#پاکدامنی_در_حیا
در گرمای تابستان زیر نور پر تشعشع آفتاب، چادرم را بر سر داشتم و گوشه ی ان را با دست گرفته بودم.
از شدت گرما احساس میکردم تمام دنیا میچرخد، ترس داشتم از اینکه وسط خیابان بین این همه نامحرم از هوش بروم و نقش بر زمین شوم.
نزدیک اذان بود چشمانم را نیمه باز کردم و دستم را سایبانی ساختم تا بتوانم به دور بنگرم.
از اینکه نزدیک مسجد بودم خوشحال شدم.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت مسجد حرکت کردم.
مستقیم به سمت روشویی مسجد رفتم دستانم را به صورت قنوت زیر آب گرفتم و صورتم را شستم.
حالم بهتر شد، وضو گرفتم و بعد از اذان نماز خواندم.
ساعت را نگاه کردم و به راه افتادم.
همینطور که راه میرفتم پسر جوانی آرام آرام تعقیبم میکرد.
ظهر بود و افراد انگشت شماری دیده میشدند.
پسر نزدیک تر شد
همانطور که راه میرفت
کلماتی تمسخر آمیز میزد و مرا امل خطاب میکرد. به چادر مادر بی احترامی کرد، از سکوت خسته شدم دوست داشتم با مشت و لگد حالش را جا بیاورم اما ناگهان یاد مادرم افتادم که گفت جواب ابلهان خاموشیست
من هر کاری میکردم او کار خودش را ادامه میداد پس بهتر بود سکوت کنم تا به درستی خاتمه یابد.
سعی کردم تند تر راه بروم، نزدیک خانه بودم کلید را در دست اماده داشتم. بلا فاصله وارد خانه شدم و نفس راحتی کشیدم.
شاید اگر من جواب آن پسر را با مشت و لگد میدادم الان اینجا نبودم.
#تمرین94