بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و چهلم
فرشید
قبل از اینکه برم خونه رفتم سمت سعید .. روی صندلی نشسته بود و در حال چک کردن کاغذای توی دستش بود ... با دیدنم لبخندی زد و برگه ها رو روی میز گذاشت ...
نمی دونستم چطور باید حرفمرو بزنم .. نفس عمیقی کشیدم آروم گفتم: میخواستم یه چیزیبگم ..
با لبخند گفت : چیچیزی شده ؟!
گونه هام انگارصورتی رنگ شد .. ارومترگفتم : راستش .... راستش می خواستم اجازه بگیرم... مزاحم شیم برای خاستگاری..
چند ثانیه فقط نگاهم کرد : چرا این تصمیم رو گرفتی؟! دوسال پیش یادت رفته ..
یادم رفته بود؟ نه همه چی مو به مو یادم بود .. اینکه چطور بابای فائزه از خونه انداختم بیرون... اما من که میدونم فائزه هیچ تقصیری نداشته ...
آروم گفتم: نه ... یادمه .. اما میدونم فائزه خانوم هیچ تقصیری نداشته.. اگر کسی مقصره اون منم .. که وقتی شاید از سر اجبار بهم گفت دوسم نداره ... از همه چی دست کشیدم چون فکر میکردم با کارام اذیت میشه...وقتی یه هفته بعد ازدواج کرد من باورم شد که دوسم نداره .. پس شکستم .. اصلا سعی کردم دور شم از همه چی ..
مکث کرد.. صداش گرفته بود .: میدونم فرشید .. اگه خودم اون موقع می دونستم..حتی نمی زاشتم از این اتفاقات بیوفته ..نمی زاشتم زیر پاتون اونجوری خالی شه .. اما تو الان از موقعیت فائزه خبر داری ... اون شکسته بدم شکسته .. آیهان فقط یکسالشه. . فائزه الان بیست و چهار سالشه ولی بدجور شکسته ...
توی صندلی جابه جا شدم .. محکم گفتم : میدونم .. اما من اومدم بمونم .. اومدم که نزارم آب تو دل فائزه و آیهان تکون بخوره ... قول میدم جبران کنم تمام این دوسال رو .. قول میدم هر لبخندی که روی لبش اومد واقعی باشه سعید قول میدم . لبخند خسته ای زد . به عمق چشمام نگاه کرد.. آروم بغلم کرد... تمام نگرانی هام ریخت .. اینکه سعید باهام برخورد بدی نداشت ارومم کرد .. ازم جدا شد : با فائزه صحبت میکنم.. بهت خبر میدم ...
لبخند پهنی زدم
.........
توی خونه مامان روی مبل نشسته بودن طبق عادت همیشه قلاب بافی میکرد.. فرید هم تا گردن توی گوشی خم شده بود ..
حمایت سعید باعث شد بگم : مامان ...
_ جانم مامان ؟!
لبخندی زدم : از یه دختری میخوام اجازه بگیرم بریم خاستگاری ..
مامان که انگار سرش درد میکرد برای این کارا لبخند ژولیده ای زد : عجب .. حالا این عروس خانوم کی هست ؟!
با لبخند گفتم : فائزه خانوم خواهر سعید ..
چند ثانیه بهت زده نگاهم کرد لبخندش خشک شد .. فرید هم با تعجب نگاهم کرد: مگه ازدواج نکرد ؟!
ارومگفتم : سه ماهی میشه طلاق گرفته..
مامان کلافه گفت : فرشید یادت رفته دوسال پیش چطور بهمون بی احترامی کردن ؟! می خوای باز تکرارش کنی ؟! اصلا من هیچی خواهرت بنظرت راضی میشه که خاستگاری الناز نرفتی بعد باز می خوای بری خاستگاری کسی که اون رفتار رو داشت باهات ؟!
