#دنیای_آرورو
پارت پنج🪞
چندلحظه مکث کرد و یهو گفت «: دارم دنبال گردنبند مرواریدت میگردم»
پس بالاخره جواب سوالمو داد .
ولی گردنبند مرواریدمو میخواست چیکار کنه ؟
به چه دردش میخورد .؟
از توی کمد بالای میزم درش اوردم و محکم توی دستم گرفتمش .
گفتم:« تا نگی میخوای چیکارش کنی نمیدمش .
- اوم
+نگفتی تو کی هستی ؟ از جونم چی میخوای ؟
- منظورت چیه ؟
+وای خدای من!
- آلیشیام دیگه . یه گربینه .
+گرگینه؟
-نه گربینه
داشتم دیوونه میشدم
. این همه ادم
. چرا باید این اتفاقای عجیب غریب برای من می افتاد؟
تی|درسا
#دنیای_آرورو
پارت شش🪞
+تا نگی گردنبندو میخوای چیکار از جام تکون نمیخورم آلیشیا
_خب... راستشو بخوای اون مرواریدا به
من قدرت ماه رو میدن که میتونم بیماری هارو خوب کنم.
وای خدای من این چی داره میگهه
نگاهمو به گردنبند دوختم و زیر لب آروم و با بغض گفتم:
«این گردنبند برای ناهو بوده که قبل از غیب شدنش اونو به من داد تا ازش مواظبت کنم..»
یکم به فکر فرو رفتم
_تصمیمت چیه؟ اونو به من میدیش؟
+فقط به یه شرط
_هرچی باشه قبول میکنم
+میتونی ناهو رو پیدا کنی؟
_سعیمو میکنم.... گردنبندو بهم میدی؟
آروم و با گریه دستمو طرفش دراز کردم
اونم آروم گردنبندو از توی دستم برداشت
تی|درسا
#دنیای_آرورو
پارت هفت🪞
_لطف بزرگی در حقم کردی!ما ازین ببعد با همدیگه دوستیم منم قول میدم که هرجور شده ناهو رو واست پیدا کنم فقط اینکه میشه پیش تو زندگی کنم؟
+آره میتونی پیشم بمونی
حرفم که تموم شد
آروم برگشتم سمت پذیرایی و روی کاناپه لم دادم و تلوزیونو روشن کردم
آلیشیا هم گفت که میره بیرون
چونکه یکم کار داره ولی فردا دوباره برمیگرده
با اینکه سعی داشتم رو فیلم تمرکز کنم و به ناهو فکر نکنم نمیشد .
هی فکرم میرفت سمت اون روز و اون اتفاق عجیب.
تی|درسا
#دنیای_آرورو
پارت هشت🪞
هرچی بیشتر فکر میکردم سر نخ های بیشتری پیدا میکردم .
یادم میاد اون شب...، همون شبی که ناهو ناپدید شد ماه کامل بود...، همچی عادی و مثل همیشه بود .
مثل همه ی شبایی که برای دیدن ناهو و گرفتن لیست نیازمند ها به کمک ماه ازش به دیدنش میرفتم .
اون شب ناهو برام یه گردنبند اورد .
یه گردنبند مروارید .
اون گفت :«این یه گردنبند معمولی نیست ، پیش خودت نگهش دار .
بعد یه لبخند گرم زد و گردنبند رو توی دستم گذاشت .
تی|درسا
#دنیای_آرورو
پارت نه🪞
با اینکه خیلی زیاد بعد اون شب به ابن موضوع فکر کردم ،..
بازم یادم نمیاد که بعد اون لبخند گرم چه اتفاقی افتاد
یادم نمیاد ، هیچ چیزی بعد اون یادم نمیاد .
بلند شدم و تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم که بخوابم .
اومدم گردنبند رو در بیارم و بذارمش یه گوشه...
تا طوریش نشه که یادم افتاد دست الیشیاست .
بغض کردم .
دراز کشیدم و چشمام رفت .
تی|درسا
#دنیای_آرورو
پارت 10🪞
امروز صبح وقتی که بیدار شدم
خیلی یهویی بالای تختمو نگاه کردم و از جا پریدم .
الیشیا بود .
بالاخره بعد یه هفته دوباره سر و کله اش پیدا شده بود .
گفتم:
چیشد ؟ کارات تا کجا پیش رفت ؟ نباید یه خبر بدی؟
-امممم ببین چیز خاصی ندارم برای گفتن.
+اما تو قول دادی! تازه قرار نبود اینقدر طولش بدی و پیدات نشه!
-اوم . گفتم چیز خاصی ندارم . چیزای غیر خاص که دارم
+بگو میشنوم .
تی|درسا
#دنیای_آرورو
پارت 11🪞
-گردنبندت به خیلیا کمک کرد.
توی این مدت تونستم باهاش جون چند نفرو نجات بدم .
از ناهو هم چیز خیییلی مهمی ندارم بگم؛
تنها چیزی که دربارش میشه گفت اینه که فهمیدم دوستی به اسم اگنس داشته .
الانم دارم تلاش میکنم پیداش کنم .
شاید اون بدونه کجاس .
+خب چجوری پیداش میکنی؟
لطفا هرکاری میکنی سریع باش این یه هفته از فکر تو و ناهو در نمیام
_من روش های خاص خودمو دارم؛ پیداش میکنم، هرچه سریعتر
تی|درسا
~°Arora’s World 🪞꩜
چندتا فرشته میفرستین اینور؟
فور کردین تگ بدین
@spidermantii
و آخرش یه 🪞 بفرستین نانازا