هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
یه پارت دلی نوشتم که با بقیه پارت هام متفاوته🥲
به دلم خیلی نشسته:))
آمار رو برسونید ۱۵۴۵ تا این پارت خفن تقدیم نگاهتون بشه❤️🤌🏻
#فورمرامی
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
یه پارت دلی نوشتم که با بقیه پارت هام متفاوته🥲 به دلم خیلی نشسته:)) آمار رو برسونید ۱۵۴۵ تا این پارت
برید که این یزید عزیزمون پارت رو بده بخونیدد🥺😭😂💔
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_139
داوود: نگاهی خیره کننده به پارچ کنار تخت رسول کردم..
و لبخند خبیثی زدم..😁
محمد: داوود نهههه...
گناه داره داوود جاان..
داوود: معلوم نیس کی خوابیده...
بزارید بیدار بشه...
محمد: قبول!!
ولی آقا داوود توبیخت دو برابر شدد!!
داوود: چیییی؟!
اشکال نداره آقا مهم اینکه اذیت کنم این بشر رووو..😂😂
اروم پارچ آب رو برداشتم و خالی کردم روی رسول..
یه جوری از تو خواب پریددد😞
می دونستم بخوام بخندم آقا محمد توبیخم رو سه برابر میکنه..
جلوی خنده ی خودم رو گرفته بودم..🤣🤣
ولی قیافش خیلی خنده دار بودددد..
رسول: با برخورد چیزی روی صورتم از خواب پریدم..
متوجه ی هیچی نبودم..
دور اطرافم رو نگاه کردم..شخصی روی تخت نشسته بود..با چند بار پلک زدن دیدم درست شد..
با دیدن داوود سریع بغلش کردممم🥺🫂
دلم برات تنگ شده بود بی معرفت؛))
داوود: با این کارش تعجب کردم!
فک می کردم دیگه زنده نمونم...
ولی اون سریع بغلم کرددد☹️
اروم لب زدم منم دلم برات تنگ شده بود داداش رسول..
رسول:از بغلش بیرون اومدم و نگاهی بهش کردم...
با دیدن عصا های کنارش حالم گرفته شد..
سعی کردم نشون ندم حال بدم روو؛))
داوود: یه چیزی بپرسم؟!
رسول: جانم؟!
داوود:حس نمیکنی خیس شدییی😅
رسول: چیی؟!
خیلی بدی داووووددد..خب مثه آدم صدام میکردیییی..
دارم برااات...
محمد:عه عه استاد رسوول!!
جلوی فرمانده داری نیروش رو تهدید میکنی؟!🤨
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن:رسول بچههه😂😞