کنارش نشستم دستش رو گرفتم : مامان دورت بگردم.. بخدا که من عاشقشم .. من نمی تونم کسی رو جای اون بزارم .. اصلا دوسال پیش یه چیزی شده گذشته .. هر کدوم از ما الان دوسال از عمرمون گذشته.. شما دوس داریمن اگه بر فرض یه روز باکسی که دوسش ندارم زندگی کنم ؟! اصلا مارال با من .. راضیش میکنم .. باشه ؟!
به چشمام که انگارمنتظر بود بارونی شه نگاه کرد انگار مقاومت مادرانش شکست .. کوتاه خندید دلسوز گفت : مادر من فقط خوشبختی شما رو می خوام .. باور کن که اصلا راضی نیستم اذیت شی .. تو نمی دونی اون روزا که شب و روزتو اتاق بودی زندگی رو به خودت حروم کرده بودی چی به من گذشت .. الانم اگه واقعا دوسش داری من حرفی ندارم..
لبخند غمگینی زدم . بوسه ای روی گونه اش کاشتم کوتاه بغلش کردم رفتم توی اتاق .. مدام داشتم فکر میکردم چطور مارال رو راضی کنم .. .. وضو داشتم .. سجاده رو برای خوندن نماز استغاثه به حضرت زهرا( علیه السلام ) پهن کردم و با لبخند محوی شروع کردم ..
#رویار۱
•••••••••••••••
پ ن : اومدم که بمونم
پ ن : قول میدم خنده هاش از ته دل باشن
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و چهلم
راوی
هیرمان
در ماشین زیر نور چراغ تیر برق نشسته بود .. نور زرد به صورتش می خورد .. تلفن را کنار گوشش گذاشت به محض جواب دادن ،، فرد پشت تلفن گفت: خیالت راحت .. ظریف حلش میکنم .. فقط دیگه بهمزنگ نزن ..
بدون هیچ حرفی تماس را قطع کرد.. و به خیابان خلوت خیره شد ..
رسول .
قرار بود تا ده دقیقه دیگه داوود بیاد خونم .. انگار یه کوچولو با خاله سیمین جر و بحث کرده بود .. گفتم بیاد پیش خودم ...
داوود
موتور رو تغریبا پشت یه ماشین خاموش کردم کلاهم رو در اوردم.. کلید های توی جیبم رو چک کردم .. نور زرد خیابون و آسفالت سرد منو یه جوری میکرد .. خواستم آروم پیاده شم که حس کردم چند نفر دارن سمتم میان .. خواستم برگردم و نگاه کنم اما خیلی زود اتفاق اوفتاد .. یه نفر موتور رو با قدرت هل داد و روی موتور خوردم زمین دستم کف آسفالت کشیده شد و زخم شد .. تمام وزن موتور اوفتاد روی پای چپم .. دادم رفت روی هوا .. اما فقط کاش این بود.. سه بودن سه نفر که خیلی از خودمهیکلی تر بودن .. انگارفقط نور زرد و آسفالت خیابون شاهد ماجرا بود .. می خواستم بلند شم اما موتور روی پام امان نمی داد...
یکی از همون سه نفر که انگار چهرش رو می تونستم ببینم .. به یه باتوم فلزی محکم به کلیه سمت راستم زد .. خواستم داد بزنم خواستم محکم رسول رو صدا بزنم اما دقیقا دوتا ضربه همونجا زد .. باعث شد صدام شکسته شه .. کوچیک ترین نفسی هم که میکشیدم درد کلیه تا مغزم رو می سوزوند..
حتی زورم نمی رسید تکون بخورم هر سه نفرشون بالای سرم وایساده بودن .. همون کسی که تغریبا چهرش معلومبود مسخره خندید : اینا واسه این بود که رسول اون کارو با اسلان و وحید کرد ... قضیه رو فهمیدم .. من در اصل طعمه بودم .. فقط دنبال رسول بودن .. دستم رو محکم روی کلیه ام گذاشتم.. دست زخم شدم رو محکم روی زمین گذاشتم سعی کردم نفس بکشم .. انگار کلیه ام دیگه کار نمی کرد.. خواستم بلند شم .. که یه نفرشون محکم سمتم حمله ور شد .. با زانو محکم زد به قفسه سینم دوباره زدم رو زمین.. خندید : کجا با این عجله ؟!
نفسم سوخت .. پام رو محکم روی زمین می کشیدم .. با هر زوری بود گفتم : پس فردا هم .... بگیرنت....همینو ..میگی ؟!
عصبی شد نه فقط خودش بلکه اون دونفر کنارش .. ریختن سرم .. صدام بالا نمیومد رسول رو صدا بزنم .. اصلا همون بهتر که نمی تونستم چیزی بگم چون اگه رسول میومد شاید یه بلائی سرش میاوردن زیر مشت هایی که با نفرت به صورتم میزدن له شدم .. همونی که باتوم دستش بود گفت : ولش کنید .. زنده بمونه بتونه حرف بزنه .. ازم که جدا شدن انگار تازه اکسیژن رسید بهم .. تازه خون روی چونه ام رو حس کردم .. انقدر ضعف کردم که نتونستم درست ببینم ..
یقه ام رو محکم گرفت انگار دندوناش رو روی هم فشار داد و غرید : به اون رسول بگو دست بد آدم کینه ای اوفتاده.. بعد هم بلند شد .. لگد محکمی بهم زد و خیلی زود دور شدن ازم .. نمی تونستم حرف بزنم کلیه هام انگار از کار اوفتاده بود.. موتور انگار زانوم رو از کار انداخته بود ..
رسول
به ساعت نگاه کردم داوود دیر کرده بود.. نگران شدم ... خواستم بهش زنگ بزنم ... پشیمون شدم .. کلید و گوشیمرو برداشتم .. ازخونه زدم بیرون .. در ساختمون رو بازکردم رفتم تو خیابون .. زیر لب گفتم : کجاست این پسر ؟! ..که صدای ضعیف ناله کردنیه نفر از پشت یه ماشین توجه امرو جلب کرد.. نگران شدم .. با تردید سمت پشت ماشین رفتم ، با دیدن داوود با صورت خونی .. موتوری که روی پاش اوفتاده و دستش کهمحکم روی پهلوش گذاشته .. پاش رو از درد روی زمین میکشید.. ترسیدم.. رنگم پرید .. با صدای نسبتا بلندی گفتم : یا حسین .. سمتش رفتمکنارش زانو زدم با نگرانیگفتم: داوود .. داوود ؟!
#رویار۱
•••••••••••••
پ ن : داوودی که داره زیر مشت و لگد له میشه
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و چهل و دوم
رسول
انگار صورتم رو تار میدید .. سرفه اش گرفته بود .. نگرانش بودم .. سریع موتور رو از روی پاش بلند کردم .. خواستم زنگ بزنم آمبولانس .. اما تا میومد من سکته میکردم .. سریع گفتم : یه ذره تحمل کن .. بلند شدم با تمام توان سمت خیابون اصلی دویدم .. نفسم گرفته بود .. نگران داوود بودم که تنها ولش کردم .. یه تاکسی زرد داشت رد میشد .. که سمتش رفتم .. از کارم انگار عصبی شد : چیکار میکنی..،؟؟؟ خواستم رد شم از روت ..
رنگ پریده گفتم : تروخدا من داداشم حالشبده .. تو خیابون اوفتاده ..
وقتی اومد توی خیابون .. کمکم کرد داوود و بغل کردیم وگذاشتیم تو ماشین .. نگراننگاهش کردم.. انگار بین هوشیاری و بیهوشی گیر کرده بود .. دوباره با نگرانیگفتم : داوود ؟ داوود میشنوی صدام رو ؟! بی جون سرش تکون خورد ..
نگران سمت راننده تاکسی گفتم : آقا یه بکم تند تربرو حالش خوب نیست میترسمبیهوش شه ..
سرعتش بیشترشد ..
........
وقتی رسیدیم . دوتا پرستار با یه تخت داوود رو بردن .. کرایه رو دادم و رفتم داخل.. با عجله سمت اتاقی رفتم که داوود بود .. چند تا پرستار بالای سرش بودن .. نزاشتن برم تو ..
زنگ زدم محمد .. چند تا بوق خورد جواب که داد .. با بغضگفتم : آقا محمد .. میشه بیای بیمارستان ؟! داوود براش یه اتفاقاتی اوفتاده.. سریع باشه ای گفت .. ادرس رو ازم گرفت و قطع کرد .. دوباره سمت اتاق رفتم .. مدام هیرمان جلوی چشام بود .. مطمئن بودم هر چی هست زیر س اونه و همین نابودم میکرد.. اونا نباید جای من داوود رو میگرفتن زیر کتک ..
ازبیرون اتاق به داخل نگاه کردم... لباسش رو زده بودن بالا .. پهلوی راست کبود شده بود و انگار با خون قاطی شده بود داشتن باند روی زخمو کبودیش می زاشتن .. دستم لرزیدم مشت شده بود .. . یه پرستار دیگه هم انگار خون های روی صورتش روی پاک میکرد و چند تا چسب زخم روی صورتش زده بودن .. شلوارش روی زانوش پاره شده بود و زخم شده بود .. نمی دونم چقدر گذشت . که صدای محمد رو از پشت شنیدم .. سمتش رفت.. کوتاه بغلشکردم .. چشمای قرمزم اشکی شده بود: آقا محمد. پیش خونه ریختن سرش ..
نگران داوود بود اما برخلاف من حفظ آرامش میکرد و به رفتارش مسلط بود: نترس چیزی نیست سعید و فرشید بیرون رو دارن پوشش میدن ...
نگران سرم رو تکون دادم خواست بره سمت اتاق کهمچ دستش رو گرفتم.: آقا من فکر میکنم بدونم زیر سر کیه ..
نگاهم کرد : خب به احتمال زیاد زیر سر هیرمانه درسته؟!
سرم رو تکون دادم: اره آقا.. ولی .. ولی .. دوروز پیش هیرمان یه یادداشت به در خونه زده بود .. حسمیکنم داوود رو هم همونجا دیده بودن ..
انگار عصبی شد: پس چرا نگفتی به من رسول ؟! مگه من نگفتم هر چی شد بگو ؟!
صدا لرزید : آقا محمد اصلا نمی دونم چی شد .. گفتم شاید فقطمی خواد اذیت ..
کلافه گفت : باشه ... دربارش حرف میزنیم .. توبیخت هم به موقش..
حرفی نزدم رفت سمت یه پرستار و حال داوود رو پرسید .. کلافه دست کشیدم توی موهام .. مدام داشتم گند میزدم .. اینکه محمد از دستم کلافه شه حالم بدترمیشد..
#رویار۱
•••••••••••••••
پ ن : مدام داشتم گند میزدم
پ ن : نباید جای من داوود اینطوری کتک می خورد ..
تقدیم به داوود فنای عزیز ..
نظرات یادتون نره یه وقت
https://daigo.ir/secret/31654746856
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و چهل و سوم
رسول
سمت اتاق داوود رفتم .. رفتم داخل .. کنار داوود نشستم .. اصلا نمی تونستم توی این حال ببینمش بخصوص اینکه به احتمال زیاد کار هیرمان بود ..
با احتیاط دستش که سرم بهش وصل بود رو گرفتم صدام ناخودآگاه می لرزید.. نمی تونستم صورت کبود و ورم کرده اش رو ببینم .. اروم گفت: داوود ؟! میشنوی صدامو ؟!
انگار هوشیار بود .. پلکش لرزید ... دستش رو آروم فشار دادم.. زیر لب گفتم: کاش من الانجای تو بودم.. اصلا اونا با من مشکل دارن کاش من الان اینجا بودم نه تو .. ببین چیکارکردن باهات ..
