کرباسچی: به هر قیمتی باید جنگ تمام شود.
رضوی: مثلا چه کار کنیم تا جنگ تمام بشود؟
کرباسچی: مهرآیین را چرا گرفتند؟
رضوی: نگفتید چه کار کنیم تا جنگ تمام بشود؟
کرباسچی: تاجزاده را چرا گرفتند؟
رضوی: بالاخره چه کنیم تا جنگ تمام بشود؟
کرباسچی: اسم شما چیه؟ خضاب؟ پس چرا موهات سیاهه؟
🗣 رضا یزدان پرست
@twtenghelabi
هدایت شده از روایت قم
بعضی خاطرهها را نمیشود فقط شنید
باید نشست. باید آرام خواندشان.
باید گذاشت کلمهها تهنشین شوند.
این خاطره را حاجآقای ماندگاری از مرحوم آیتالله العظمی موسوی اردبیلی نقل میکند؛ خاطرهای از روزهای آخر عمر امام که هرچه بیشتر در آن میمانی، بیشتر احساس میکنی امام، آن روز در جماران، فقط با آدمهای داخل آن اتاق حرف نمیزده است. انگار حرفش را برای سالهای بعد گذاشته بود. برای ما.
میگفتند در روزهای آخر عمر حضرت امام، مسئولان را احضار کردند.
حدود پنجاه، شصت نفر آمدند و در اتاق کوچک امام در جماران نشستند اما هیچکس نمیدانست چرا، حتی حاج احمد آقا. وقتی از او پرسیدند چه خبر است، گفته بود: «من هم نمیدانم.»
تصورش را بکنید. پنجاه، شصت نفر در اتاقی کوچک نشستهاند. همه منتظر.
همه ساکت و آن پیرمردی که سالها یک ملت را از میان آتش و خون عبور داده، روبهروی آنها نشسته است.
کسی نمیداند قرار است چه بشنود.
سکوت، سنگینتر از همیشه روی اتاق افتاده.
تا اینکه امام سکوت را میشکند:
«بسمالله الرحمن الرحیم.»
و بعد میفرماید:
«تا دیشب برای من مسجل نبود که این نهضت تا ظهور باقی میماند؛ اما دیشب در عالم بالا تثبیتش کردند.»
همین یک جمله کافی بود که آدم را میخکوب کند.
اما امام هنوز حرفش تمام نشده بود.
فرمودند: «شما را خواستم که بگویم از قطار این نهضت پیاده نشوید.»
تمام شد. نه سخنرانی بلندی بود. نه استدلالی طولانی. نه نقشهای روی میز بود.
فقط یک جمله: از قطار پیاده نشوید.
فرشته چترعنبری
یکشنبه | ۱۹ مهر ۱۴۰۵ | قم
📌#نهضت_امام_خمینی
@revayat_qom
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۷ 🎬 وقتی پرهام و سالارخان از حیاط برگشتند، مازار پیش پای آنها برخاست: - سلام سالار
#تب_تند 🔥
#قسمت۳۸ 🎬
تمام راهِ برگشت، درسا به آدمهایی که دیده بود و حرفهایی که شنیده بود، فکر میکرد. کسانی که یکذره هم عِرق براندازی و سلطنت نداشتند. فقط اراذلی بودند که برای پول کار میکردند. برای آنها پهلوی و غیرپهلوی فرقی نمیکرد. برای هر کسی که بیشتر خرج میکرد، جان میگرفتند. با دیدن آنها نمیتوانست به همان اطمینانی که پرهام داشت، از موفقیت بگوید. او به این جماعت امیدی نداشت. الان تنها امیدش رسیدن به موقع پدر و عمو و اسلحهها بود. اگر اسلحهها نمیرسید و آنها نمیتوانستند مردم را همراه خود کنند. ممکن نبود بتوانند حریف کسانی مثل امید شوند که از عمق وجود به راهشان باور داشتند. امثال امید حاضر بودند برای آرمانشان جان بدهند، اما کسانی مثل مازار به هنگام خطر، احتمال داشت فرار کنند.
به خانه که رسیدند، پرهام به او و آتوسا گفت شب حتماً برای شعارنویسی بیرون بروند تا مردمی که در بلاتکلیفی مانده بودند و از اجتماع ارزشیها میترسیدند، با دیدن شعارها، انرژی گرفته و پشت خیزش قرار بگیرند. باید همه را به قیام دعوت کرده و آنها را به آینده امیدوار میکردند. ورود مردم ضامن پیروزی آنها بود. قرار بود پرهام هم گشتزنی کند و چندوچون تجمع ارزشیها را دربیاورد. شاید راهی برای پراکنده کردنِ زودتر آنها مییافت.
بعد از ناهار، پرهام، آتوسا را به خانهشان برگرداند. درسا به اتاقش رفت تا بخوابد و برای شب آماده شود. سر جایش دراز کشید؛ اما فکر رودررویی نزدیک با دینا و برادرش، او را آرام نمیگذاشت. همین یک شب دیدن آنها باعث شده بود از این خواهر و برادر مهری به دلش بنشیند. آرزو میکرد حالا که خبر مرگ پخش شده، او و برادرش مخفی شوند و دیگر در خیابان ظاهر نشوند. چون به زودی نبرد مسلحانهشان شروع میشد و او هیچ دوست نداشت برای آن دو، خصوصاً دینا اتفاقی بیفتد. به سختی به خواب رفت و در تمام طول خواب، خود را در حال خفه کردن دینا دید و نگاه التماسآمیز او که میگفت از تو توقع نداشتم.
وقتی بیدار شد سرش درد میکرد و وجدانش آزرده شده بود. تنش به عرق نشسته و دلهره پیدا کرده و از اینکه دینا را گول زده بود، حس بدی داشت. لحظاتی لبهی تخت نشست. چشم به فرش قهوهایرنگ کف اتاق دوخت و فکر کرد. چرا در این لحظات که باید مصمم وارد گود میشد، تردید کرده بود؟ باید خوابش را فراموش میکرد. او و دینا دشمن بودند و نباید ملاحظهی او و برادرش را میکرد. هر تحولی هزینهای داشت و او هم باید هزینهاش را میداد. مگر وقتی مردم را کشتند، دل سوزاندند که او برایشان دل بسوزاند؟ سالها منتظر تغییر نمانده بود که الان با یک ترحم احمقانه همه چیز را بر باد دهد. هر چه بر سر آن خواهر و برادر و بقیه ارزشیها میآمد، نتیجهی حماقت خودشان و صد البته حقشان بود. یک عمر آنها زده بودند و کشته بودند، حالا باید به خاطر کارهایشان جواب پس میدادند. ولی مگر دینا هم کسی را کشته بود؟ برادرش شاید، اما دینا که فقط یک دختر دبیرستانی بود. خب او هم همهی کارها را تأیید میکرد و محکم از آنها دفاع میکرد. اگر توجیه کسانی مثل دینا نبود که نمیتوانستند این همه سال سرکوب کنند، پس با همهی آنها در گناهشان شریک بود. گناه یک عمر خفقان، شکنجه و کشتار کسانی که نمیخواستند مثل آنها زندگی کنند.
#پایان_قسمت۳۸✔️
🗓۱۴۰۵/۰۷/۲۳
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون