eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
886 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۵ 🎬 صدای شاد انوشک سر همه را به طرف راهروی خروجی کشاند: - بَه!.. ببینید کی اینجاست
🔥 🎬 انوشک با شتابی که معلوم بود، برای جلوگیری از واقعه‌ای است، گفت: - نگفتی پسر چطوری در رفتی؟!.. تو هنوز شصت روز دیگه داشتی که! مازار نگاه از آتوسا گرفت و به طرف او سر چرخاند. با دستی که لیوان داشت به او اشاره کرد: - اولاً پنجاه‌ونه روز.. بعد هم مگه شما خواب بودین که نفهمیدین جنگ شده؟ ماتیس پوزخندی زد: - یعنی این‌قدر اون پادگان بی‌صاحابه؟ همین‌که جنگ شد ولتون کردن؟ بابا جنگ شده مثلاً، شما باید الان آماده‌باش برید. مازار کاملاً برگشت تا ماتیس را ببیند: - کجای کاری؟!.. خبر نداری صبح زدنش؟! همه متعجب «واقعا؟»ای گفتند. درسا هم کاملاً گوش شد. بالأخره ‌یک خبر مفید شنیده بود. مازار ادامه داد: - بله... خودم سر پست بودم، دیدم. لیوان را سر کشید و با هیجان ادامه داد: - شلوغ که شد در رفتم. - واقعاً پادگانو زدن؟! این را گودی پرسید و مازار با شوقی که زیر پوستش دویده بود، گفت: - پس چی فکر کردی؟ ترامپ عینهو چی کتلتشون کرد. باتیس «عه؟»ای از سر هیجان گفت و ادامه داد: - پسر درست تعریف کن ببینیم چی شده. مازار خود را جمع‌وجور کرد و بعد از نگاهی که به چشمان همه‌ی منتظران انداخت، گفت: - من سر پست بودم، عصبی‌م کرده بودن، توی برجک داشتم فحش‌کش می‌کردم همه‌ی بالا و پایین‌شونو. فرمانده‌ی الدنگ دیروز نذاشت بیام، آخه همین‌که خبر جنگ اومد، رفتم دفترش.. کلی از ننه‌ی خیالیم براش عجز و التماس کردم که ننم تنهاست و جنگ شده و من تک پسرشم و از این اراجیف که بذاره بیام بیرون، اما بی‌پدرومادر حرف توی گوشش نرفت که نرفت. گفت وضعیت جنگی هیچ ترخیصی انجام نمیشه و همه سربازا آماده‌باشن... آقا مارو بگی؟ کارد می‌زدن خونمون درنمیومد. اون از دی که نتونستم بیام، اینم از الان. ای تو روح هرچی سربازیه، من چه خرمغزی بودم پاشدم رفتم... باتیس پاکت سیگارش را به طرف او پرت کرد و به بازوی او خورد: - وراجی نکن مازار! صاف و پوست‌کنده بگو موقع حمله چی شد؟ مازار پاکت را که روی پایش افتاده بود، برداشت. به طرف باتیس پرت کرد و او در هوا گرفت: - اگه خفه شی داشتم می‌گفتم. سیگارش را که لبه‌ی جاسیگاری بود، برداشت پک عمیقی زد: - آفتاب هنوز نزده بود.. یه ساعتی هم از پست من مونده بود، توی برجک تنها بودم، یهو دیدم از پشت زرکوه همون طرف خشاشه یه نوری میزنه. گفتم که هنوز هوا روشن نشده بود معلوم بودن. میخ شدم. همین‌که چرخیدن طرف هوبر و قوس گرفتن، شک کردم، گفتم ممکنه ترامپ باشه، خواستم گزارش بدم، گفتم سگ‌خور، بذار بزنه به من چه؟ فقط اسلحه‌مو گذاشتم همون‌جا، از برجک زدم پایین، تا اگه یه وقت برجکو زد من نباشم.. همین‌که پام رسید رو زمین فقط دویدم.. یه چهل‌متر هنوز نرفته بودم که رسید و برجکو زد، پریدم رو زمین، جنگنده بود لامصب، نفهمیدم چندتا... از بالا سرم رد شدن، عجب صدایی داشت... اوف... دو‌ثانیه نشد، بوم‌بوم.. چند جای دیگه رو هم زد و بعد رفت. تا صداش میومد پناه گرفتم و تکون نخوردم بعد که همه جا ساکت شد پاشدم از همون‌جا پیچیدم پشت دیوار پادگان دِ برو که رفتیم. همه وسایلم موند خوابگاه. به‌درک... جونم مهم‌تر بود. وقتی زدم بیرون، ترسیدم با لباس نظام سوار ماشین ملت بشم، مجبور شدم تا همین‌جا پیاده از بی‌راهه بیام. ماتیس قهقهه‌ای زد و همراه با ضربه‌ای به بازوی مازار گفت: - ای سگ تو روحت، میان می‌بینن برجکو زدن، میگن تو هم هوتوتو... دستش را همراه با تکان دادن چهار انگشتش به طرف آسمان بالا برد. مازار هم ته سیگارش را در جاسیگاری چپاند: - بی‌خیال بابا... اصلاً نموندم ببینیم چیزی هم موند ازشون که دنبالم بگردن یا نه؟ آرت که در ابتدای تعریف کردن مازار از سر جایش بلند شده، خود را به پهلوی مازار رسانده بود و روی دسته‌ی مبل او نشسته بود. دستی در گردن او انداخت: - عجب کاری کردی پسر شجاع! مازار دست او را جدا کرد و با تکیه زدن به مبل گفت: - ما اینیم دیگه! افسون که بی‌حال به دسته‌ی مبل تکیه داده و در یک دست سیگارش دود می‌کرد، پوزخندی زد: - دو روز دیگه عکستو بنر میکنن به اسم شهید. آتوسا ادامه‌ی حرف او را گرفت: - خوبه رفیق شهید هم پیدا کردیم. همه قهقهه زدند، اما درسا به فکر رفت. جنگ به پشت دیوارهای شهر آنها رسیده بود. ممکن بود خود شهر را هم بزنند؟ نه ممکن نبود ارتش آمریکا که هر ارتشی نبود، آنها قدرت اول دنیا بودند و آن‌قدر دقیق عمل می‌کردند که مناطق غیرنظامی آسیبی نبینند؛ ولی مگر مدرسه میناب را نزدند؟ ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۷/۱۹ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان: حجم: 11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه ✨ 💥امام باقر علیه السلام : هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد. ┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
دعوت کردند برای عزیزانی که نتایج کنکورشان آمده و در حال انتخاب رشته‌اند، حرف بزنم. من برخلاف توقع ضدروایت حرف زدم. 🔺️ باز هم میگم: زندگی مجموعه‌ای از لحظاتی است که آرزو می‌کنیم زودتر بگذرند! فکر می‌کنی زندگی بعد از رسیدن به هدفت شروع می‌شه؟ بعد از کنکور… بعد از قبولی… بعد از شغل بهتر… بعد از اینکه بالاخره به چیزی که می‌خوای برسی… اما واقعیت اینه که هر خط پایانی، شروع یک مسیر جدیده. و زندگی، دقیقاً همین روزهاییه که داری ازشون عبور می‌کنی؛ همین روزهایی که شاید آرزو کنی زودتر تموم بشن. همه شما خسارت‌زده هستید. بهترین سال‌های عمرتون رو مجبور بودید برای کنکور صرف کنید. انبوهی از درسهای بی‌فایده یا کم‌فایده، نه سواد واقعی، نه هنر و مهارتی، نه معنویت و سیر و سلوکی، نه گردش و تجربه‌‌ی در خوری... همه‌چیز فدای آینده شد. چاره‌ای نبود. این قاعده جهان کمیت‌زده‌ی ماست. حالا جبران کنید. ➕️ @yaminpour