انگار شنید .. لباش بهمخورد : خوبم... چیزیم نیست..
سرمو انداختم پایین : چیزیت نیست.. .. له شدی زیر دست و پاشون ... شناختی کی بودن؟!
ارومگفت : حواست.. باشه به .خودت .. تهدیدت .کردن ..
به شلوارش که روی زانو پاره شده بود نگاه کردم : دیگه تهدید از این بد تر مث شغال ریختن رو داداش دسته گلم ؟!
یه جوری با باتوم زدن به کلیه ات نمی تونی تکون بخوری ..
اروم گفت: باور ..کن .خوبم ..
دستش رو که تو دستم بود بالا اوردم و بوسه ای روش کاشتم : دردت خیلی زیاده داوود ؟!
لبخند بی جونی زد : نه ... خوبم ..
می دونستم داره دورغ میگه ... تمام تنمرو غم گرفته بود .. طاقت نداشتم داوود اینجوری بمونه زیر دست و پا ..
که با چشمای خسته نگاهمکرد : به ..مامانم... چیزی نگی... یه وقت..
ارومگفتم : خیالت راحت نمیگم ..
مدام اون یکی دستش رو روی پهلوش که بدجور ضربه خورده بود فشار می داد.... از ترس درد پاش رو ثابت نگه داشته بود ..
دلم نمی خواست پیشش گریه کنم که دلش خالی شه .. به زور گفتم: میرم بیرون الان میام پیشت..
بلند شدم اومدم بیرون .. سرمرو به دیوار تکیه دادم .. قطره اشک از گوشه چشمم بیرون زد ...چه اتفاقی داشت میوفتاد؟!
داشتم باعث میشدم عزیزام این بلا ها سرشون بیاد .. خواستم بی جون بشینمکه محمد اومد سمتم گفت : از دکترش پرسیدم.. ضربه های باتوم کارخودش رو کرده .. امشبرو که حتما باید بمونه .. حالا فردا معلوم نیست..
سرمرو تکون دادم که گفت : سعید حواسش هست .. ولی فرشید رفته پیش خونت همه جا رو برسی کردن .. یه اثر انگشت روی موتور داوود پیدا کردیم .. باید برم سایت برسی کنیم ... پس هروقت نیاز شد بیا سایت ..
چشمی زیر لب گفتم..که گفت : من میرم پیش داوود ..
به رفتنش نگاه کردم .. چقد خوب کهمحمد بود .. حرف زدنش معلوم بود از دستم عصبیه .. هیچ اعتراضی نداشتم .. حقم بود هر بلائی سرم بیاد ..
داوود
با این کتک ها خیلی خوب رسول رو درک میکردم.. اینکه بیست روز اون شرایط رو تحمل کرده بود کار هرکسی نبود ..
با هر نفس کشیدنی انگار یه چاقو محکم به کلیه ام میزدن .. اشکم داشت در میومد .. شلوارم پاره شده بود .. زانوم یه ذره خونی بود .. خیلی درد داشتم خیلی ..
انگار آقا محمد اومد داخل . اما حتی نتونستم تکونی بخورم . اومد کنارم برعکس رسول نگاهش ارامشداشت .. از در شوخی گفت : میبینم دهقان فداکار ما باز فداکاری کرده ..
خندیدم که باعث شد سرفم بگیره .. .ارومگفتم : آقا فداکاری خودش جذبم میشه مگر نه من می خواستم برم داخل ..
کوتاه خندید : عیب نداره این یه با رو کاریندارم باهات .. هر چی از مشخصات ظاهریشون یادته بگو ..
هر چی یادم بود گفتم .. که بلند شد دستی روی شونه ام گذاشت: من میرم سایت .. رسول هم شاید نیاز شه بیاد سایت .. ولی بقیه هستن ..
لبخندی زد خداحافظی کرد و رفت .. نمی دونستم رسول کجاست .. انگار درد تازه داشت شروع میشد ..
#رویار۱
•••••••••••••••
پ ن : اینکه اینطوری زیر دست و پا مونده
پ ن : ضربه های باتوم کار خودشو کرده باید امشب بمونه
پ ن : آقای دهقان فداکار
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و چهل و چهارم
رسول
خواستم برمسمت اتاق داوود که گوشی زنگ خورد.. خاله سیمین بود .. نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم .. بعد احوال پرسی گفت : رسول جان داوود پیش توعه؟! زنگ میزنم جواب نمیده .. چند ثانیه مکث کردم : اره خاله . پیش منه .. خسته بود خوابید .. گوشیش رو حتما گذاشته رو حالت هواپیما .. این چند روز هم شاید یه ماموریتی چیزی بره اگه نبود نگران نشین .
_ باشه پسرم .. فقط حواست باشه بهش .
چشمی گفتم و تلفن رو قطع کردم .. رفتم سمت داوود دوباره کنارش نشستم.. بهش گفتم : خاله سیمین زنگ زد . بهش گفتم پیش منی ..
لبخند بی جونی زد : کار خوبی کردی ...
چند دقیقه گذشت که دیدم قطره اشکی از چشماش پایین اومد.. نگاهش کردم : داوود حالت خوبه ؟! چیزی شده ؟!
با چشمای معصومش گفت : رسول خیلی درد دارم ..
سریع از اتاق بیرون اومدم به پرستار گفتم .. بعد از اینکه براش مسکن زد .. کنارش نشستم .. دستش رو گرفتم..
به ساعت نگاه کردم.. چند دقیقه گذشته بود ... بهش نگاه کردم خوابش برده بود. برای عوارض مسکن بود.. لبخند غمگینی زدم ... داوود نباید اینطوری میشد .. با زنگ خوردن تلفنم .. از اتاق بیرون رفتم . آقا محمد بود جواب دادم : جانم آقا؟
_ سایت نیاز داریم بیا ..
چشمی گفتم که گفت : اول برو خونه اون یادداشت رو بیار بعد بیا ..
تلفن رو قطع کردم ..
......
وقتی رسیدم رفتم داخل .. مستقیم رفتم توی دستشویی .. به سطل زباله گوشه دستشویی نگاه کردم .. چیزی توش نبود جز همون یادداشت.. درش اوردم .. مچاله بود .. بازش کردم . بهش خیره شدم .. بعدش توی جیبم گذاشتمش و از خونه زدم بیرون..
.........
وقتی رسیدم سایت رفتم داخل.. مستقیم رفتم سمت اتاق آقا محمد در زدم و رفتم تو گفتم : آقا من اومدم ..
نگاهم کرد : حال داوود چطوره ؟!
_ خوبه آقا بد نیست ..
سرش رو تکون داد : خوبه .. اون یادداشت رو بده بهم ..
سمتش رفتم. از جیبم درش اوردم و دادم دستش .. روی صندلی نشستم .. با تاسف نگاهش کرد: الان باید بگی ؟!
شرمنده بودم .. ازاینکه محمد از دستم ناراحت با عصبی باشه بدجور کلافم میکرد ..
کاغذ رو کنارگذاشت .. سمتم گفت : علی روی اثر انگشت رو موتور کار کرده .. چهره شناسی هم یه چیزایی در اورده .. می خوام زود برسی کنی پیداش کنی ..
چشمی گفتم .. از اتاق بیرون اومدم .. سمت میزم رفتم .. روی صندلی نشستم ... شروع کردم به پیدا کردنش ..
نیم ساعت گذشت..که پیداش کردم .. " مجید احمدی ۳۶ ساله سابقه سرقت و جیب زنی " سمت اتاق آقا محمد رفتم ..
