ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
https://daigo.ir/secret/11336223860 رفقا پارت طولانی میخواید؟! اینجا رو پر کنیدد پس😉✨ نظرات راجب پا
سلااااام
ناشناس رو پر کنیدد.
منم امشب یه پارت میدممممم😉
که دیگه مشخص میشه..😁
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
سلااااام ناشناس رو پر کنیدد. منم امشب یه پارت میدممممم😉 که دیگه مشخص میشه..😁
ساعت ۶ منتظر یه پارت....😁😂
باشیددد
ناشناس یه مشکلی پیدا کرده بخاطر همین پیاماتون رو ندیدم✨
می خواستم ساعت ۶ پارت بدم ولییی...✨😁
ساعت ۳ میدمم.
پس بمونیدد و از اینده ی رمان متوجه شویدد✨😁
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_109
محمد: سوار ماشین شدیم و به سمت اون محل که داوود بود حرکت کردیم..
فرشید و امیر کنارم نشسته بودن..
از چشاشون میشد فهمید که کلی نگران هستن..
خودمم استرس داشتم..میترسیدم دیر شده باشه..
فرشید: نگران بودم می ترسیدم..
اگه...نه نه خدا نکنه... ایشالا همه چی خوب پیش میره..
همون لحظه یاد رسول افتادم..
رو به آقا محمد لب زدم..
آقا رسول،رسول خوبه؟!
+آره حالش خوبه.امروز یه لحظه حالش بد شد ولی دکترا برش گردوندند..
و اینکه گفتن تا 24 ساعت دیگه بهوش میاد.
فرشید: واقعااا🥺
خب خداروشکر...
(نیم ساعت بد)
محمد: به اون مکانی که داوود بود رسیدیم..
همه از ماشین پیاده شدیم..
هر کدوم به طرفی رفتیم..
و مقابل اون خونه ی که رو به رو بود وایسادیم..
امید: از خونه رفتم بیرون تا برم پیش این پسره داوود..
از خونه بیرون اومدم که..
با دیدن مامورا تعجب کردم..
چند لحظه ای موندم..ولی با شلیکی که از کنارم رد شد به خودم اومدم و داد زدم مامورااااا.
رفتم تو خونه و سریع در رو بستم..
بقیه داشتن تفنگ هاشون رو بر می داشتن اما من از در پشتی رفتم پیش اون پسره..
در اون سوله رو باز کردم..
+احمقققق بالاخره کار خودت رو کردییییی😡
داوود: حدس زدم چیشده..
خواستم حرفی بزنم اما صدای شلیک بلند شد...
+نمیزارم سالم از این اتاق بری بیرون...
تفنگ رو سرش گزاشتم...
خواستم شلیک کنم اما...
فرشید: با امیر به سمت اون اتاق کنار حیاط رفتیم..
با دیدن اون صحنه کپ کردیم...
سریع لب زدم تفنگت رو بنداز وگرنه شلیک میکنم..
+تفنگم رو آروم پایین اوردم...
خواستم بندازمش اما فکر شیطانی به سرم خورد..
دوباره بالا بردم و در عرض یک ثانیه شلیک کردم به قلبش...
فرشید: خواستم برم که تفنگ رو ازش بگیرم اما تفنگ رو بالا برد و شلیک کرد..
سریع زدیمش و به سمت داوود رفتیم..
امیر رفت و به اون دستبند زد و منم کنار داوود نشستم...
داوود: خوشحال بودم که بچها رو دوباره میدیدم...
خواستم نفسی بکشم که دیگه راحت شدم اما..
تفنگ رو بالا اورد و کنار قلبم زد..
میشد کفت که دو یا سه سانت با قلبم فاصله داشت..
نفس کشیدن برام سخت بود..
نمیتونستم نفس بکشم..
فرشید به سمتم اومد و کنارم نشست..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: داوود💔🥺
شروع تبادلات Deli از 21 خرداد ماه✅
فقط و فقط یک چنل دیگه قبول میکنم❌
اینفو :
https://eitaa.com/joinchat/3557884733C0098a482a6
آیدیم : @Deli_TEB