eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
886 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۷ 🎬 وقتی پرهام و سالارخان از حیاط برگشتند، مازار پیش پای آنها برخاست: - سلام سالار
🔥 🎬 تمام راهِ برگشت، درسا به آدم‌هایی که دیده بود و حرف‌هایی که شنیده بود، فکر می‌کرد. کسانی که یک‌ذره هم عِرق براندازی و سلطنت نداشتند. فقط اراذلی بودند که برای پول کار می‌کردند. برای آنها پهلوی و غیرپهلوی فرقی نمی‌کرد. برای هر کسی که بیشتر خرج می‌کرد، جان می‌گرفتند. با دیدن آنها نمی‌توانست به همان اطمینانی که پرهام داشت، از موفقیت بگوید. او به این جماعت امیدی نداشت. الان تنها امیدش رسیدن به موقع پدر و عمو و اسلحه‌ها بود. اگر اسلحه‌ها نمی‌رسید و آنها نمی‌توانستند مردم را همراه خود کنند. ممکن نبود بتوانند حریف کسانی مثل امید شوند که از عمق وجود به راهشان باور داشتند. امثال امید حاضر بودند برای آرمانشان جان بدهند، اما کسانی مثل مازار به هنگام خطر، احتمال داشت فرار کنند. به خانه که رسیدند، پرهام به او و آتوسا گفت شب حتماً برای شعارنویسی بیرون بروند تا مردمی که در بلاتکلیفی مانده بودند و از اجتماع ارزشی‌ها می‌ترسیدند، با دیدن شعارها، انرژی گرفته و پشت خیزش قرار بگیرند. باید همه را به قیام دعوت کرده و آنها را به آینده امیدوار می‌کردند. ورود مردم ضامن پیروزی آنها بود. قرار بود پرهام هم گشت‌زنی کند و چندوچون تجمع ارزشی‌ها را دربیاورد. شاید راهی برای پراکنده کردنِ زودتر آنها می‌یافت. بعد از ناهار، پرهام، آتوسا را به خانه‌شان برگرداند. درسا به اتاقش رفت تا بخوابد و برای شب آماده شود. سر جایش دراز کشید؛ اما فکر رودررویی نزدیک با دینا و برادرش، او را آرام نمی‌گذاشت. همین یک شب دیدن آنها باعث شده بود از این خواهر و برادر مهری به دلش بنشیند. آرزو می‌کرد حالا که خبر مرگ پخش شده، او و برادرش مخفی شوند و دیگر در خیابان ظاهر نشوند. چون به زودی نبرد مسلحانه‌شان شروع می‌شد و او هیچ دوست نداشت برای آن دو، خصوصاً دینا اتفاقی بیفتد. به سختی به خواب رفت و در تمام طول خواب، خود را در حال خفه کردن دینا دید و نگاه التماس‌آمیز او که می‌گفت از تو توقع نداشتم. وقتی بیدار شد سرش درد می‌کرد و وجدانش آزرده شده بود. تنش به عرق نشسته و دلهره‌ پیدا کرده و از اینکه دینا را گول زده بود، حس بدی داشت. لحظاتی لبه‌ی تخت نشست. چشم به فرش قهوه‌ای‌رنگ کف اتاق دوخت و فکر کرد. چرا در این لحظات که باید مصمم وارد گود میشد، تردید کرده بود؟ باید خوابش را فراموش می‌کرد. او و دینا دشمن بودند و نباید ملاحظه‌ی او و برادرش را می‌کرد. هر تحولی هزینه‌ای داشت و او هم باید هزینه‌اش را می‌داد. مگر وقتی مردم را کشتند، دل سوزاندند که او برایشان دل بسوزاند؟ سالها منتظر تغییر نمانده بود که الان با یک ترحم احمقانه همه چیز را بر باد دهد. هر چه بر سر آن خواهر و برادر و بقیه ارزشی‌ها می‌آمد، نتیجه‌ی حماقت خودشان و صد البته حقشان بود. یک عمر آن‌ها زده بودند و کشته‌ بودند، حالا باید به خاطر کارهایشان جواب پس می‌دادند. ولی مگر دینا هم کسی را کشته بود؟ برادرش شاید، اما دینا که فقط یک دختر دبیرستانی بود. خب او هم همه‌ی کارها را تأیید می‌کرد و محکم از آنها دفاع می‌کرد. اگر توجیه کسانی مثل دینا نبود که نمی‌توانستند این همه سال سرکوب کنند، پس با همه‌ی آنها در گناهشان شریک بود. گناه یک عمر خفقان، شکنجه و کشتار کسانی که نمی‌خواستند مثل آنها زندگی کنند. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۷/۲۳ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان: حجم: 28.6M
📝دعای کمیل 🎤علی_فانی 📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج شهیدانمون
امشب شب آزادی‌ست. جای شهدا خالیست.
