💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۴۰ 🎬 یک طرف کوچه را دیوار مدرسه گرفته بود و طرف دیگر را خانههای یک طبقه و دو طبقه
#تب_تند 🔥
#قسمت۴۱ 🎬
درسا لبخندی به آتوسا زد:
- منم میدونم پرهامو خل کردی رفته.
آتوسا خندید:
- پرهام در مقایسه با برادر من آدم بهتریه.
بعد خندهاش را جمع کرد و ادامه داد:
- اما افسون هم سالم نیست که بگم سیامک بهش بد کرده، اونم سلیطهایه که دومی نداره. خودش میگه آزادی، ولی من میگم کثافتکاری.
نفس عمیقی کشید و باز نگاهش را در کوچه گرداند:
- اما مازار...
مکث کرد و بعد بدون آنکه به درسا نگاه کند، گفت:
- قبل اینکه بره سربازی، دو سه سال پیش، خیلی دوروبر من میپلکید. برادر سالارخانه.. همیشه هم خیلی باد داشت و منممنم میکرد. فکر میکرد وقتی اشاره میکنه من باید با کله براش بمیرم.
رو به طرف درسا کرد:
- اون موقع بین من و پرهام چیزی نبود.. یعنی اگه پرهام هم حسی داشت من نمیدونستم، مازار هم مالی نبود که بخوامش. تا فرصت میکرد میکشید و میخورد، مست و نئشه هم که میکرد، دیگه جونوری میشد که بیا و ببین. قیافهش هم چیزی نبود، الان که واسه سربازی موهاشو کوتاه کرده و ریش گذاشته، یهخورده عین آدم شده.. اون موقعها موهاشو بلند میکرد میبست، بعد یه ریشبزی هم میذاشت عین خود بافومت میشد.
درسا لبخندی از این تشبیه زد و آتوسا ادامه داد:
- هر کاری میکردم دست از سر من برداره ول کن نبود. برای سیامک هم مهم نبود... میگفت واسه خاطر سالارخان و رابطهمون، هوای مازارو داشته باشم.. اذیتش نکنم. من بدبخت هم مجبور بود ملاحظهشو کنم.
آتوسا نفس عمیقی کشید و بعد ادامه داد:
- یه شب رفتیم یه جلسه.. مهمونی بود.. من و سیامک و پرهام. وقتی رفتیم دیدم مازار هم اونجاست. سیامک منو قاطی ماجراها زیاد نمیکرد، نمیدونستم مازار هم هست وگرنه قبول نمیکردم برم، آخه اون شب همراهش بودم تا به خواست بابا زیر پای یکی بشینم که بابا ازش آتو لازم داشت. قرار بود تورش کنم، عشوه بیام، دلبری کنم، بعد بکشمش یهجایی و سیامک و پرهام ازش فیلم بگیرن.. بابا میخواست تلکهش کنه. اگه میدونستم مازار اونجاست یه جای دیگه یارو رو تور میکردم. میدونستم مازار شر درست میکنه.
ابروهای درسا بالا پرید. توقع چنین چیزی را نداشت. آتوسا متوجه واکنش درسا نشد و ادامه داد:
- یه چندباری از این کارا کرده بودم، ولی جلوی چشم مازار اولین بار بود.. به اون ربطی هم نداشت، خودشو زیادی مهم فرض میکرد، کار من همین بود که بابا میخواست یکی رو فریب بدم، منم میرفتم توی کارش، اونا هم هَول، سریع به هوای رابطه هر دیداری رو قبول میکردن، بعدش هم فیلم میگرفتیم و بابا با تهدیدِ بیآبرویی، مجبورشون میکرد به کارهایی که میخواست.
آتوسا به طرف درسا برگشت:
- سرتو درد نیارم.. توی اون مهمونی مردای زیادی بودن که مست کرده بودن و دنبال یه دختر مست میگشتن، اما خب ما آراستهها هم زرنگتر از اوناییم چون؟
آتوسا برای گرفتن جواب سر تکان داد و درسا خندید:
- چون هر جایی مست نمیکنیم.
آتوسا انگشتش را بالا آورد:
- آفرین! و به هر کسی هم پا نمیدیم.
هر دو کوتاه خندیدند و آتوسا ادامه داد:
- مازار اون شب خیلی رو مخم رفت. بهش برخورده بود که من رفتم توی نخ اون یارو، آخرش هم نذاشت کارمو بکنم و چیزخورم کرد.
ابروهای درسا بالا پرید:
- چیزخورت کرد؟
آتوسا سر تکان داد:
- آره، این مازار خدای قرص و گرد و مخدراته، همهشم خودش میسازه، اون شب هم شاید برای تأمین اون جشن اونجا بود.
نفس عمیقی کشید:
- تقریباً موفق شده بودم، داشتم یارو رو میکشیدم توی حیاط تا یه گوشهموشهای یه حرکتی بزنه که پرهام و سیا سریع فیلمشو بگیرن. مرتیکه مست مست بود، داشت پا میداد، نمیدونم مازار از کجا آوار شد و یارو رو یهجور ازم دور کرد. از دستش عصبی شدم. توپیدم بهش و اون هم یه لیوان شربت داد دستم تا آرومم کنه، نفهمیدم چی ریخته بود توی شربت، همین که خوردم، گیج و منگ شدم، فکرش هم نمیکردم بخواد بهم رودست بزنه، خلاصه نفهمیدم چی شد بعدش، وقتی به خودم اومدم که دیدم بیشرف منو کشونده توی یه اتاقی...
