eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ <دو هفته بعد> محمد: تو این دو هفته کلی اتفاق افتاده.. از جمله دستگیری سوژه اصلی و مرخص شدن رسول.. داوود هم وقتی متوجه شد که پاش قطع شده حالش کلی بد شد.. و در واقع کلا روحیش رو از دست داده بود.. امروز قرار بود مرخص بشه.. به سمت بیمارستان حرکت کردم.... نمیدونم چطور قانع ش کنم که چند وقتی نباید بیاد سایت؛)) انقدر درگیر بودم که نفهمیدم کیِ رسیدم بیمارستان... از ماشین پیاده شدم.. وارد بیمارستان شدم..در اتاقش رو زدم و وارد شدم.. سلام آقای دهقان فداکاار... داوود: روی تخت نشسته بودم.. فکر کردن به اینکه دیگه نمی تونم راه برم هم خیلی سخت بود.. اصن باورم نمیشد.. آقا محمد و بچها خیلی باهام حرف میزدن و بهم روحیه میدادن.. ولی من..؛)) رسول رو هم که تو این دو هفته اصلا ندیدم.. حالم اصن خوب.. فکر اینکه نمیتونم برم سایت که کلا دیونم میکرد... همون لحظه در زده شد و آقا محمد وارد اتاقم شد.. لبخندی زدم و سلامی کردم.. سلام آقا... +چطوری آقای فداکار.. داوود: خوبم ممنون.. +بگو ببینم خوشحالی از اینکه داری مرخص میشی؟! داوود: وقتی نمی تونم راه برم.. وقتی...🥺💔 چه فرقی داره خونه یا بیمارستان... +عههه.. داوود داشتیم؟! ما با هم کلی حرف زدیم... قرار شد تو خوب باشی.. ناراحت نبااشییی.. روحیت رو از دست ندی.. داوود: آقا واقعا چراا 🥺 +انشاالله زود تر پات خوب میشه.. اینجور نکن با خودت داداش من!! •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: نمی تونه بیاد سایت.. پ ن: چه فرقی داره خونه یا بیمارستان پ ن: داداش من!!
بسم الله:)) سلام به عزیزانم ادمین جدیدم؛ منو به اد خادم رهبر بشناسید عاشق سریال گاندو ام😎 و خوش حالم که درکنارتونم
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنقدر عشقِ حسین ابن علی شیرین است.‌‌. در جوانی هوسِ پیر غلامی کردم.....! ¹²⁸ { https://eitaa.com/Admin_Gando }
اد تب میشم! آمارتون‌+2K📢❗️ جـذب ؟ فووول جهت هماهنگی: @Deli_TEB اینفوم : https://eitaa.com/joinchat/3557884733C0098a482a6
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد:داوود پاشو پاشو اینجوری نکن با خودت... پاشو لباسات رو بپوش حاضر شو.. تا منم برم بیاام.. داوود: جایی قراره بریم؟! محمد:سه ساعت دارم بهت میگم قراره مرخص بشی بعد تو میگی جایی قراره بریم؟! نمیدونم چی بگم دیگه واقعااا😐 داوود: عه... اصلا حواسم نبود... فقط دکتر نمیخواد ببینم بد مرخص بشم؟! محمد: فک کنم خیلی دوس داری بمونی بیمارستان.. آقا داوود با دکترت حرف زدم.. گف نیم ساعت پیش دیدمش... حالش خوبه خوبه میتونید ببریدش.. حالا پاشو حاضر شو.. داوود: اهااان.. خب پس حله..😉 محمد:حله دهقان فداکاار؟! داوود: نه نه.. 😂 یعنی متوجه شدم اقا.. محمد: خب الان شد.. به سمت کمد رفتم و درش رو باز کردم.. ساکش رو در اوردم و بهش دادم.. حالا لباسات رو بپوش تا من بیاام.. داوود: چشم آقا ممنون.. مشغول پوشیدن لباس هام شدم.. (موقیعت:ماشین) داوود: اقا ی سوال؟! محمد: جانم... داوود: رسول خوبه؟! کجاست اصن؟! چرا نیومده حتی یه سر بهم بزنه؟! محمد:خب.. ببین اونم حالش زیاد خوب نیس.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن:رسول رو نکشه داوود خوبه😂💔