روزی ما را به سفر بردند
جای که من در کل عمرم حتی اسم انجا را هم نشنیده بودم
یک جای عجیب با یک حس متفاوت
یک جای که حس کردم چقدر با دنیایی که من در ان زندگی میکردم متفاوت است
انجا از ادم های برایم گفتند که در کل عمرم از انها فقط یک جمله میدانستم ان هم اینکه افرادی که در راه کشورشان کشته می شوند راشهید می گویند
کل فهم من از شهید و شهادت فقط همین بود و بس...
اما ان روز یک جمله عجیب به من گفتند:
(( شهدا مثل یک شیشه عطر هستند که وقتی در ان باز میشود بوی ان ها کل فضارا میگیرد و همه ی کسانی که انجا هستند بوی انها را میگیرند )).
گفتند اگر میخواهید بفهمید بوی شهدا را گرفتید یا نه ؟
وقتی رفتید خونه ببینید اولین کسی که بغلتان کرد به شما میگوید :چه بوی خوبی میدی !مگه کجا بودی،!چه عطری به خودت زدی ؟!
این حرف روای در معراج شهدا در سفر راهیان نور برای من یک چیز عجیب و غیر قابل درک بود همان جا که بودیم خیلی به ان فکر کردم که ایا راست است یا دروغ ؟
اما من همان جا ان حرف را فراموش کردم تا بعد از سه روز که برگشتم خانه ،نصف شب ساعت یک
وقتی رسیدم همه خواب بودند من ارام وارد شدم که کسی بیدار نشود
اما یهو در خانه به رویم باز شد و دیدم خواهرم منتظر من مانده و نخوابیده ،مرا همانجا در آغوش گرفت و بهم گفت زیارتت قبول باشه،و چند لحظه محکم مرا بویید ..
ناگهان ازم پرسید دختر توکجا بودی مگه ؟؟
چقدربوی خوبی میدی ؟
چه عطری زدی به خودت ؟؟!!
ان لحظه یک شوک عجیب بهم واردشد
یادم امد حرف روای، باور نمیکردم که دقیقا همان حرف هارا به من گفته باشند ؟؟
همان طور که گفتند شد ..
یعنی من بوی شهدا را گرفته بودم ؟؟
یعنی بوی شهدا میدادم ؟؟
اولین لحظه ی زندگیم بود که نمیدانستم چه واکنشی باید داشته باشم ..
ان لحظه تازه من فهمیدم شهدا کی هستند !!!
ان لحظه انقدر تعجب کرده بودم که خواهرم ازم پرسید مگه چی شده ؟؟
وقتی کل قضیه را برایش گفتند انقدر باهم تعجب کردیم که زدیم زیر گریه ...
از ان روز تا الان خواهرم هروقت کسی از راهیان نور برمیگرده انها را بو میکند و دنبال بوی ناب ان شب است ...
و من سال ها است که در انتظار رفتن به دیار مردان خدا مانده ام ...
#ن_تبسم
#بهوقتدلتنگی
#بهوقتشهدا
#بهوقتخاطرهی.راهیاننور