eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Nashnas_Admin_Gando بیاید اینجا بقیه ناشناسارو میزارم اینجاا✨🥲
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شروع تبادلات Deli از 21 خرداد ماه✅ حداقل تعداد جایگاه : 18 چنل . جهت پرسیدن سوالاتون @Deli_TEB
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ سروش: چشم به رقیه ای خورد که روی صندلی نشسته بود و داشت آروم آروم گریه میکرد.. ترسیده به سمتش رفتم. اولین چیزی که به ذهنم رسید نگاه کردن به اتاق رسول بود. محمد کنارش بود! کنار رقیه نشستم.. رقیه جان عزیزم؟! اتفاقی افتاده؟! چرا داری گریه میکنی؟! چیزی شده؟! رقیه: سروش؛دکتر گف داداشم ۲۴ ساعت دیگه بهوش میااد. سروش م.من خیلی خوشحالم..سروش جواب آزمایش اومد.. سروش محمد داداشمه.. چی بهتر از این؟! 😭🤌🏻 سروش: خب خداروشکر.. حالا چرا گریه میکنی؟! رقیه: از شوقققق.. سروش:بگردم.. همون لحظه محمد از اتاق رسول بیرون اومد.. بلند شدم و به سمتش رفتم اونم به سمتم اومد ولی گوشیش زنگ خورد.. ببخشیدی گفت و رف گوشه ای.. چند دیقه بد دوباره اومد... بد از چند دیقه حرف زدن لب زد.. محمد: عه..من زنگ زدن بهم باید برم سایت.. ببخشید سروش دوباره باید تو مواظب رسول باشی.. سروش: نه بابا این چه حرفیه.. محمد: ✨🤍 فیلا... از بیمارستان بیرون اومدم و به سمت سایت حرکت کردم.. چند دقیقه بد.. وارد سایت شدم..به طرف علی حرکت کردم.. دستم رو، روی شونش گزاشتم که برگشت.. و با دیدن من سریع بلند شد.. علی: عه..سلام آقا.. +سلام..جانم. چه کاری داشتی که گفتی بیام.. علی: اقا محمد ردیاب داوود روشن شده. +چیییی؟! تونستی ردی ازش پیدا کنی؟! علی: بله آقا... تقریبا میشه گف از شهر بیرون هست.. یه کارخونس.... یعنی اون جور که تو نقشه معلوم بود.. +علی به بچها بگو نیم ساعت دیگه بیان اتاقم.. خودتم بیا. علی: چشم آقا.. موقعیت: داوود داوود: دیگه جون نداشتم..این چند روز اینا خیلی بد جور میزدنم.. هر کاری می کردم ردیابم روشن نمیشد.. تا اینکه صبحی.... صبح موفق شده بودم که ردیابم رو،روشن کنم..ـ کل بدنم به خصوص کمرم خیلی درد میکرد.. از بچها خبری نداشتم..دلم برا همشون تنگ شده بود... کاش بتونم دوباره ببینمشون... پام بر اثر تیری که خورده بودم درد زیادی داشت... ولی...ولی دردش بیشتر از کمرم نبود... همون لحظه در باز شد و دوباره این امید اومد تو اتاق.. امید: سلااام. البته سلامی دوباره.. داوود: فک میکردم بابات بهت گفته چی گفتم.. نگفته؟! خب بزار خودم بگم... من بهش گفتم به هیچ عنوان حتی به قیمت جونم هیچ چیزی بهتون نمیگم.. این رو صد بار هم تکرار کردم.. متوجه شدی یا طوری دیگه بهت بگم؟! امید: نه خیر.بزار من بگم بهت... تو با ما همکاری میکنی یا... عکسی که از تصادف اون پسره (رسول) گرفته بودن رو نشونش دادم.. ببین همین طور که این بلا رو سر این اوردم سر بقیه داداشات هم میاررممم.. داوود: اون رسوللل بوددد🥺 باورم نمیشددد... لب زدم.. از ک.جا معل.وم راست میگی؟! امید: دیگه من بهت گفتم میخوای باور کن می خوای هم نکن... فیلا..😂 داوود: حالم خیلی بد شده بود... باورم نمیشد..رسول..داداش من.. یعنی الان حالش چطوره؟! خداا😭 •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: داوود... 😈 در پارت بعدی داوود ممکنه یه خورده.. 🤪