بزند. مرد موفرفری که سیگاری آتش زده بود، خود را پیش کشید:
- این خالهزنکبازیا رو ول کنید، والا مردها اینقدر که شما حساسید.. حساس نیستن.
بعد رو به درسا دست دراز کرد و گفت:
- من گودیام، از همه اینا عاقلتر، خانم آراسته به من افتخار آشنایی میدن؟
درسا نگاهی به دست دراز شدهی مرد کرد و بعد چشم به صورتش دوخت. حرفهای پرهام یادش آمد که او را از هر نرمشی منع کرده بود. خود را عقب کشید. به مبل تکیه داد:
- من برای آشنایی اینجا نیومدم.
دوقلوها با این حرف پقی زدند زیر خنده و گودی با لبخند جمع شده، دستش را عقب کشید. یکی از دوقلوها که تیشرت قهوهای رنگی به تن داشت، گفت:
- گودی زاییدی که...
رو به درسا کرد و ادامه داد:
- خانم کم کسی نیست که، برادرزادهی گرگینخانه.
به خودش اشاره کرد:
- خانم من ماسیسم.
به برادرش که تیشرت کرمرنگ به تن داشت، اشاره کرد:
- این هم داداشم باتیس.
درسا نگاهی سرسری به دو مرد انداخت که هیکل درشتشان در تیشرتها جا نمیشد. بازوها، دستها، گردن و حتی مقداری از پشت گوش تا پایین سر بیمویشان پر از خالکوبی بود.
درسا از اینکه این مردها به جز آشنایی با او به چیزی فکر نمیکردند، ناراحت شد. چرا بعد از آن حرفهای دلگرمکنندهی عمو، اینها حرف از مبارزه و برنامهریزی برای راهاندازی دوباره تجمعات نمیزدند؟ او اینجا آمده بود که برای خیزش آماده شود، نه پیدا کردن آشنا و دوست. امید و همفکرانشان از همان دیشب، خیابان را قرق کرده بودند و اینها فقط در فکر خوردن و خوشی و بازی.
باتیس وقتی جوابی از درسا در برابر خواستهی برادرش نشنید، رو به آتوسا کرد:
- این بچه رو چرا دنبالتون راه انداختید آوردید؟
آتوسا که به دستهی مبل تکیه زده، آرنجش را روی آن گذاشته بود و با همان دست تخمه میشکست، گفت:
- فضولیش به تو نیومده.
باتیس پوزخندی زد:
- کپ کرده از ترس.
درسا عصبیتر شد و توپید:
- هیچم نترسیدم.. شماها که معلوم نیست...
حرفش با سقلمهای که آتوسا به پهلویش زد، قطع شد. سؤالی به طرف او برگشت. آتوسا با ابرو اشاره کرد که حرفی نزند. مشتش را جلو آورد و ادامه داد:
- تخمه بخور.
درسا نفس حرصی کشید و رو برگرداند. آتوسا درست نشست و گفت:
- آقایون اراذل! چَرا بَسه، پاشید برید اینجا رو خلوت کنید.
بعد به ورقهای پخش شده روی زمین اشاره کرد و ادامه داد:
- دست چندم بودین؟ شرط هم بستین؟
همه فهمیدن این حرفها یعنی چه؟ افسون پوزخندی زد.بلند شد و رفت سر جایش نشست. آرت که تمام مدت در سکوت به آنها چشم دوخته بود، نگاهش را به طرف صفحهی تلویزیون برگرداند. انوشک که از ابتدا نگاهش را از درسا برنداشته بود، برخاست. کمی خم شد و خطاب به درسا گفت:
- مادمازل افتخار میدن یه دست با ما بزنن؟
درسا بیشتر حرصش گرفت که اینها چرا اینقدر خوشخیالند. آتوسا باز خود را یله کرد و درحال تخمه شکستن گفت:
- پیشنهاد بدی نیست...
درسا تند به طرف او برگشت و آتوسا با دیدن او ادامه داد:
- ولی بذارید یه وقت دیگه که سرمون خلوتتر شد.
#پایان_قسمت۳۳✔️
🗓۱۴۰۵/۰۷/۱۴
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344