eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
رفقا من خطم قطع شده!! الانم به کسی وصلم.. خطم درس بشه میاام برا پارت.. 🙃✨
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا.
خفن‌ترین‌چنل ِایتاس،میگی‌چرا؟چون‌ادیتاش‌محشرهه 🔥🤌🏿.. https://eitaa.com/joinchat/3109618383C195abc6336 ..
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ سروش:با دیدن رسول اخم کوچیکی کردم.. کنار صندلی کنار اتاقش نشستم.. لب زدم.. واقعا باورم نمیشه..باورم نمیشه تو این کار رو کردی.. رسول:حوصلم سر رفته بود اینقدر که تو این اتاق بودم.. خسته شده بودم دیگه.. همون لحظه در به صدا در اومد و سروش وارد اتاقم شد.. لبخندی زدم که با اخم اون مواجه شد.. تعجب کرده بودم.. حرفی نزدم که خودش شروع به حرف زدن کرد.. لب زدم.. سروش من اصلا نمی فهمم چی میگی.. اصن منظورت چیههه؟! میشه یه طور حرف بزنی که منم بفهمم چی میگیی؟! سروش: آره حتمااا.. الان دیگه بی حساب شدی! یعنی چی؟!خب بزار برات بگم... رقیه تصادف کرده.. الانم بیمارستان هستش.. فقط بهت بگم خداروشکر کن که چیزیش نشده.. رسول: هاااان؟! ی.عنی چیی؟! نمیتونستم نفس بکشمممم.. لب زدم.. ترو خدا بگو خوبه... سروش: اره الان خوبه.. ولی... خواستم حرفی بزنم که با دیدن صورتش اونم اونطور ترسیده بلند شدم... •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: شما میگید رسول پر؟! 😂😁 پ ن: میدونم کمه..ببخشید.
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد: کارام تموم شده بود دیگه کاری نداشتم.. از اتاقم بیرون اومدم و از پله ها پایین رفتم.. ب سمت علی قدم بر داشتم..دستم رو اروم روی شونش گزاشتم.. که با دیدن من بلند شد.. بشین علی جاان.. +جانم آقا کاری دارید؟! _کارت تموم شده؟! +بله اقا تموم شده.. _خب بلند شو بریم بیمارستان... +چشم.. _ب سمت ماشین قدم بر داشتیم... سوار ماشین شدیم و به سمت بیمارستان حرکت کردیم... علی ی چیزی.. +جانم آقا بفرمایید... _داوود بهوش اومده! +چییییی... واقعااا؟! _بله واقعاا.. فقط در مورد پاش چیزی نمیدونه... +آقا چطور بهش بگیم؟!😞 _حالا یه جوری میگیم.. البته فیلا نه...وقتی که رفت بخش.. +اهوم.. _با رسیدمون به بیمارستان از ماشین پیاده شدیم و وارد بیمارستان شدیم... ب بخشی که داوود بود حرکت کردیم.. با رسیدنمون علی لب زد.. +آقا می خواید برید پیشش؟! _لبخندی زدم و وارد اتاق شدم.. کنار تختش نشستم و دستش رو اروم گرفتم.. چشاش اروم باز کرد..لبخندی زدم و دستش رو یه خورده فشار دادم.. داوود: کل بدنم درد می کرد.. درد پاهام قابل تحمل نبود.. دردی که وسط قفسه ی سینم بود.. چشام رو بستم تا یکم از دردام کم بشه.. بد از چند دقیقه حس کردم یکی کنارم هس.. دستم رو گرف..چشام رو باز کردم که با دیدن آقا محمد لبخندی زدم.. آق.ا ب.دنم د.رد میکنه..پ.اها.م خ.یل.ی در.د می.کنه اق.ا در.دش خ.یل.ی بد.ه _الهی بمیرم براات.. تحمل کن یه خورده دیگه تحمل کن داداشم.. داوود: آر.ه.. م.حم.د ر.سو.ل خو.به؟! _آره رسول خوبه.. تو هم اروم باش..بزار چند ساعت دیگه میری بخش بد اون وقت هر چقدر خواستی حرف بزن دهقاان.. داوود: چش.م😅 •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: خماری در حال رسولل😂😈 پ ن: پاهااش🥲💔
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا.
ثبت نام آغازشد 😎❤️‍🔥 • بزرگترین پایگاه بسیج مجازی ایتا🇮🇷👇 [https://eitaa.com/joinchat/1235812898C2877c4f820] + معمولی تحویل می‌گیریم ؛ تحلیلگر سیاسی تحویل میدیم🕶🤞🏻