eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
901 دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
1.3هزار ویدیو
161 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
یاحق وقتی یک روح بخواهد درون یک کالبد قراربگیرد یا شایدهم بهتر باشد بگوییم : «وقتی یک روح بخواهد کالبدش را بسازد » خیلی طول میکشد... وقتی یک روح بخواهد رمان بنویسد هم خیلی طول می‌کشد...یعنی خیلی طول می‌کشد که خودش را ریز کند، خُرد کند، دقیق کند تا بتواند عکس خودش را با حروف الفبا ترسیم کند... آنقدر باید «یا مصوّر» بگوید...آنقدر باید «یا بدیع» را زمزمه کند تا بلکه یک شعاعی از نور از جلوی پایش کشیده شود تا عرش...تا «المصور» رنگ به رنگ و شکل به شکل برایش تجلی کند... می دانید«المصور» خودش، رمان این عالم را چگونه نوشت؟ باقلم صاحب حراء، از همان زمانِ بی‌زمان که فرمود: « کنت کنز مخفیا فاحببت ان اعرف...»
یاحق امروز چشمم به جمال خورشید روشن شد و طلوع آن و اولین شعاعهای زرفام آن..بعد از مدتهای مدید... رخ به رخ و چشم در چشم به کوری همه ساختمانهای جدید... نارنجی بود...پر رنگ....درست مثل آن وقت‌ها که به شوق دیدن طلوع مهر بعد از غروب ماه، چادر به کمر زده، در پشت بام را باز می‌کردم و اَجی مَجی گویان می‌پریدم روی خرپشته....درست قبل از آنکه خانه‌ی ویلایی کنارمان آپارتمانی ۶قلو بزاید وخانه‌ی کنارش، همچنین و خانه‌ی کنارترش و کنارترترش و کنارتر‌ترترش و قس علی هذا الی غیر النهایه... از آن بالا حیاط را نگاه کردم، نگاهم از بالای درختان انار گذشت. از روی یاس‌های زرد وسپید ردّ شد و کمی آن طرف‌تر کنار‌بوته‌گل محمدی روی تشک رضا نشست. میان خر و پف های گاه وبیگاهش...نگاهی به اطراف حیاط انداختم...مسعود، سیمین ...عهه...پس سهیل‌کو؟ ... از همان بالا کوچه را دید زدم. مثل همه‌ی جمعه‌ها خلوت بود و ساکت. سرم را چرخاندم ...علی آقا با یک ظرف حلیم از ته کوچه پیدایش شد...آهان پیدایش کردم...این‌هم سهیل، با چند نان بربری تازه.... چشمم به انتهای افق بود و طلوع گرم خورشید ولی شامه‌ام در پِی عطر نان بود و ذائقه‌ام به دنبال حلیم... خورشید که بالاتر آمد من هم بلند شدم ...کش و قوسی به عضلاتم دادم ، کمرم تقی صدا کرد و عضلاتم شد عظلات...بعد آرام، دستم را گذاشتم روی لبه پشت‌بام و از خرپشته پایین آمدم... - آهای یا ایهاالذین آمنوا بلند شید دیگه لنگه ظهره... صدای سهیل است که در ‌حیاط خانه می‌پیچد. رضا پتو را می‌کشد روی سرش...مسعود خودش را جمع می‌کند و سیمین همچنان خواب هفت پادشاه را می‌بیند... گفتم هفت پادشاه و یاد هفت مرتبه‌ی وجودی انسان افتادم...نه...نیفتادم ...یادم نبود اینجا ده ساله ام.... فهم هفت مرتبه‌ی وجودی مال ده سالگی نیست...مال دوتا ده سالگی است...فهم بیست سالگی را به ده سالگی قرض میدهم و بالای سر سیمین می‌نشینم ...بیدار شده ولی خودش را به خواب می‌زند...خم میشوم وصورتم را می‌چسبانم به گونه‌های کوچکش...گونه‌هایش فقط کمی از گردو بزرگتر است...تیمچه لبخندی می‌زند ولی زود لبهایش را جمع می‌کند که لو نرود...سرم را بلند میکنم و طوری که بشنود میگویم: حیف شد که سیمین خوابه مجبورم بستنی‌ها رو خودم بخورم...یواشکی لای چشمانش را باز می‌کند و دوباره می‌بندد... فرصت را غنیمت می‌شمارم و درآغوشش می‌کشم و شروع می‌کنم به قلقلک دادنش... - ای فسقلی خوشمزه من رو گول میزنی....الان می‌خورمت.....الان می‌خورمت.... از خنده ریسه میرود و بلند میشود و از میان دستانم فرار میکند و دور حیاط می‌چرخد... - اگه میتونی بیا منو بگیر....بیا دیگه...بیا.... رضا که از سر و صدای ما کلافه شده پتو را از روی سرش کنار میزند و می‌گوید: چه خبرتونه؟ اول صبحی...همسایه‌ها خوابن... - همسایه‌ها همه بیدارن. الکی اونا رو بهونه نکن...پاشو....پاشو هزارتا کار داریم... این را مرتبه‌ی عقلانی گفت به مرتبه دانی‌اش... بلند شدم و شروع کردم به جمع کردن تشک سیمین.سیمین کمی آن‌طرف تر تاب بازی می‌کند و شعر می‌خواند. واهمه‌اش غذای مناسب خورده وشارژ شده ... اصلاً وقتی همه وجود انسان غذای مناسب خودش را بخورد. شارژ می‌شود...دیگر خطا نمی‌رود...و خطا نمی‌کند...خطا برای انسانهای گرسنه است... گرسنگی روح « بتمام مراتبه»... و...
از شما چه پنهان، این مگس دارد اخلاقم را مگسی می‌کند. این همه جا، درست می‌آید روی دفتر دستکِ من. حالا خوب است من هم با همین مگس بزنم توی سرت؟ هان؟! یک پشه از جنس مورچه‌های بال‌دار از آن‌طرف آمد این‌طرف؛ ولی وقتی دید من این‌طرفم خودش مؤدبانه رفت آن‌طرف. آنقدر خوشم می‌آید از این حیوانات ذی شعور، برخلاف برخی موجودات بی‌شعور.... بی‌شعور یعنی کسی که شعور ندارد... فحش نیست... کلمه‌ای است است که اشعار دارد بر نداشتن شعور... یک پشه‌ی دیگر هم این طرف‌ها می‌گردد؛ نمی‌بینمش ولی نامرد بدجور نیش می‌زند. این یکی هم که ریز و سبز است. یک چیزی تو مایه‌های حریرسبز. بعید می‌دانم او نیش بزند؛ به زیبایی‌اش نمی‌خورد؛ که این کار زیبنده‌ی زیبارویان نیست. یک پشه‌ی خاکی دیگر از آن‌طرف دارد می‌آید این‌طرف؛ این یکی هم از این طرف، می‌رود آن‌طرف. تاکنون فکر می‌کردم آنها به حریم مطالعه‌ی من تجاوز کرده‌اند؛ ولی با این سیل حشرات، به گمانم من به قلمروشان وارد شده‌ام. همان بِهْ که چراغ را خاموش کنم تا: نخود نخود هرکی رود خانه‌ی خود