۱۲:۱۲ نماز جمعه فراموش نشه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #جامانده🦿 این روزها ساکت‌تر از قبل جای پایم را محکم می‌کنم و به تماشا می‌
💥 📃 👥 رد سالها زندگی، بر روی ابروهای هانیه جا انداخته بود. در سرتاسر دیوارها، چرک به چشم می‌خورد. هانیه، خدمتکاری هم داشت که به او محبت می‌کرد و او را مانند مادر خود می‌دانست. خمیازه ای کوتاه می‌کشد و می‌گوید : _ بلند شم برم لباس عوض کنم که کار دارم.. رو به خدمتکار خانه‌اش کرد و گفت: _ عزیزم، یه سطل پر از آب اون گوشه ی آشپزخونه هست، اون رو با مایع قاطی‌ کن بیار.. _ چشم خانم... عصایش را از کنار مبل سیاه رنگ، بر می‌دارد و طرف اتاقش می‌رود. قدم اول را که بر‌ می‌دارد، مکثی می‌کند.  رویش را بر می‌گرداند:  《زیرزمین.》 دستانش را روی هم می‌فشارد و بی آنکه به اتاقش برود،  سمت زیرزمینی که در انتهای راهرو بود می‌رود. تکه‌هایی از گِل، بر دیوار‌ها چسبیده بودند. با هر سختی ای که شده، پاهای بی رمقش را تکان می‌دهد. با هر قدمی که بر می‌دارد، یک تکه از خاطراتش را به یاد می‌آورد. درش را باز می‌کند و داخل می‌شود. تاریکی زیرزمین، گوشه ای از چشمش را در خود می‌بلعد. با دستانی لرزان، کلید چراغ را روشن می‌کند. زیرزمین را بر انداز می‌کند. چیزی که می‌بیند، دسته ای از نامه های باز و زرد است که روی صندوقچه ای بزرگ و کهنه، در حالتی آشفته وار، ریخته است. بوی نم، در هوا می چرخد و هوای سرد زیرزمین، زیر دستانش را لمس می‌کند. یکی از نامه ها، در میان دسته ی بزرگ زیر صندوقچه پنهان شده و هنوز بسته است. ضربان قلبش تند تند می‌زند. آن را بر می‌دارد و باز می‌کند. نامه زرد رنگ را می‌خواند. اولین چیزی که نوشته شده بود،" از طرف عزیزت، امید. " است. تمام جملات را زیر لبش زمزمه می‌کند و به آخر که می‌رسد، جمله ای که نوشته شده، "به طرف بهترین نامزد عمرم" است. کمی صبر می‌کند؛ با خودش کلنجار می‌رود: _ نامه.. این برای کیه؟ چرا پست نشده؟ برگشت خورده؟ آن را در جیبش می گذارد و بالا می‌رود. خدمتکار خانه، تا او را می‌بیند، طرفش می‌رود و می‌گوید: _ خانم، مایع با آب حاضر است.. _ بعدا.. کار دارم... طرف اتاقش می‌رود و روی مبلی که آنجا گذاشته بود، می‌نشیند. به نامه خیره می‌شود؛ ناگهان چشمانش گرد می‌شود، ضربان قلبش می‌ایستد. دوباره آن را می‌خواند. تاریخی که در نامه نوشته شده است، تاریخی است که در دوران نامزدی با امید بوده است. دستانش را روی هم می‌اندازد و در فکر فرو می‌رود. بعد از چند دقیقه متوجه چیزی می‌شود: اسم خودش. خاطراتی را که با امید داشته است را مرور می‌کند. بغضی در گلویش جاری می‌شود. صدای ناله‌اش خانه را پر می‌کند. در نامه نوشته شده بود: _ هانیه ی عزیزم، امیدوارم هر چه زودتر دوران نامزدیمان تمام شود و با همدیگر زندگی کنیم. این نامه را برایت نوشتم. فردا قرار است سالگرد نامزد شدنمان باشد.... روزی که پدرت گفت باید شش ماه دور از هم زندگی کنین... امیدوارم بتوانم برایت پست کنم.. ✍ 📆 ۱۴۰۵/۷/۲۴ 🆔 @tarhe_tahavol⏳ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344