eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم پارت بخونیم؟...!!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و چهل و سوم رسول سمت اتاق داوود رفتم .. رفتم داخل .. کنار داوود نشستم .. اصلا نمی‌ تونستم توی این حال ببینمش‌ بخصوص اینکه به احتمال زیاد کار هیرمان بود .. با احتیاط دستش که سرم‌ بهش وصل بود رو گرفتم صدام ناخودآگاه می لرزید.. نمی تونستم صورت کبود و ورم‌ کرده اش رو ببینم .. اروم‌ گفت: داوود ؟! میشنوی صدامو ؟! انگار‌ هوشیار بود .. پلکش لرزید ... دستش رو آروم فشار دادم‌.. زیر‌ لب گفتم: کاش من الان‌جای تو بودم‌.. اصلا اونا با من مشکل دارن کاش من الان اینجا بودم نه تو .. ببین چیکار‌کردن باهات .. انگار شنید .. لباش بهم‌خورد : خوبم‌... چیزیم‌‌ نیست.. سرمو انداختم پایین : چیزیت نیست.. .. له شدی زیر دست و پاشون ... شناختی کی بودن‌؟! اروم‌گفت : حواست.. باشه به .خودت .. تهدیدت .کردن .. به شلوارش که روی زانو پاره شده بود نگاه  کردم : دیگه تهدید از این بد تر  مث شغال ریختن رو داداش دسته گلم ؟! یه جوری با باتوم زدن به کلیه ات نمی تونی تکون بخوری .. اروم‌ گفت: باور ..کن .خوبم .. دستش رو که تو دستم بود بالا اوردم و بوسه ای روش کاشتم : دردت خیلی زیاده داوود ؟! لبخند بی جونی زد : نه ... خوبم .. می دونستم داره دورغ میگه ... تمام تنم‌رو غم گرفته بود .. طاقت  نداشتم داوود  اینجوری بمونه زیر دست و پا .. که با چشمای خسته نگاهم‌کرد : به ..‌مامانم... چیزی‌ نگی... یه وقت.. اروم‌گفتم : خیالت راحت نمیگم .. مدام اون یکی دستش رو روی پهلوش که بدجور‌‌ ضربه خورده بود فشار می داد.... از ترس درد پاش رو ثابت نگه داشته بود .. دلم‌ نمی خواست پیشش گریه کنم که دلش خالی شه .. به زور گفتم: میرم بیرون الان میام پیشت.. بلند شدم  اومدم بیرون .. سرم‌رو به دیوار تکیه دادم .. قطره اشک از گوشه چشمم بیرون زد ...‌چه اتفاقی داشت میوفتاد؟! داشتم باعث میشدم عزیزام این بلا ها سرشون بیاد .. خواستم‌ بی جون بشینم‌که محمد اومد سمتم گفت : از دکترش پرسیدم‌.. ضربه های باتوم‌ کار‌خودش رو کرده .. امشب‌رو که حتما باید بمونه .. حالا فردا معلوم نیست.. سرم‌رو تکون دادم که گفت : سعید حواسش هست .. ولی فرشید رفته پیش خونت همه جا رو برسی کردن .. یه اثر انگشت روی موتور داوود پیدا کردیم .. باید برم سایت برسی کنیم ... پس هر‌وقت نیاز شد بیا سایت .. چشمی‌ زیر لب گفتم..‌که گفت : من میرم پیش داوود .. به رفتنش نگاه کردم .. چقد خوب که‌محمد بود .. حرف زدنش‌ معلوم بود از دستم عصبیه .. هیچ اعتراضی نداشتم .. حقم بود هر بلائی سرم بیاد .. داوود   با این کتک ها خیلی خوب رسول رو درک میکردم.. اینکه بیست روز اون شرایط رو تحمل کرده بود کار هرکسی نبود .. با هر نفس کشیدنی انگار یه چاقو محکم به کلیه ام میزدن .. اشکم داشت در میومد .. شلوارم پاره شده بود .. زانوم یه ذره خونی بود .. خیلی درد داشتم خیلی .. انگار آقا محمد اومد داخل . اما حتی نتونستم تکونی بخورم . اومد کنارم برعکس رسول نگاهش ارامش‌داشت .. از در شوخی گفت : میبینم دهقان فداکار ما باز فداکاری کرده .. خندیدم که باعث‌ شد سرفم بگیره ..  .‌اروم‌گفتم : آقا فداکاری خودش جذبم میشه مگر نه من می خواستم برم داخل .. کوتاه خندید : عیب نداره این یه با رو کاری‌ندارم‌ باهات ..  هر چی از مشخصات ظاهریشون یادته بگو .. هر چی یادم بود گفتم .. که بلند شد دستی روی شونه ام گذاشت: من میرم سایت .. رسول هم شاید نیاز شه بیاد سایت .. ولی بقیه هستن .. لبخندی زد خداحافظی کرد و رفت .. نمی دونستم رسول کجاست .. انگار درد تازه داشت شروع میشد .. ••••••••••••••• پ ن : اینکه اینطوری زیر دست و پا مونده پ ن : ضربه های باتوم کار خودشو کرده باید امشب بمونه پ ن : آقای دهقان فداکار
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و چهل و چهارم رسول خواستم برم‌سمت اتاق داوود که گوشی زنگ خورد.. خاله سیمین بود .. نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم .. بعد احوال پرسی گفت : رسول جان داوود پیش توعه؟! زنگ میزنم‌ جواب نمیده .. چند ثانیه مکث کردم : اره خاله . پیش منه .. خسته بود خوابید .. گوشیش رو حتما گذاشته رو حالت هواپیما .. این چند روز هم شاید یه ماموریتی چیزی بره اگه نبود نگران نشین . _ باشه پسرم .. فقط حواست باشه بهش . چشمی گفتم و تلفن رو قطع کردم .. رفتم سمت داوود دوباره کنارش نشستم.. بهش گفتم : خاله سیمین زنگ زد . بهش گفتم پیش منی .. لبخند بی جونی زد : کار خوبی کردی ... چند دقیقه گذشت که دیدم قطره اشکی از چشماش پایین اومد.. نگاهش کردم : داوود حالت خوبه ؟! چیزی شده ؟!  با چشمای معصومش گفت : رسول خیلی درد دارم .. سریع از اتاق بیرون اومدم به  پرستار گفتم .. بعد از اینکه براش مسکن زد .. کنارش نشستم .. دستش رو گرفتم.. به ساعت نگاه کردم.. چند دقیقه گذشته بود ... بهش نگاه کردم خوابش برده بود. ‌برای عوارض مسکن بود.. لبخند غمگینی زدم ... داوود نباید اینطوری میشد .. با زنگ خوردن تلفنم .. از اتاق بیرون رفتم . آقا محمد بود جواب دادم : جانم آقا؟ _ سایت نیاز داریم بیا .. چشمی گفتم که گفت : اول برو خونه اون یادداشت رو بیار بعد بیا .. تلفن رو قطع کردم .. ...... وقتی رسیدم رفتم داخل .. مستقیم رفتم توی دستشویی .. به سطل زباله گوشه دستشویی نگاه کردم .. چیزی‌ توش نبود جز همون یادداشت.. درش اوردم ..‌ مچاله بود .. بازش کردم . بهش خیره شدم .. بعدش توی جیبم گذاشتمش و از خونه زدم بیرون.. ......... وقتی رسیدم سایت رفتم داخل.. مستقیم رفتم سمت اتاق آقا محمد در زدم و رفتم تو گفتم : آقا من اومدم .. نگاهم کرد : حال داوود چطوره ؟! _ خوبه آقا بد نیست .. سرش رو تکون داد : خوبه .. اون یادداشت رو بده بهم .. سمتش رفتم.  از جیبم درش اوردم و دادم دستش .. روی صندلی نشستم .. با تاسف نگاهش کرد: الان باید بگی‌ ؟! شرمنده بودم .. از‌اینکه محمد از دستم ناراحت با عصبی باشه بدجور کلافم میکرد .. کاغذ رو کنار‌گذاشت .. سمتم گفت : علی روی اثر انگشت رو موتور  کار کرده .. چهره شناسی هم یه چیزایی در اورده .. می خوام زود برسی کنی پیداش کنی .. چشمی گفتم .. از اتاق بیرون اومدم .. سمت میزم رفتم .. روی صندلی نشستم ... شروع کردم به پیدا کردنش .. نیم ساعت گذشت..‌که پیداش کردم .. " مجید احمدی ۳۶ ساله سابقه سرقت و جیب زنی " سمت اتاق آقا محمد رفتم .. به محض داخل رفتم گفتم : آقا کسی که انگار سر دسته اون دونفر بوده و داوود مشخصاتش رو داد .. مجید احمدی ۳۶ساله سابقه سرقت و جیب زنی هم داره .. در حال حاظر موقعیتش رو داریم .. سرش رو تکون داد : خیلی خوبه .. همین امشب عملیات دستگیریش رو انجام میدیم .. خوشحال شدم: اره اینطوری که خیلی خوب میشه .. به سعید و فرشید زنگ زد که بیان سایت .. ••••••••••••••• پ ن : اینکه محمد از دستم عصبی باشه کلافم میکرد ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و چهل و پنجم سعید منو و فرشید و دوتا نیروی دیگه با پشتیبانی رسول .. سمت موقعیت می رفتیم .. تقریبا سرعت ماشین بالا بود .. توی این فاصله حکم قضایی هم صادر شده بود .. وقتی رسیدیم منو فرشید پیاده شدیم و دوتا نیروی دیگه همون طرفا وایساده بودن ... منو فرشید جلوی در خونه وایسادیم ... زنگ خونه رو زدم .. دستام رو توی جیبم فرو بردم .. منتظر بودم بیاد و درو باز کنه .. که صداش توی حیاط پیچید :  اه . کیه نصف  شبی ؟ نگاه گذرایی به فرشید انداختم .. که در و باز کرد با اخم غلیظی بهم خیره شد : بله بفرما .. دستام رو از توی جیبم در اوردم خشک بهش نگاه کردم : طبق حکم قضایی شما بازداشتی ، باید همراه ما بیایی .. چند ثانیه شوکه نگاهم کرد : چرا اونوقت ؟! _ مشخص میشه .. با سرعت می خواست در و ببنده که پام رو لای در گذاشتم .. مقامتش شکست و فرار کرد داخل خونه.. سریع رفتم داخل فرشید هم مسلح همراهم اومد .. میدیدمش که از پله ها بالا میرفت .. داشت میرفت سمت پشت بوم.. با سرعت سمتش رفتم .. داشت سعی میکرد در پشت بوم رو باز کنه اما انگار‌گیر کرده بود ..  اسلحه رو روی سرش گذاشتم : دستات رو بزار‌ پشت سرت .. مکث کرده بود که بلند تر‌گفتم : نشنیدی چی‌ گفتم ؟ سریع .. فرشید سمتم اومد به دستش دستبند زد .. بازوش رو گرفت و سمت ماشین بردش .. به اطراف خونه نگاه کردم .. سمت بیرون رفتم .. بازرسی خونه رو به اون دوتا نیرو سپردیم و رفتیم سمت سایت .. مجید از اون ادمای هیکلی بود .. فقط داشتم به این فکر میکردم که هر ضربه ای که به داوود میزده چقدر می‌تونسته دردناک باشه .. ....... رسول طبق همیشه  آقای شهیدی رفت از مجید احمدی بازجویی کنه .. منو آقا محمد هم از بیرون به صداشون گوش می دادیم .. چند دقیقه گذشته بود و هیچ حرفی نمی زد.. اومدنش رو انکار میکرد و وانمود میکرد که نمی دونه چرا اینجاست .. اعصابم رو بهم ریخته بود .. اگه زیر پا گذاشتن قوانین نبود میرفتم دهنشو می اوروم پایین ..      آقای شهیدی به چشماش خیره شدم سعی میکرد اصلا چشم تو چشم نشه باهام ..  خشک و جدی گفتم: از طرف کی انجام دادی ؟! مصنوعی خندید : من اصلا نمی دونم چرا اینجام... اصلا از طرف کی اومدم ؟! با دیدنم خندش خشک شد .. پرونده رو جمع کردم: باشه .. فقط سوقصد به یه مامور امنیتی حکم بیشتر از دوسال زندان داره آقای احمدی .. بلند شدم خواستم بیام بیرون که صداش جلومو گرفت : من از چیزی خبر ندارم ... اصلا نمی دونستم اینی که زدمش مامور بوده یا نه .. برگشتم دوباره روی صندلی نشستم: خب .. تعریف کن .. چند ثانیه مکث کرد بعد گفت: بهم پول داد بعدم یه آدرس با مشخصات یه پسر تغریبا ۲۴ یا ۲۵ .. بهم گفت یه ماجرای خانوادگیه ..‌منم با دوتا از رفیقام ریخیتم سرش .. _ اسلان و وحید رو از کجا میشناسی ؟! بهم نگاه کرد: من اصلا نمی شناسم اونا رو همون آدم بهم‌گفت اینا رو بگم .. سرم رو تکون دادم : اون آدم الان کجاست ؟! مشخصات ظاهریش؟ یا هر چیزی که راجبش میدونی ؟! چند ثانیه فکر کرد : نمی دونم کجاست .. حضوری ندیدمش فقط با یه شماره ناشناس بهم زنگ زد قرار شد اگه کار رو درست انجام دادم‌ سر یه قرار مشخص بهم پولو بده .. _ گرفتی پولو ؟! با کنایه گفت : نه .. _ شماره ناشناس چند بود ؟! خودکار رو برداشت به ترتیب عدد ها رو نوشت .. از اتاق رفتم بیرون .. •••••••••••••• پ ن : اینکه هر ضربه ای که به داوود میزده چقدر میتونسته دردناک باشه ..
هدایت شده از """"""""""""""
باسلام خدمت اعضای محترم گروه دوستان محترم لطفا توجه کنید جسارت بنده رو ببخشین یکی از آشناهامون می گفت :چند شب پیش ساعت ۱۲ شب یکی زنگ خونه شون رو زده.اینا دیر جواب دادن که بعدش طرف دیده اینا دیر جواب دادن زنگ طبقه پایینشون رو هم زده. بعد که اینا جواب دادن گفته منزل آقای فاضلی؟ ( فامیلیشون رو می‌دونسته) اینا گفتن بله بفرمایید. گفته آقا مدارکتون توی خیابون ریخته بوده. من جمع کردم اوردم براتون بیاید پایین بگیرید، اینا مشکوک شدن، رفتن دوربین مداربسته شونو چک کردن دیدن ۴ نفرن که فقط یکی‌شون جلو آیفون وایساده، اینام مشکوک شدن در رو باز نکردن طبقه پایینیشون هم آیفون رو برداشته بوده داشته گوش می‌داده بعد دوباره زنگ طبقه پایین رو زده، فامیلی اونا رو هم می‌دونسته. عین اون حرفا رو به پایینیه گفته، اونم گفته آقا همینارو الان به طبقه بالاییمون گفتی! اونام فرار کردن رفتن و می‌گفت چند روز قبلش هم با شیوه مشابه از یکی از فامیلاشون همون سمت ها دزدی کردن  گفتن بسته دارید بیاید تحویل بگیرید. بعد که طرف در رو باز کرده با قمه ریختن تو و تهدید کردن و هرچی طلا سکه داشتن گرفتن بردن بعد که زنگ زدن کلانتری، بهشون گفتن این پیک های غذا و اسنپ باکس و... اینا آمار خونه و اسامی صاحبخونه ها رو به دزدا می‌فروشن. از امروز به بعد هر فقیری درب هر خانه ای را زد و یا گفتند درب ماشینتان باز است و یا.... درب را به رویش باز نکنید چون به علت گرانی و اوضاع، همه خود را به شکل گدا در آورده اند، اسپری فلفل وبیهوشی هم دارن، و به چشم و صورت شما می پاشن و وارد منزل می شوند دزدی می‌کنند این اتفاق در چند شهر رخ داده، وارد چندتا منزل شدن همه چیز شان را بردن... تا می توانید این پیام را در  هر گروهی که هستین پخش کنید تا مردم مطلع شوند❌❌❌❌
بریم دوتا پارت بخونیم؟! به شرط خالی نبودن ناشناس ...