به محض داخل رفتم گفتم : آقا کسی که انگار سر دسته اون دونفر بوده و داوود مشخصاتش رو داد .. مجید احمدی ۳۶ساله سابقه سرقت و جیب زنی هم داره .. در حال حاظر موقعیتش رو داریم ..
سرش رو تکون داد : خیلی خوبه .. همین امشب عملیات دستگیریش رو انجام میدیم .. خوشحال شدم: اره اینطوری که خیلی خوب میشه ..
به سعید و فرشید زنگ زد که بیان سایت ..
#رویار۱
•••••••••••••••
پ ن : اینکه محمد از دستم عصبی باشه کلافم میکرد ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و چهل و پنجم
سعید
منو و فرشید و دوتا نیروی دیگه با پشتیبانی رسول .. سمت موقعیت می رفتیم .. تقریبا سرعت ماشین بالا بود .. توی این فاصله حکم قضایی هم صادر شده بود ..
وقتی رسیدیم منو فرشید پیاده شدیم و دوتا نیروی دیگه همون طرفا وایساده بودن ...
منو فرشید جلوی در خونه وایسادیم ... زنگ خونه رو زدم .. دستام رو توی جیبم فرو بردم .. منتظر بودم بیاد و درو باز کنه ..
که صداش توی حیاط پیچید : اه . کیه نصف شبی ؟
نگاه گذرایی به فرشید انداختم .. که در و باز کرد با اخم غلیظی بهم خیره شد : بله بفرما ..
دستام رو از توی جیبم در اوردم خشک بهش نگاه کردم : طبق حکم قضایی شما بازداشتی ، باید همراه ما بیایی ..
چند ثانیه شوکه نگاهم کرد : چرا اونوقت ؟!
_ مشخص میشه ..
با سرعت می خواست در و ببنده که پام رو لای در گذاشتم .. مقامتش شکست و فرار کرد داخل خونه.. سریع رفتم داخل فرشید هم مسلح همراهم اومد ..
میدیدمش که از پله ها بالا میرفت .. داشت میرفت سمت پشت بوم..
با سرعت سمتش رفتم .. داشت سعی میکرد در پشت بوم رو باز کنه اما انگارگیر کرده بود ..
اسلحه رو روی سرش گذاشتم : دستات رو بزار پشت سرت ..
مکث کرده بود که بلند ترگفتم : نشنیدی چی گفتم ؟ سریع ..
فرشید سمتم اومد به دستش دستبند زد .. بازوش رو گرفت و سمت ماشین بردش .. به اطراف خونه نگاه کردم .. سمت بیرون رفتم .. بازرسی خونه رو به اون دوتا نیرو سپردیم و رفتیم سمت سایت .. مجید از اون ادمای هیکلی بود .. فقط داشتم به این فکر میکردم که هر ضربه ای که به داوود میزده چقدر میتونسته دردناک باشه ..
.......
رسول
طبق همیشه آقای شهیدی رفت از مجید احمدی بازجویی کنه .. منو آقا محمد هم از بیرون به صداشون گوش می دادیم .. چند دقیقه گذشته بود و هیچ حرفی نمی زد.. اومدنش رو انکار میکرد و وانمود میکرد که نمی دونه چرا اینجاست ..
اعصابم رو بهم ریخته بود .. اگه زیر پا گذاشتن قوانین نبود میرفتم دهنشو می اوروم پایین ..
آقای شهیدی
به چشماش خیره شدم سعی میکرد اصلا چشم تو چشم نشه باهام .. خشک و جدی گفتم: از طرف کی انجام دادی ؟!
مصنوعی خندید : من اصلا نمی دونم چرا اینجام... اصلا از طرف کی اومدم ؟!
با دیدنم خندش خشک شد .. پرونده رو جمع کردم: باشه .. فقط سوقصد به یه مامور امنیتی حکم بیشتر از دوسال زندان داره آقای احمدی ..
