هدایت شده از پناهِ او 🖤🥀
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید_احسان_انصاری
#کپی_آزاد
"درثوابنشرسهیمباشید"
"باذکرصلواتیادیکنیمازشهدامون"
984.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هوای مشهده..🥺💔
کبوتر دلم آقا دوباره پر زده..🕊
https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
هوای مشهده..🥺💔 کبوتر دلم آقا دوباره پر زده..🕊 https://eitaa.com/Admin_Gando
دلم خیلی هوای مشهد رو کرده..😭؛)))
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت هفتادم
رسول
به گلزار که رسیدیم بازم حالم بد شد.. یه غم سنگینی که روی دلم آوار شد.. کنار خاک عمو نشستم.. شبیه بچه ها رفتار میکردم.، طوری که محمد نشنوه اروم گفتم: عمو.. عمو اسلان مرد پس چرا تو برنمیگردی ؟ اصلا چرا اون روز باید میومدی مهاباد هاا؟ بخدا اگه بدونی چه حالی دارم..
اشکای روی گونم رو پاک کردم.. که محمد کنارم نشست: بازم گریه میکنی؟
_ وقتی میام اینجا همه چی یادم میوفته.. انگار دردم تازه میشه..
اصلا انگار میفهمم که دیگه قرار نیست ببینمش..
نفسی گرفت: درست میشه.. زمان همه چی رو عادی میکنه.. اما مطمئن باش عموت هواتو داره..
اشک باعث تار شدن اطرافم شده بود: اخه گیریم هوامو داشته باشه( بغضم ترکید) وقتی من صداشو دیگه یادم نمیاد به چه دردم میخوره؟ وقتی گاهی یادم میره چه شکلی می خندید. اصلا وقتی بعد رفتنش هیچی مثل قبل نشد.. چرا دلم باید خوش باشه؟ اصلا دلم خوش باشه که چی ؟
محمد
جملش مثل پتک تو سرم خورد.. یاد جمله فرزاد اوفتادم " من الان فقط می خوام بابا کنارم باشه نه از یه جای دیگه هوامو داشته باشه "
اروم گفتم: می فهمم چی میگیرسول..می فهمم..
انگار کاملا منتظر بود حرفی بزنم.. یا چیزی بگم.. نفس عمیقی کشیدم.شاید برای بهتر کردنش باید بهش میگفتم.. صدامو صاف کردم: وقتی فرزاد شهید شد.. انگار منم تموم شدم..دیگه هیچ حالی برای ادامه نداشتم، با حال داغونم در به در دنبال اون فردی که مقصر بود و فرزاد شهید شد میگشتم.. چون انگار امید داشتم که شاید فرزاد زندست و برمیگرده.. چندماه بعد که چند نفر دستگیر شدن ، هر روز منتظر برگشت فرزاد بودم.. هر روز منتظر بودم بهم زنگ بزنه، همین هر روز حالمو بد میکرد.. پنج سال گذشت تا به خودم اومدم.. وقتی خبر رسید پیکر فرزاد پیدا شده انگار چراغ قلبم خاموش شد.اما میدونی حالم بدتر نشد..انگار دیگه کنار اومده بودم باهاش.. اصلا انگار بهم ثابت شد که فرزاد برای همیشه رفته..
قطره کوچیک اشک رو پاککردم.. رسول ساکت بود، اروم پرسید: خب بعد از پنج سال چی شد که بهتر شدی؟
با لبخند کمرنگی به دلیل حال خوبم خیره شدم..بی جون سرش روی شونم بود.. رسول دلیل این کنار اومدن بود.. رسولی که غریب شبیه فرزاد بود.. فقطکافی بود عینکش رو دربیاره دقیقا مثل الان.. اما گفتم: حالا بماند، شاید یه روز گفتم بهت..
اصراری برای گفتن نکرد..
حرفای من انگار ارومترش کرده بود.. چندثانیه انگار همه چی یادش رفت که بین اشک و غم کوتاه خندید: ولی من بعد همهی اون اتفاقاتو تهران اومدنم و سایت منتقل شدنم یه چیزی باعث شد تیمارستان بستری نشم و کارم به تراپی نکشه..!
مثل خودش با لبخند پرسیدم: چی ؟
خجالت زده خندید: معلومه خب.. شما ..و بچه ها..
دستشو روی چشماش گذاشت و اشکاش رو پاک کرد.. اروم خندیدم..
نفسمو دادم بیرون به اسمون نگاه کردم.. رسولم کارم رو تکرار کرد و پرسید: چرا بیشتر وقتا به آسمون نگاه میکنی؟!
_ همینطوری شاید از سر عادت.. آیه ۱۴۴ بقره میگه " به هنگام دلتنگی به آسمان نگاه کن ، ما نگاه های تو را به طرف آسمان می بینیم "
متعجب گفت: واقعا؟ چه جالب!
بعد سرش رو تا جایی که تونست بالا گرفت.. خندم گرفت..دستمو پشت سرش گذاشتمو سرش رو متعادل تر کردم: اینطور که گردن درد میگیری استاد..
_ اخه خواستم خدا کامل متوجه شه..
دستمو برداشتم: نترس متوجه میشه..
#رویار_۲
•••••••••••••
پ ن : دلیل حال خوبم سرش روی شونم بود..
پ ن : شما ..
پ ن : بعد از فرزاد منم تموم شدم..
پ ن : آیه ۱۴۴ بقره))
پ ن : زیبایی این پارت..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت هفتاد و یکم
داوود
با دیدنش بهتم زد..شاید شوکه شدم.، این اینجا چیکار میکرد؟
قبل از اینکه حرفی بزنم صدای نگار پشت سرم اومد: من زنگ زدم خواستم بیاد..
نگار چطور از عمویی که هیچ خبری ازش نبود اینطور خواسته بود بیاد؟!
اینبار عمو بود که خندید: چقد بزرگ شدی.. داوود بودی دیگه اره؟ اممم اخرین بار راهنمایی یا شاید دبیرستانی بودی..
نمی خوای بزاری بیام داخل؟
به سختی خودمو کنار کشیدم.. اومد داخل نگار جلو تر اومد: سلام عمو..
سمتش گفتم: اینجا چیکار میکنی ؟ اصلا خجالت نمیکشی سر و کلت پیدا شده؟
چه جوابی داشت جز یه خنده مسخره: منو یکی دیگه دعوت کرده بچه جون..
الحق که دیونه بود.. سمت در پذیرایی رفت.. طوری که نشنوه کنار نگار گفتم: محض اطلاع اینجا فقط مال تو نیست که هر غریبه ای رو دعوت کنی !..
.......
نگاهم بین چشمای مامان می چرخید.. اگه بخاطر نگار نبود صد درصد سامان رو بیرون می نداخت.. نگار به اصرار از مامان خواست کاری با سامان نداشته باشه.. اما من میدیدم نفرت مامانو که جمع شده بود توی چشماش.. اما نگار مشتاق منتظر بود سامان شروع کنه.. چی می خواست بگه ؟
به سامان نگاه کردم.. اخرین باری که دیدمش وقتی بود بابا بیمارستان بستری بود.. اونموقع با چشمای خیس به گوشه اتاق پناه اورده بودم..که سامان اومد خونمون و با مامان جر و بحث کرد.. موضوع اون موقع هم پولشویی و نزول بود که بابا حاضر نبود با وجود ورشکستگی این کار رو کنه...بعد از اون ماجرا دیگه هیچوقت ندیده بودمش.. پیر تر شده بود.اما هنوزم همون شکلی بود..
مامان با چهره عصبی جایی دورتر از سامان نشسته بود اما نگار خیلی نزدیک تر نشسته بود.. از سامان خوشم نمیومد.وقتی باید کنار ما می موند ، نموند..
با صدای نگار به خودم اومد: داوود یه دوتا چایی میاری؟
بی هیچ حرفی بلند شدم سمت اشپزخونه رفتم..که صدای مامان به گوشم خورد: اینجا چیکار میکنی؟
_ از نگار بپرس سیمین خانم.. من دشمنت نیستم ..
ظرف قندو توی سینی گذاشتم.. سمت سامان رفتم . سینی رو جلوش گذاشتم.. که نگار اروم گفت: مامان من از عمو خواستم بیاد..
مامان عصبی گفت: تو غلط کردی..
سامان صداش رو صاف کرد : نگار وقتی بهم گفت چه اتفاقی اوفتاده.. سعی کردم تمام تلاشم رو بکنم که بدهی نگار رو صاف کنم نگار برادرزادهی منه.. برادرزادهای که خیلی شبیه به منه.. و بعد لبخند کجی تحویل نگار داد..
نگران بودم.. مامان اما انگار تمام ذهنش درگیر نگار بود..
گفتم: لازم نکرده اقا سامان.. ما خودمون میدونیم چیکار کنیم.. شما بعد این همه مدت اومدی که چی؟
تا خواست حرفی بزنه نگار گفت: بس کن داوود.. هر چی باشه ما از اون شرکت سهم داریم.. حق بابا تو اون شرکته..
این حرف خیلی به مذاق سامان خوش نیومد.. پوزخندی زد: نه نگار تند نرو.. من فقط لطف میکنم.. اما صد درصد این هفت میلیار بدهی یه شرط داره ..
مامان خیره به چشمای سامان شد اما سامان با لبخند مسخرهای به من خیره شد.. چرا به من خیره شده؟
#رویار_۲
•••••••••••••••
پ ن : نفرت از چشماش معلوم بود..
پ ن : تو غلط کردی..
پ ن : یه شرط داره..
پ ن : چرا به من خیره شد؟!!!