eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
منبع کلیپای گاندویی اینجاست😌 از پست های مذهبیشون که دیگه نگم‌م‌م🤍 همه استوری هامو از اینجا برمیدارم❤️‍🔥 •💕https://eitaa.com/joinchat/1670644563C420eb68772 🤌🏻
بنر جدیدمون🤍🥲
سلااااام خب خب ببخشید که این چند روز نبودم.. امتحان داشتم.. امتحان ها نوبت دوم چند روز دیگه شروع میشه... منم سال آخرم باید بشینم حسابی بخونم.. و اینکه نمی تونم تو کانال باشم... خواستم بگم لطفا درک کنید و لف ندید.... بد امتحان ها میام با کلی فعالیت و پارت و چالش و.... همین..✨🌱 فقط درک کنید و لف ندین. 🤍🥲
سلام سلام.. امتحان ها هنوز سر جاشه😂💔 ولی... اومدم یه پارت دلی بدم بهتون و برم🥲🪴 شما هم انقدر لف ندید لطفاً 🥺💔
ܢ‌ܢܚܩܢ ߊ‌ܠܠܘ ߊ‌ܠܝ‌حܩࡍ߭ ߊ‌ܠܝ‌حࡅ࡙ܩܢ رسول: تمام بدنم درد میکرد به زور داشتم تکون میخوردم اروم اروم خودم و به تخت رسونده بودم  دست راستم  که سالم بود و گرفتم لبه تخت و خودم و بلند کردم و نشستم چشمم به پنجره خورد هوا کم کم داشت شب میشد به سمت. در رفتم دستگیره رو کشیدم پایین در باز نشد هعیییی آخه چرا واقعا چرا،چرا محمد من رو میزنه.. اونم من که برادرشم...من رو چرا من رو بخاطر....🥺 خب حداقل بهم میگف...میگف که... 😭💔 بغض اجازه ی حرف زدن رو بهم نمیداد.. چشام رو روی هم گزاشتم و به خواب رفتم.. [فلش بک به گذشته] رسول: از سایت بیرون اومدم و به سمت بهشت زهرا حرکت کردم.... دلم خیلی تنگ شده بود.. برای مامانم بابام..🥲 کاش میشد یه بار فقط یه بار دیگه ببینمشون.. ولی...درسته بابا اینا نیستن.. ولی محمد نزاشته خیلی خوبه که کنارمه.. اگه محمد نبود واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم... خیلی خوبه که محمد رو دارم.. واقعا اگه محمد پیشم نبود یا خدایی نکرده محمد رو نداشتم باید چیکار می کردم... همین جور که داشتم می رفتم چشم خورد به ریحانه.. خواستم به سمتش برم که.... هااان.....چیییی..... اصن صحنه ای که دیدم رو نمی خواستم باور کنم.. اعصبانی شده بودم.. خیلی ام اعصبانی شده بودم..نمیدونم چطور خودم رو به اون طرف خیابون رسوندم... به سمتش رفتم... ریحانه: با امیر داشتیم راه میرفتیم که یهو رسول اومد سمتم.. عه..سلام داداش.. رسول: نمیدونم چیشد ولی زدم تو صورتش.. امیر: غل.. می خواستم بزنمش ولی ریحانه نزاش... امیر: یعنی چی ریحانههه😡 رسول: ریحانه؟!؟ تو غلط کردی اسم خواهر من رو به زبون میاری! ریحانه: رسول جان! داداش یه لحظه صبر کن من برات توضیح میدم.. بیا بریم تو ماشین تا برات توضیح بودم.. امیر شما هم اروم باش رسول: یعنی چیی😩 ریحانه: برات همه چی رو توضیح میدم... فقط با من بیا.. امیر: میدونستم رسول تو کما بوده!! میدونم که همه چی رو یادش رفته و کم کم یادش میاد.. تازه فهمیدم که ریحانه چرا انقدر با ارومی باهاش حرف میزد... در ماشین رو باز کردم.. ریحانه و رسول عقب نشستن.. خودمم رفتم پشت فرمون نشستم. ریحانه: ببین داداش.. یادت هس که من و امیر قبل از اینکه اون اتفاق برات بیوفته نامزد بودیم؟! رسول: ن.ام.زد؟! ریحانه: اره نامزد بودیم... بد از اینکه تو رفتی کما پدر امیر تصادف کرد.. حالش خیلی بد بود..و اصرار داشت که عقد ما دو تا رو ببینه.. البته محمدم برا تو نمی خواست که این عقد صورت بگیره.. ولی با اصرار های پدر امیر دیگه مجبور شدیم که عقد کنیم.. و بد از یه روز پدر امیر فوت کرد... امیر: با حرف های ریحانه بغض راه گلوم رو گرفته بود.. حالم دوباره بد شده بود.. ولی بغضم رو به سختی قورت دادم. و لب زدم.. اره رسول.. رسول: الان یعنی چییی...