هدایت شده از خیابان جمهوری
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 ما تنها روایت آلترناتیو جهانیم 🟡 دکتر وحید یامین‌پور (نویسنده و استاد دانشگاه) در گفت‌وگو با خیابان جمهوری: علیرغم اینکه ما در کار رسانه به شدت ضعیف هستیم؛ اما به شکل عجیبی روایت‌های ما وایرال بوده و شنیده می‌شود و این به دلیل تکنیک ما نیست؛ بلکه مواضع آلترناتیو ماست! 🟢 چون روایت ما حاوی یک "نه" نسبت به رسانه‌های جریان اصلی در جهان است؛ به صورت طبیعی حرفها‌ی ما اثرگذار است؛ به عنوان مثال انیمیشن‌های لگویی ما در جنگ ۴۰روزه! 🔵 در افکارسنجی‌های آمریکا، آماری می‌گوید که ۱۵درصد مردم آمریکا باور دارند که آمریکا پیروز جنگ ۴۰روزه بوده و این بسیار عجیب است؛ چرا که ما داریم در مورد ابر قدرتی چون آمریکا حرف می‌زنیم! 🎬 ویدیوی کامل در کانال  [یوتیوب](https://youtu.be/ov0DH6XFuz8?si=kK7uHUJXYj_SOVDe)، [آپارات](https://www.aparat.com/v/fpn6q21) و [روبیکا](https://rubika.ir/vod/290461) با پخش گفت‌وگوهای در فضای مجازی از ما حمایت کنید. @jomhouristreet03
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۶ 🎬 انوشک با شتابی که معلوم بود، برای جلوگیری از واقعه‌ای است، گفت: - نگفتی پسر چط
🔥 🎬 وقتی پرهام و سالارخان از حیاط برگشتند، مازار پیش پای آنها برخاست: - سلام سالارخان... سلام پرهام‌خان! پرهام نگاه معناداری به او انداخت. سلام آرامی گفت و کنار دست درسا نشست. سالارخان اما پیش رفت و مازار را در آغوش گرفت: - همش نگرانت بودم پسر! تا آن دو مشغول احوال‌پرسی بودند، درسا به طرف برادرش برگشت و در گوش او آرام گفت: - پرهام! این یارو میگه پادگان رو زدن. پرهام سر تکان داد و آرام جواب داد: - آره کله‌ی سحر زدن. - من اصلاً نفهمیدم. - خیلی دوره، منم نفهمیدم، خبرشو شنیدم. صفحه‌ی گوشی را هم‌زمان به طرف درسا گرفت: - میگن تلفات نداشته، اما به اخبار اینا اعتمادی ندارم، فعلاً هیچی معلوم نیست. - این‌جوری که این میگه با جنگنده زدن. پرهام «اوهوم»ی گفت و درسا پرسید: - ممکنه شهرو هم بزنن؟ پرهام به طرف او برگشت: - بچه شدی؟ ترامپ فقط نظامیا رو می‌زنه، به مردم کاری نداره. درسا چیزی نگفت. پرهام نگرانی را در چشمان او خواند و ادامه داد: - دری! غم به دلت راه نده، هیچ خطری ما رو تهدید نمی‌کنه. صدای مازار آن دو را متوجه او کرد: - پرهام‌خان! خوب بود آبجیت رو قبل اینکه بیاری توی جمع یه مقدار توجیه می‌کردی. پرهام اخم کرد: - مگه چی شده؟ مازار که سر جایش نشسته بود با بی‌خیالی گفت: - بچه‌ها میگن خیلی تند می‌زنه. پرهام به طرف درسا سر چرخاند: - چی شده؟ لحنش خشک و تند بود و درسا همیشه از خشم برادرش می‌ترسید. زبانش برای جواب قفل شد. آتوسا به جای او گفت: - طوری نشده.. مازار عادتشه پیازداغ هر چیزی رو زیاد کنه. باتیس معترض گفت: - این خانم کوچولو بود که داشت ما رو قورت می‌داد! پرهام محکم‌تر از قبل گفت: - دری بگو چی شده؟ درسا نگاهش را به چشمان خشمگین پرهام دوخت. از این روی برادرش ترسیده بود؛ اما اگر جوابی نمی‌داد، پرهام ول‌کن ماجرا نبود: - من از بی‌خیالی اینا عصبی شدم، مگه نیومدیم این‌جا برای هماهنگی؟ ببین این بساطو! پرهام دست او را که به میز اشاره می‌کرد گرفت و چون خیالش بابت اتفاق‌هایی که در نبودش رخ داده بود، راحت شده بود، آرام‌تر از قبل گفت: - درست میگی..ولی من با سالارخان همه حرفا رو زدم. نگران چیزی نباش، سالارخان اینا رو راه میندازه؛ مگه نه سالارخان؟ انتهای حرفش را رو به طرف سالارخان زد که باز تنگ، کنار افسون نشسته بود. یک دستش را از پشت گردن او رد کرده و دست دیگرش را روی پای او می‌کشید: - خیالت راحت پرهام‌خان! بچه‌ها ردیفن، مازار هم برگشته، زود بقیه رو جمع‌وجور می‌کنه، کافیه زمان مناسبش برسه، شما فقط ما رو تجهیز کن. بچه‌ها کف خیابونن. پرهام سر تکان داد و رو به بقیه کرد: - عموجان گفتن بهتر از این جنگ موقعیت پیش نمیاد. باید گوش به زنگ باشیم. دیدید که ترامپ با زدن پادگانا داره کمکمون می‌کنه، پس ما حتماً پیروز میشیم. مازار پا روی پا انداخت: - تکلیف این ملت توی خیابون چی میشه؟ نرفتین طرف مصلی!.. فقط آدم بود که اون‌وری می‌رفت..یه خرده قاطی جمعیت شدم، رفتم حرفاشونو گوش دادم، یارو میکروفونیه می‌گفت شبا خیابونا رو ول نمی‌کنن تا ما کاری نکنیم. پرهام بی‌اهمیت سری تکان داد: - یارو زر مفت زده.. دیشب هم توی خیابون بودن، ولی تا کی می‌خوان آدماشونو بکشن وسط؟ الان داغن نمی‌فهمن، فردا پس‌فردا سرد میشن، خسته میشن، برمی‌گردن خونه‌هاشون، تا اون موقع اسلحه‌ها هم رسیدن، بعدش نوبت ماست که بریم وسط، همین‌که دادگستری، آگاهی و فرمانداری رو بگیریم بسه. مازار جواب داد: - خیلی ساده فکر می‌کنی، این جمعیتی که من دیدم خیلی آتیشی بودن، فکر نمی‌کنم حالاحالاها دست بردارن و تا اینا توی خیابون باشن، هیچ کاری از دستمون برنمیاد. پرهام سری بالا انداخت: - تو زیادی بزرگشون کردی.. سر اینا رو که زدن، گریه‌هاشون هم بالأخره ته می‌کشه میرن خونه‌هاشون. امشب فقط اون پرروهاشون میان بیرون، ولی فردا همونا هم نیستن. الان دیگه بدنه‌ی ارتش و سپاه فهمیدن فرمانده نیست، از هم می‌پاشن اونا که در برن، بقیه‌ی ارزشیا هم توی سوراخ موش می‌چپن. بعدش مردم واقعی رو می‌بینی که میان کمکمون.. از زیادی اینا نترس. چند برابر این جمعیت پشت ما هستن. مازار ابرویی بالا انداخت و با تردید گفت: - ببینیم و تعریف کنیم. ✔️ 🗓 ۱۴۰۵/۰۷/۲۰ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا