eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
یه پارت دلی نوشتم که با بقیه پارت هام متفاوته🥲 به دلم خیلی نشسته:)) آمار رو برسونید ۱۵۴۵ تا این پارت خفن تقدیم نگاهتون بشه❤️🤌🏻
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ داوود: نگاهی خیره کننده به پارچ کنار تخت رسول کردم.. و لبخند خبیثی زدم..😁 محمد: داوود نهههه... گناه داره داوود جاان.. داوود: معلوم نیس کی خوابیده... بزارید بیدار بشه... محمد: قبول!! ولی آقا داوود توبیخت دو برابر شدد!! داوود: چیییی؟! اشکال نداره آقا مهم اینکه اذیت کنم این بشر رووو..😂😂 اروم پارچ آب رو برداشتم و خالی کردم روی رسول.. یه جوری از تو خواب پریددد😞 می دونستم بخوام بخندم آقا محمد توبیخم رو سه برابر میکنه.. جلوی خنده ی خودم رو گرفته بودم..🤣🤣 ولی قیافش خیلی خنده دار بودددد.. رسول: با برخورد چیزی روی صورتم از خواب پریدم.. متوجه ی هیچی نبودم.. دور اطرافم رو نگاه کردم..شخصی روی تخت نشسته بود..با چند بار پلک زدن دیدم درست شد.. با دیدن داوود سریع بغلش کردممم🥺🫂 دلم برات تنگ شده بود بی معرفت؛)) داوود: با این کارش تعجب کردم! فک می کردم دیگه زنده نمونم... ولی اون سریع بغلم کرددد☹️ اروم لب زدم منم دلم برات تنگ شده بود داداش رسول.. رسول:از بغلش بیرون اومدم و نگاهی بهش کردم... با دیدن عصا های کنارش حالم گرفته شد.. سعی کردم نشون ندم حال بدم روو؛)) داوود: یه چیزی بپرسم؟! رسول: جانم؟! داوود:حس نمیکنی خیس شدییی😅 رسول: چیی؟! خیلی بدی داووووددد..خب مثه آدم صدام میکردیییی.. دارم برااات... محمد:عه عه استاد رسوول!! جلوی فرمانده داری نیروش رو تهدید میکنی؟!🤨 •••••••••••••••••••••••••••• پ ن:رسول بچههه😂😞