😭 امیر: یعنی من و ریحانه الان زن و شوهر هستیممم بد تو زدی تو صورتششش... ریحانه:بسه دیکه امیرر.. من برم برات اب بگیرم بیام(خطاب به رسول) امیر: دیگه نمی تونستم تحمل کنم.. لب زدم ببین رسول من که نمی تونم چون ریحانه ناراحت میشه.. ولی میدونی اگه محمد بفهمه چه اتفاقی می افته؟! رسول: امی... امیر: هیچی نگووو فقط سریع از ماشین من پیاده شو تا ریحانه نیومده. رسول: نمی خواستم بیشتر از این از دستم عصبی بشه.. از ماشین پیاده شدم و به راهم ادامه دادم.. نمی دونم چرا اینقدر سریع اعصبانی شدم.. امیر راس می‌گفت محمد بفهمه زندم نمیزاره.. مطمئنم امیر بهش میگه.. منم باید خودم رو آماده ی دعوای حسابی کنم... ریحانه: اب رو حساب کردم و ب سمت ماشین رفتم.. در رو باز کردم و وارد ماشین شدم.. رسول نبود!! رو به امیر لب زدم رسول کجاست؟! امیر: هیچی رفت... ریحانه: یعنی چی رفت.. مگه میشه تا من رفتم براش یه بطری اب گرفتم رفت.. چی بهش گفتی امیر؟! امیر: ریحانه تو از من چه توقعی دارییییی.. زده تو صورتت می خوای هیچی بهش نگم؟! ریحانه جان عزیزم می خوای بهش بگم دستت درد نکنه رسول جان زحمت کشیدی که زنم رو زدی خیلی زحمت شد برات.. نکنه می خوای اینجوری باهاش حرف بزنم؟! ریحانه: امیر جان من چی بگم بهت؟! هاا؟! امیر تو نگاه صورت من بکنن... هیچیی نیسسس هیچیییی.. بابااا اون قدر محکم نزد که بخواد یه چیزی بشه... فقط یه خورده قرمز شدهههه.. تو از من توقع نداری برا یه سیلی کوچیک اونم چون نمیدونسته من و تو زن و شوهر ایم.. بیام بگم دیگه داداشم نیس! ن اتفاقاا من رسول رو هم خیلیی دوس دارم.. برو خونه.. گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به رسول.. بوق...بوق....بوق....بوق.....بوق... مشترک مورد نظر پاسخ گو نمی باشد......... گوشی رو زمین گزاشتم.. امیر: تا حالا ندیده بودم ریحانه اینجور بشه... و بخواد این طوری حرف بزنه... ولی منم نمی تونم نسبت به این موضوع بی تفاوت باشم... میرم پیش محمد ریحانه نمیتونه به اون چیزی بگه..
یا بخواد از دستش اعصبانی بشه... حالا میبینی آقا رسول.. بد از چند دقیقه رسیدیم در خونه... اروم لب زدم.. ریحانه؟!ریحانه خانم؟! بیدار شو عزیزم رسیدیم.. ریحانه: آروم چشام رو باز کردم.. از ماشین بدون هیچ حرفی پیاده شدم و وارد خونه شدم... امیر: ریحانه که رفت راه افتادم به سمت سایت... رسول: نشستم کنار مزار بابا.. سلام بابا خوبید؟! مامان خوبه؟! میدونید چقدر دلم براتون تنگ شده🥺💔 بابا کاش بودین...کاش پیشم بودین.. بابا میدونید امروز چه اتفاقی افتاد؟! خودتون میدونید دیگه.... بابا خب آخه من که نمی دونستم ریحانه عقد کرده.. هیچ کسی به من نگفته بود خب...🥺 خب من اگه می دونستم مریض که نبودم الکی خواهرم رو بزنم... اونم خواهر بزرگ تر از خودم رو.. خودم میدونم امشب قراره یکی از بد ترین شبام بسه... چون میدونم که امیر میره پیش محمد و به محمد قضیه رو میگه بابا. بخدا من هیچی نمیدونستم😭؛)) امیر: به سایت رسیدم.. خواستم بالا برم که محمد رو دیدم.. سلام آقا محمد.. محمد: به سلام آقا امیر .. چخبر؟! شما که مرخصی بودید اتفاقی افتاده؟! امیر: باید باهاتون حرف بزنم... محمد: در مورد؟! امیر: میگم بهتون.. محمد: باشه.. بیا تو ماشین.. امیر:(کل قضیه رو براس توضیح دادم) محمد: رسول؟! امیر: اهوم.. محمد: غلط کرده رسول رو ریحانه دست بلند کرده.. اعصابم خورد شده بود.. امیر جان مرسی که گفتی چون مطمئنم ریحانه نمی گفت.. منم با رسول کار دارم...