11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصلا رسول به درد همون
کارهای دفتری میخوره نه عملیاتی...
#گاندو
#رسول
#سعید
https://eitaa.com/Admin_Gando
_نذر فرهنگی🇮🇷✨
سلام خدمت شما بزرگواران
نماز و روزه هاتون قبول حق ان شاالله 🤲
قراره برای بچه هایی که این شبا میان خیابون و سرباز کوچک رهبرمون آقا سید مجتبی هستن ☺️
پک فرهنگی (شامل لوازم تحریر و خوراکی باشه که باعث شادی بچه ها و تشویق بچه ها میشه )درست کنیم و خوشحالشون کنیم 😇
و اگر شما دوست عزیز میخواهی قدمی برداری در این جنگ و توشه ای برای آخرت خودت پس بسم الله...💪
هرچقدر در توانتون هست میتونید کمک کنید حتی ۵۰ هزار تومن 👌
گزارش کاراهم براتون ارسال میشه 👩🏻💻↓
https://eitaa.com/shagare_taiebe
تا نابودی اسرائیل ✊🇮🇷
شماره کارت
5859_8311_6266_6217
خانم علیمحمدی
یا علی مدد✋🏻
#فور
هدایت شده از ࡃܢܚ݅ߊܧߊܠܝࡎ߭ߊ
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصلا خبر داری چقدر دلتنگتم..
آقای امام رضا؛🥺❤️🩹
#بابارضاجانم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت هفتاد و هشتم
رسول
نگاهم کرد: از کجا فهمیدی حکم اعدامش اومده درحالی که ازش فرای بودی؟
_ خب.. خبر رسید بهم.. اجرای حکم حضور داشتم.. حتی کنترلم رو از دست دادم.و بهش حمله کردم.. از همون روز کابوسا شروع شد..
به چشمام خیره شد .. یه تعجب عجیبی توی چشماش بود.. دیگه واقعا شدم جز بیمارای خاصش ..
سری تکون داد: این مسئله رو برای امروز خیلی باز نمیکنیم.. اینکه الان اونجا حضور داشتی راحبش صحبت میکنیم.. گفتی میترسم ادمای عزیزم رو از دست بدم منظورت چیه؟
چندثانیه سکوت کردم و به دستام خیره شدم..صدام رو صاف کردم: رفتن عموم ضربه سنگینی به من زد.. هیچوقت فکر نمی کردم جای خالی عموم تا حدودی پر شه..
انگار از حرفم خوشحال شد: اینطور که خیلی خوبه.. خب ؟
نفس عمیقی کشیدم: اره خوب بود.. ( چندثانیه مکث کردم) اما ترس دوست داشتن همین از دست دادنه.. این روزا مدام با خودم میگم اگه..اگه رفیقایی که دارم نظرشون راجب من عوض شه چی؟ اگه راجب من به اشتباه فکر کنن...فکر اینکه برادرم و مثل عموم از دست بدم حتی حوصله زندگی کردن رو هم ازم میگیره..
دستام بهم گره خورده بود..
بعد از چند ثاتیه مکث گفت: پس منشا این ترس شاید ترد شدن باشه اره؟ یا شاید بازم یه داغ دیگه درسته؟ .
با تکون دادن سرم حرفش رو تایید کردم..
به صندلی تکیه داد: چرا قبلا این حس رو نسبت به اطرافیانت نداشتی؟
_ چون بعد از اون ماجرا بودن یا نبودن ادما برام مهم نبود... اما اقای رحمانی! الان برام مهمه.. مدام میترسم که اتفاقات گذشته بیوفته..
منتظر بودم حرفی بزنه.. اما فقط،روی برگهی جلوش تمرکز داشت.. شاید نمی دونست باید چی بگه.. سکوت باعث شد فکرم رو بلند بگم: کابوسای من چه ربطی به این مسئله داره؟ ترس و کابوس از هم جداست..
لبخند گرمی زد: نه بابا جون.. همین ترسا.. همین ترس از ترد شدن باعث بیشتر این کابوسا شده و البته مواردی دیگه..
نمی تونستم خیلی حرفاش رو هضم کنم.. چطور این چیزا باعث کابوس میشد؟ من مطمئن بودم مشکل اسلانه.: اما مشکل من اسلانه... فکر نمیکنم یه ترس این بلا ها رو سرم اورده باشه..
_ یادته چند سال پیش که پیشم اومدی و پرسیدم چی شد که اینقد از اسلان حساب میبردی ترسیدی چی گفتی بهم؟!
چند ثانیه فکر کردم.. نفسم تنگ شد.. چقدر حتی الانم ازش می ترسیدم: اره.مگه میشه یادم بره.. اون..اون همیشه میگفت " تو که نمی خوای بازم یه عزیز دیگه رو از دست بدی "
_ پس ببین! تو از بچگی با این ترس بزرگ شدی ریوان.. با این ترس..
سکوت کردم.. دردناک بود و حق.. تلخی حرفش لالم کرد.. چند ثانیه به سقف نگاه کردم..
که به ساعتش نگاه کرد: خب برای امروز کافیه.. بهتره خیلی تو رو خسته نکنم.. اما بازم باید بیای..
خیلی حال صحبت نداشتم اروم گفتم: چی بگم اقای رحمانی از ناچاری باید بیام دیگه..
بامزه خندید: ممنونم پسرم.. درضمن بار بعدی شاید با برادرت هم صحبت کردم..
_ اون چرا؟
عینکش رو از چشماش برداشت: یه گفتگوی ساده..
خب می تونست محمد رو بیشتر نگران من نکنه ولی : باشه چشم..
بعد از خداحافظی. از اتاق بیرون اومدم محمد مشغول تلفنش بود با دیدنم لبخند کم رنگی زد : چطور بود استاد؟
_ عالی بود اقا محمد عالی..
خنده کوتاهش مشخص بود منظورمو گرفته: به خودت داری سخت میگیری ها..
شونهای بالا انداختم: شاید..
#رویار_۲
•••••••••••••••••••
پ ن : ترس دوست داشتن همین از دست دادنه..
پ ن : مدام می ترسم از دستشون بدم.. اتفاقات گذشته رقم بخوره..
پ ن : تو که نمی خوای یه عزیز دیگه از دست بدی...
پ ن : تو با این ترس بزرگ شدی ریوان..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت هفتاد و نهم
رسول
به محض رسیدن به سایت سمت میزم رفتم.. بعد از نشستن روی صندلی نفس عمیقی کشیدم ، موقعیت پور رحیمی رو تحت نظر داشتم اما فعلا مورد مشکوکی نبود .. فعلا هویت کسی که با پور رحیمی قرار گذلشته بود مشخص نبود..
چشمم به امیر خورد.. عجیب تو فکر بود.. راجبش کنجکاو نبودم اما عادی نبود..
تلفنم زنگ خورد.. خاله سیمین بود. تعجب کردم. به ساعت نگاه کردم ده صبح بود.. بعد از سلام پرسید: پسرم تو خبر از داوود نداری؟ جواب منو نمیده؟
تازه متوجه نبود داوود شدم.. باید الان سایت می بود.. اما نبود. اروم گفتم : نه خاله.. چیزی شده؟ الان پیشم نیست ولی ببینمش میگم زنگ بزنه..
ازم تشکر کرد و خیلی زود قطع کرد.. خودمم تعحب کردم ، می دونستم داوود دیشب خونه عموش بوده.. زنگکه زدم مشغول بود و جواب نداد..
...
داوود
از اینکه خواب مونده بودم عصبی یودم.. با سرعت پله های سایت رو بالا رفتم.. فکر نمی کردم خونه سامان اینقد با سایت فاصله داشته باشم اونم توی این ترافیک..
به محض رسیدن سمت اتاق اقا محمد رفتم.. در زدم رفتم داخل. بخاطر سرعت بالا اومدنم نفس نفس میزدم.: سلام اقا محمد.. ببخشید دیر کردم ترافیک خیلی سنگین بود..
_ مشکلی نیست. خیلی دیر نکردی . بیا یکم اب بخور ..
سریع گفتم: نه ممنون اب نمی خورم.. پس با اجازه..
بیرون اومدم و سمت میزم رفتم.. به صندلی تکیه دادم و چند ثانیه چشام رو بستم.. اون از دیشب اینم از الان.. عصبانیت پشت عصبانیت..
رسول
با دیدن داوود سمتش رفتم چشماش رو که باز کرد با لبخند گفت: سلام رسول خوبی؟
لبخند پهنی زدم: خوبم.. اما تو فکر نمی کنم خوب باشی.. میبینم از بالاشهر طول میکشه تا بیای سایت..
خندید: خواب موندم.. از طرفی خیلی با سایت فاصله داره خونش.. باید ازاین به بعد زودتر بیام..
تایید کردم.. یاد تلفن خاله اوفتادم که گفتم: خاله سیمین بهم زنگ زد گفت جواب نمیدی نگرانت بود.. چیزی شده؟ قهری ، دعوایی ، مشکلی؟
حالت چهرش انگار تغیر کرد: حتما ندیدم.. ممنون.. زنگ میزنم..
دروغ میگفت مشخص بود: داودد می خوای اگه چیزی شده بگی ؟
با صدای کلافه گفت: نه رسول.. مامان من زیادی نگزانه .. خودم میدونم..
چند ثانیه تعجب کردم.. مشخص شد خیلی حوصله نداره.. لبخندی زدم: باشه پس من میرم فعلا..
بعدم از میزش فاصله گرفتم.. رفتارش عجیب بود یا من عجیب برداشت کردم؟
تغیر رفتارش به من ربطی داشت؟ .
داوود
از رفتنش که مطمئن شدم سرم رو روی میز گذاشتم.. سرم درد میکرد چشام می سوخت.. باید از دل رسول در می اوردم.. باید به مامان میگفتم دیگه به رسول زنگ نزنه.. حتی نتوستم حالش رو بپرسم.. بهتر می شدم ، درسته؟!
#رویار_۲
•••••••••••••••••••
پ ن :طول میکشه از بالا شهر بیای.
پ ن : عصبانیت پشت عصبانیت..
پ ن : کلافه گفت : خودم میدونم..
پ ن : تغیر رفتارش به من ربطی داشت؟
پ ن : باید به مامان میگفتم دیگه به رسول زنگ نزنه.
دو تا پارت تقدیم شما 🤌🏻
برای نظرات شما
https://abzarek.ir/service-p/msg/2824009
جواب ناشناس
https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
هدایت شده از پناهِ او 🖤🥀
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید_سجاد_ذبیحی
#کپی_آزاد
"درثوابنشرسهیمباشید"
"باذکرصلواتیادیکنیمازشهدامون"