#پایان_قسمت۴۱✔️
🗓 ۱۴۰۵/۰۷/۲۷
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه ✨
💥امام باقر علیه السلام :
هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد.
┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۴۱ 🎬 درسا لبخندی به آتوسا زد: - منم میدونم پرهامو خل کردی رفته. آتوسا خندید: - پره
#تب_تند 🔥
#قسمت۴۲ 🎬
درسا سریع «وای!»ای گفت و آتوسا بلافاصله گفت:
- نترس، کار به جاهای باریک نرسید، گفتم که اصلاً هیچی حالیم نبود، کلاً توی فضا بودم. فقط وقتی سیلی پرهام خورد توی گوشم، همه چی از سرم پرید و هوش و حواسم اومد سرجاش. گویا پرهام و سیامک توی حیاط زیاد منتظر من و اون یارو مونده بودن، مشکوک شدن، اومدن داخل و دیدن مازار منو کشونده توی اتاق، اگه اونا نمیرسیدن معلوم نبود مازار تا کجا میرفت.
آتوسا لحظاتی مکث کرد:
- برای سیامک زیاد کار مازار مهم نبود، فقط این مهم بود که نذاشته بود کارمونو بکنیم، اما پرهام.. اونو که بهتر از من میشناسی.. همیشه آرومه، ولی خدا نکنه یه وقت عصبانی بشه، دیگه میشه گودزیلا، اون شب تا میخورد مازار رو زد، ولی دلش خنک نشد. سیامک بیشتر با سالارخان بحث کرد و توبیخش کرد. اونم اینقدر از قِبَل بابا خورده بود که مازار رو افسار بزنه تا رابطهش با ما بهم نخوره. پرهام اما دست از سر مازار برنداشت، اینقدر اذیتش کرد که مازارِ سربازفراری برای خلاصی از دست پرهام، رفت خودشو معرفی کرد.
آتوسا پوزخندی زد:
- پرهام بهش رسونده بود شبا بیرون نره چون ممکنه از یه پسپناهی، جایی، یه تیزی راه گم کنه بره توی شکمش. مازار از پرهام بد میترسید.
آتوسا مکث کرد و رو به درسا ادامه داد:
- این خلاصهی ماجرای من و مازار بود، ماجرایی که نذاشتیم بابا و مامان بفهمن، امیدوارم تو هم بندو آب ندی.
درسا لبخندی زد:
- از من خیالت راحت، ولی عمو رو چطور توجیه کردین، وقتی کارتون نتیجه نداشت.
آتوسا شانهای بالا انداخت:
- نفهمیدم چرا سیامک نخواست بابا بفهمه، اما خب، برای من هم بهتر بود، همهچی رو گردن گرفتم و گفتم یارو پا نداد، بابا هم کلی سرزنشم کرد، بهتر از این بود که بفهمه من اینقدر منگ شده بودم که داشتم با یکی میرفتم.
درسا لبش را خیس کرد و بعد با تردید گفت:
- هنوزم از اون کارا میکنی که واسه عمو کسی رو تور کنی؟
آتوسا سرخوش خندهی کوتاهی کرد:
- هم بابا ازم ناامید شده، هم دیگه آقامون نمیذاره.
کمی فاصله گرفت و به سرجای اولش برگشت تا شروع به نوشتن روی دیوار کند و همزمان گفت:
-از همون شب مهمونی پرهام بهم گفت واسه خاطر اون دیگه زیر بار مخزنی هیچکسی نرم، بهم گفت دوستم داره و ناراحت میشه که با هر کس و ناکسی باشم، خب منم از خدام بود، هیچ خوشم نمیاومد مهرهی بابا و سیامک باشم برای تور کردن مردهای ندید بدید، بهتر بود این بار یکی رو واسه خودم تور کنم و کی بهتر از پرهامخان آراسته؟
لحن سرخوش آتوسا برگشته بود. مشغول نوشتن شد. درسا گفت:
- هنری هم نکردی افتخار میکنی، پرهام نزده واسهت میرقصه، واسه تورکردنش احساس قدرت نکن!
آتوسا کوتاه خندید:
- وزه! زبونتو کوتاه میکنما!
درسا رو به دیوار کرد:
- مگه دروغ میگم؟ چنان میگی تو داداشمو تور کردی، انگار پرهامو نمیشناسم. اون بدبخت دیوونهی تو بود نیاز به تور نداشت.
آتوسا خندید:
- آخ! پیشونی، منو کجا میشونی؟ یه الف بچه هم واسه من زبون درآورده.
درسا خندید. و مشغول نوشتن شد:
- جهت اطلاع من همیشه زبون داشتم، الان هم برو سر کارت که اگه پرهام برگرده و کاری نکرده باشیم، رخ گودزیلاشو همین وسط کوچه بهمون نشون میده.
آتوسا با خنده دور شد.
- فقط واسه خاطر پرهامجونم، ولی درساخانم به وقتش برای تو هم دارم.
#پایان_قسمت۴۲✔️
🗓۱۴۰۵/۰۷/۲۸
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond