eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
901 دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
1.3هزار ویدیو
161 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
« سماورم رو دم‌دمای اومدنشون روشن می‌کردم، حالا اینکه از کجا می‌فهمیدم چه روزی از روزای خدا دلشون برای ما تنگ‌می‌شه و درست چه ساعتی می‌رسن درخونه‌ی‌ما، این رو هنوز هم نفهمیدم ولی یه ساعتی دلم منتظر اومدنشون می‌شد، تا دست‌وروشون رو لب‌حوض می‌شستن و می‌نشستن لب‌ایوون، چای تازه‌دمم رو می‌ریختم توی دوتا استکان و منتظر می‌موندم تا لب بازکنن و دوباره بگن: بابا، همه‌‌اش چایی‌ت به راهه‌.حالا من نه می‌دونستم و نه می‌خواستم بدونم که آقاجون می‌دونن که من مخصوص برای خودشون چایی دم‌کردم یا نه. اصلا روی گفتنش رو هم نداشتم که مثلاً جواب بدم: آقا‌جون به دلم‌افتاد که دارین میاین سمت خونه‌ی‌ما. فقط می‌دونستم که از وقتی خونه‌مون رو ساخته‌بودیم و از آقاجون اینا جدا شده‌‌بودیم، بعضی روزا مستقیم از سرِزمین می‌اومدن که به ما سربزنن »؛ هر وقت که دور هم جمع‌می‌شویم و بساط چای می‌آید وسط، مادربزرگم این خاطره‌ی چای دم‌کردن برای پدرشوهرش را تعریف می‌کند، حتماً یک چیزی توی آن حال‌وهوا‌ بوده که الان بعد از پنجاه سال، شاید هم بیشتر، دوست‌دارد از آن چای بگوید. یک چای که قبل از آمدن کسی، به دلش می‌افتاده که آن را دم کند، شاید به دل سماور و قوری واستکان و همه‌ی آن دیگران هم می‌افتاده. امروز استوری‌ها را که نگاه‌کردم یکی نوشته‌بود: «ممنون که هستی، ممنون که اینقدر خوبی ... » دیگری نوشته‌بود: « اگه نبودی نمی‌دونستم خستگی‌هامو چی کار کنم؟» یکی هم نوشته‌بود:« به عشق تو از خواب پا می‌شم...» من هم دلم چای خواست ولی نه از این چای‌ها، یک چای با همان حال‌وهوای چای مادربزرگم.