eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر کی بگه این سکانس شبیه کدوم سکانسه.. جایزه میدم😁💙! https://eitaa.com/Admin_Gando
سلامم حال و احوالتون خوبه؟! بریم دوتا پارت بخونیم با هم ؟!)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت چهل و هشتم رسول با حرفش به حالت اولم برگشتم..بی هیچ حرفی. اصلا جرئتی برای حرف زدن نداشتم.. نگاه سنگینش‌ رو روی صورتم حس میکردم.. با لحن عصبی گفت: به من نگاه کن رسول.. بی جون سرم رو بالا اوردم با دیدن چشمای محمد به عصبانیتش پی‌بردم.. اما چرا ؟! نکنه محمد هم فکر میکرد من مقصرم؟! صدای خشدار عصبیش تو گوشم پیچید: من اینجا چیکارم رسول؟! جواب منو بده! هاا؟! حساس بودن این‌پرونده چه نقشی برای تو داره؟! اولین باری بود که محمد رو اینطور میدیدم... نگاهم پایین اوفتاد.. تغریبا داد زد : به من نگاه کن! چرا همچین کار کردی ؟ چرا سرخود این کا رو کردی ؟ هیچ میدونی اگه حکم اسلان اجرا نمی شد الان کجا بودی؟! .. میدونی به حکم اختلال الان بازداشتگاه بودی ؟! ..‌‌ قبل از اینم بخاطر نسبت تو با اسلان بهت شک داشتن.. چرا داری تلاشای منو به باد میدی.؟ فکر کردی الان اسلان اعدام شده توام هیچی دیگه اره؟! تو چرا قوانین کارتو زیر پا گذاشتی ؟؛ تویی که کنترلی روی خودت نداری چطور می‌خوای به درد مردمت بخوری ؟ هر ادم دیگه ای هم بود اینجوری میکردی؟! محمد و تار میدیدم.. دلیلش اشکایی بود که جمع شده بود.. صدام بالا نمی اومد انگار خود اسلان جلوی دهنم رو گرفته بود.. دوست نداشتم محمد این حرفا رو بزنه.. آروم گفتم: باید همون لحظه خفش میکردم..  بخاطر فشار تمام کارایی که کرده بودم عصبی گفت: شما بی خود میکنی! پرونده لنگ تو نیست که با یه کار اشتباه همه چی رو به عقب بندازی.. محمد عصبی بودم.. عصبانیتی که تمامن نگرانی بود.. رسول همین  الان هم موقعیت خوب نداشت.. نباید با کاراش اوضاع رو بدتر میکرد.. از همه مهم تر قوانین،، که رسول همه رو زیر پا گذاشته بود.. اشک چشماش از این فاصله مشخص بود با لحن دلخور اما آروم گفت: آقا محمد شما فکر میکنی من مقصرم؟! نه من مقصر نیستم..‌ اون وقتی که اسلان اون بلا ها رو سرم اورد وقتی زیر مشت و لگد اسلان بزرگ شدم چرا کسی یقه‌شو نکشید ببرش عقب؟! هق هق قاطی کلماتش شده بود: چرا وقتی اون جلوی چشام عزیزترین منو  کشت مقصر‌نبود وقتی تهدیدم میکرد مقصر نبود.. اما الان من مقصرم؟ مقصرم چون دیگه نمی تونستم خفه بمونم؟! قلبم حرفای رسول رو قبول کرد اما مغزم به زبونم فرمان دیگه ای داد: تو هیچ وقت نباید احساسات شخصی خودتو قاطی کارت کنی.. بخصوص اگه  باعث به خطر اوفتادن چیزی‌ شه.. چند ثانیه هر دو سکوت کردیم.. کلافه انگشتم‌و روی  شقیقه هام گذاشتم: الان برو.. در مورد توبیخ و بازجویی صحبت میکنیم.. انگار منتظر همین بود.. صدای با اجازش رو شنیدم و بعدم رفت.. ناخودآگاه دعایی زمزمه کردم  . نمی خواستم دنبالش برم تا یادش بمونه کاری که خودشو به خطر می ندازه انجام نده..‌ نمی دونستم الان اگه بازداشتگاه بود باید چیکار میکردم.. با صدای تلفن که مشخص بود آقای عبدیه رشته افکارم پاره شد... ••••••••••••••••• پ ن : من چیکارم رسول؟! پ ن : شما بیخود میکنی .! پ ن : من مقصرم؟
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت چهل و نهم رسول‌ بدون نگاه کردن به داوود و بچه ها از سایت زدم بیرون..‌محمد اولین بار بود این رفتار رو داشت.. قلبم شکسته بود.. از دست خودم عصبی بودم.. بغضم خیلی وقت بود شکسته بود منتها توی گلو ... سر خیابون سوار یه تاکسی شدم و آدرس خونه رو دادم.. سرم‌و تکیه دادم به شیشه.. هوا ابری بود.. چشام می سوخت.. تمام قلبم درد میکرد.. محمد هم از دستم عصبی بود.. داوود چند باری زنگ زد ولی جواب ندادم.. راننده از اینه بهم خیره شد: بدجور حالت بده..‌چیزی شده؟! حرف زدن با من رو که بی فایده دید نگاهش رو از اینه گرفت..اهی کشید: جوونای این نسل همه حالشون مث توعه.. درست میشه.. حتی نتونستم واکنشی نشون بدم.. بی جون تر از همیشه از پله ها بالا رفتم.. اشک چشام حتی چند ثانیه هم مکث نمی‌کرد.. بدون توجه به پسر‌ همسایه در و باز کردم رفتم داخل..  نفس به ریه‌هام می رسید.. مستقیم سمت اتاق رفتم..اسپری رو برداشتم بهش خیره شدم... عصبی پرتش کردم سمت دیوار... صدای داد زدنام گم شده بود توی خونه: بسه دیگه..بس نیست این همه زمین خوردن... صدام توی گلوم شکست..گوشه اتاق مچاله شدم.. شبیه یه لباس چروک.. نفس کشیدنم سخت شده بود.. فقط زیر لب می گفتم: تروخدا بسه.. بخدا بسه..تا کی باید اینطوری پیش بره؟ اصلا محمد چرا اینطوری گفت.. خب شاید واقعا مقصر بودم.‌‌.. اما دوست نداشتم داداشم ازم عصبی باشه.. ..... محمد روی میز روبه روی آقای عبدی و کنار آقای شهیدی.. منتظر بودم.. که آقای عبدی گفت: برای بازجویی رسول دو سه روز دیگه رو تعیین کردن.. سرم رو تکون دادم: از نیرو های سایت خودمونه؟ _ نه... کار سخت تر شده بود.. آروم گفتم: جای نگرانی هست؟! _ توکل بر خدا.. نگران نباش.. تضمین تو کار رو بهتر کرده.. ولی امیدوارم تو از نظر اونا مشکلی نداشته باشی.. صدای سرم گفت: فعلا رسول مهمه.. هوفی کشیدم: رسول مرخصی اجباری بهش میدم.. یکم استراحت کنه به نفع خودشه.. _ به عنوان توبیخ؟! با سرم تایید کردم.. آقای شهیدی پرسید: رسول کجاست؟ _ فرستادمش بره..  از اتاق بیرون رفتم ،، سمت اتاق خودم رفتم. پشت میز نشستم.. فکر و ذکرم رسول بود.. رسول باید تو بازجویی چی میگفت؟ نمی دونم حتی چی شد که با اون همه نگرانی گرد خواب روی چشام نشست..  •••••••••••••• پ ن : سرم داغ بود و تنم می لرزید پ ن : چند روز استراحت کنه به نفع خودشه. پ ن : مثل یه لباس چروک ..
Mohsen Chavoshi - Mariz Hali (320).mp3
زمان: حجم: 9.6M
شاید با حال و هوای پارت ❤️‍🩹)))!
دلم از دست تو و بخت خودم در هم شکست، به که گویم که در این عمر چه ها بر من رفت! _حافظ_ نظرات یادتون نره یه وقت کانال ناشناسمون . https://eitaa.com/Nashnas_Admin_Gando
ادجهادی‌میشم؛ جذب‌فوول❤️‍🔥 شرایط داخل پیوی 💟 جذب‌و‌تبلیغات‌تضمینی پرجذب💛 @Deli_TEB