تا بفهمه دیگه دست رو خواهرش بلند نکنه.. امیر: فقط اگه میشه به ریحانه نگید که من بهتون گفتم... با من کاری ندارید؟! محمد: خیالت راحت.. می خوای برسونمت؟! امیر: نه مرسی ماشین همرامه.. محمد: باشه.. امیر که رف منم به سمت خونه حرکت کردم.. حسابی از دستش اعصبانی شده بودم.. اخه اون رسوله... . . . رسیدم در خونه..همزمان با من رسول هم رسید.. سریع از ماشین پیاده شدم.. به به آقا رسول😏 رسول: بلند شدم و به سمت خونه حرکت کردم.. همزمان با محمد رسیدیم خونه.. سلام داداش.. محمد: سلام؟! رسول هیچی نگوو هیچییی نمی خوام حتی صدات رو بشنوم.. فقط برو خونه که من باهات کار دارم.. رسول: میدونم چیشده؛)) هیچی نگفتم و فقط وارد خونه شدم. قراره امشب کلی دعوام کنه... حقم هست البته.. محمد: ماشینم رو پارک کردم و وارد خونه شدم.. رسول روی تخت نشسته بود... از دستش خیلیی عصبی بودم.. خب.. بنظر خودت چه بلایی سرت بیارم..؟!)) پاشو ببینم.. رسول: بلند شدم .. به سمت محمد رفتم و خواستم چیزی بگم که... محمد: دستم ناخداگاه بالا رف و محکم توی صورت رسول فرود اومد.. جوری شدت دستم زیاد بود که افتاد روی زمین.. با این حال بازم آروم نشده بودم.. لب زدم رسول چه غلطی کردی تو؟! رسول: اصلا باورم نمیشد.. این محمد بود؟!این داداش من بود؟! نه اصلاا این اون محمدی نیس که همیشه پشتم بود.. دستم خیلی درد میکرد...حتی نمی تونستم دستم رو تکون بدم.. گرمی خون رو، روی صورتم حس کردم.. هیچی نگفتم و فقط بزور به گوشه ی حوض تکیه دادم... دستم خیلی درد می کرد جوری که حس میکردم شکسته..💔🥲 محمد: رسول حرف بزن لعنتییییی😡 حرف بزن و بگو چرا زدی چرا ریحانه رو زدیییییی... رسول:من چی بگم داداش..؟!)) من هر چی بگم تو باور نمیکنی؛> چرا به همونی که اومد بهت گفت نگفتی که بهت بگه.... اینم میدونی که من از هیچی خبر نداشتم؟! خب تو که میدونستی چرا بهم نگفتییی چرا واقعااا.. خبر داری اون امیر با من چطور حرف زده؟! آره؟! 😭💔 من نمیگم چرا..حق داشته.... ولی محمد تو دیگه چراا😭💔 حداقل کاش اروم تر میزدیم🥺 محمد: حرف نزن بابااا... به سمتش رفتم و یقه اش رو گرفتم...بلندش کردم و لب زدم اینقدر الکی حرف نزن.. یکی دیگه زدم این طرف صورتش که این بار پرت شد تو حوض..سرش خورد به سنگ حوض... و در عرض یک ثانیه حوض پر از اب تبدیل شد به خون.... رسول: محمد بازم زد؛)) این دفعه جوری زد که پرت شدم توی حوض و سرم با سنگ برخورد کرد.. درد عجیبی توی سرم پیچید.. دنیا دور سرم می چرخید... باورم نمیشه این محمد هست یا نیست... کم کم دنیا برام تار شد و در اخر سیاهی مطلق🖤🥺 محمد: می خواستم برم سمت رسول دوباره که همون لحظه در باز شد و عطیه وارد خونه شد.. با دیدن این وضع سریع از پله ها پایین اومد... با دیدن رسول ترسیده روی زمین افتاد.. به سمتش رفتم عطیه جان؟! عطیه: خسته از کار بر گشتم خونه... در باز کردم و وارد خونه شدم.. ولی صحنه ای که دیدم رو نخواستم باور کنم... سریع پایین رفتم و با دیدن این وضع رسول دیگه نتونستم روی پاهام وایسم.. روی زمین افتادم .. محمد به سمتم اومد و هیچ توجهی به رسول نداشت.. این عجیب بود... لب زدم... م.حم.د.رس.ول 😭💔 محمد: نگران نباش چیزی نیس.. عطیه: چی میگییی محمددد😭😡 بچه نفس نمیکشه محمد: با این حرف عطیه برگشتم و رسولی رو دیدم که چشاش بستس و روی آبه! ترسیده به سمتش رفتم....