بلند شدم خواستم بیام بیرون که صداش جلومو گرفت : من از چیزی خبر ندارم ... اصلا نمی دونستم اینی که زدمش مامور بوده یا نه ..
برگشتم دوباره روی صندلی نشستم: خب .. تعریف کن ..
چند ثانیه مکث کرد بعد گفت: بهم پول داد بعدم یه آدرس با مشخصات یه پسر تغریبا ۲۴ یا ۲۵ .. بهم گفت یه ماجرای خانوادگیه ..منم با دوتا از رفیقام ریخیتم سرش ..
_ اسلان و وحید رو از کجا میشناسی ؟!
بهم نگاه کرد: من اصلا نمی شناسم اونا رو همون آدم بهمگفت اینا رو بگم ..
سرم رو تکون دادم : اون آدم الان کجاست ؟! مشخصات ظاهریش؟ یا هر چیزی که راجبش میدونی ؟!
چند ثانیه فکر کرد : نمی دونم کجاست .. حضوری ندیدمش فقط با یه شماره ناشناس بهم زنگ زد قرار شد اگه کار رو درست انجام دادم سر یه قرار مشخص بهم پولو بده ..
_ گرفتی پولو ؟!
با کنایه گفت : نه ..
_ شماره ناشناس چند بود ؟!
خودکار رو برداشت به ترتیب عدد ها رو نوشت ..
از اتاق رفتم بیرون ..
#رویار۱
••••••••••••••
پ ن : اینکه هر ضربه ای که به داوود میزده چقدر میتونسته دردناک باشه ..
هدایت شده از """"""""""""""
باسلام خدمت اعضای محترم گروه
دوستان محترم لطفا توجه کنید جسارت بنده رو ببخشین یکی از آشناهامون می گفت :چند شب پیش ساعت ۱۲ شب یکی زنگ خونه شون رو زده.اینا دیر جواب دادن که بعدش طرف دیده اینا دیر جواب دادن زنگ طبقه پایینشون رو هم زده. بعد که اینا جواب دادن گفته منزل آقای فاضلی؟ ( فامیلیشون رو میدونسته) اینا گفتن بله بفرمایید. گفته آقا مدارکتون توی خیابون ریخته بوده. من جمع کردم اوردم براتون
بیاید پایین بگیرید، اینا مشکوک شدن، رفتن دوربین مداربسته شونو چک کردن دیدن ۴ نفرن که فقط یکیشون جلو آیفون وایساده، اینام مشکوک شدن در رو باز نکردن
طبقه پایینیشون هم آیفون رو برداشته بوده داشته گوش میداده
بعد دوباره زنگ طبقه پایین رو زده، فامیلی اونا رو هم میدونسته. عین اون حرفا رو به پایینیه گفته، اونم گفته آقا همینارو الان به طبقه بالاییمون گفتی!
اونام فرار کردن رفتن
و میگفت چند روز قبلش هم با شیوه مشابه از یکی از فامیلاشون همون سمت ها دزدی کردن گفتن بسته دارید بیاید تحویل بگیرید. بعد که طرف در رو باز کرده با قمه ریختن تو و تهدید کردن و هرچی طلا سکه داشتن گرفتن بردن
بعد که زنگ زدن کلانتری، بهشون گفتن این پیک های غذا و اسنپ باکس و... اینا آمار خونه و اسامی صاحبخونه ها رو به دزدا میفروشن.
از امروز به بعد هر فقیری درب هر خانه ای را زد و یا گفتند درب ماشینتان باز است و یا.... درب را به رویش باز نکنید چون به علت گرانی و اوضاع، همه خود را به شکل گدا در آورده اند، اسپری فلفل وبیهوشی هم دارن، و به چشم و صورت شما می پاشن و وارد منزل می شوند دزدی میکنند این اتفاق در چند شهر رخ داده، وارد چندتا منزل شدن همه چیز شان را بردن...
تا می توانید این پیام را در هر گروهی که هستین پخش کنید تا مردم مطلع شوند❌❌❌❌