eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
و حسرت یک دیدار..) https://eitaa.com/Admin_Gando
خواستم بعد از این عکس یه حرفی یه چیزی بنویسم اما دیدم نمی تونم..‌ فقط به ذهنم رسید بگم ، سید منو با بقیه یکی نکن.. شبی که همه با رفتنت شاد بودن و مثل مردم شام رفتار میکردن.. من گوشه اتاقم غریب برات اشک ریختم.. حرف شنیدم.. لرزیدم.. خیره شدم.. نتونستم برات کاری کنم.. هیچ‌کاری نتونستم انجام بدم.. اما خودت خبر داری.. مطمئن خبر داری..
‌‌ 🧿 تلاوت ۷،۰۰۰،۰۰۰ آیت الکرسی 🦋 برای حفاظت ايران عزیز 🧿 سهم شما ۲ آیت الکرسی 🦋 و خواندن دعای فرج برای ظهور امام زمان 🦋 و ۱۲ تا صلوات برای پیروز رزمندگان اسلام پیروزی نزدیک است ان شاءالله
چال روی گونه ات ، اخر مرا دق میدهد ؛ خواهشاً دولت تمام چاله ها را پر کند .
اونجاکه اخوان ثالث میگه: در گلویم گیر کرده زخم یک بغض غریب فرصتی از اشک می‌جویم که رسوایش کنم.
اگه بهشت دوربین داشت:)❤️‍🩹 https://eitaa.com/Admin_Gando
سلام.. احوال شما؟
جای دو پارت .. یه پارت خیلی طولانی نوشتم هاا خیلی طولانی🙂🤌🏻
بفرستم با هم بخونیم؟ ناشناس هم پر شه؟
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت هشتاد و دوم لیلا از پله ها بالا رفتم با ضرب در اتاق رو باز کردم که با چهره مژگان روبه رو شدم.. تعجب کردم .. کنارش نشستم: مگه قرار نبود بری سر قرار با پور رحیمی ؟ کلافه بود‌. . از کنارم بلند شد و با ریتم منظم عرض اتاق رو طی کرد: قرار لو رفته بود.. _ لو رفته بود؟ چطور فهمیدی ؟ پور حمیمی چی شد.؟ چند ثانیه با عصبانیت چشماش رو روی هم فشار داد: بهت که گفتم یه نفر رو دارم.. اما امیدی به پور رحیمی ندارم .. بی قراری چشماش به منم منتقل شد بلند شدم: خب..خب ینی چی .. ؟؟ چرا باید نا امید باشی؟ جواب نمیده؟ پس صد درصد دستگیرش کردن.. اینا با کسی شوخی ندارن.. با لحن تند گفت: بس کن لیلا .. اره .. اره گرفتنش.. باید حذفش کرد.. از راه رفتن خسته شد که روی تخت نشست سرش رو بین دستاش گذاشت: باید یه کار کنیم.. باید هیرمان و سروش رو خبر کنم.. باید نشونشون داد با کسی شوخی ندارن نه من نه خارج از ایران.. پور رحیمی اطلاعات داره.. لبخندی روی لبم نشست.. هیرمان حوب بود.. هیرمانی که کینه رسول جلوی  چشماش رو گرفته بود: این طوری که خوبه.. با یه اشاره هیرمان میاد.. سروش هم میاد.. _ فعلا تند نرو.. نباید کار خطرناکی کرد.. از طرفی پور رحیمی هیچی از ابورحمان نمی دونه.. باید درستش کنیم. فقط هر وقت گفتم خودت هیرمان و سروش رو خبر کن.. رسول اومده؟ با شنیدن اسم رسول حالت چهره‌م تغیر کرد: نه.. مهمونا دیگه دارن میرن ولی خبری از این پسر نیست.. _ همین دیگه... اگه نبود راحت تر کارا پیش میرفت.. هم اسلان بود هم وحید.. بلند شدم: میرم پایین .. توام بیا.. .... رسول از موتور پیاده شدم.. به ته کوچه نگاه کردم در خونه باز بود اما خیلی شلوع نبود.. خیلی دیر اومده بودم..خیلی.. چند ضربه کوچیک به در خونه زدم و رفتم داخل.. چشمم به شلوغی حیاط اوفتاد.. نیما و نوید پوکر فیس به ضرفای کثیف خیره بودن.. عمو حمید هم به جمع دو نفرشون اضافه شد: با نگاه کردن خودشون شسته نمیشن.. نوید با لحن خسته گفت: اونوقت دایی، دختر شما پریسا خانوم چرا در جمع ما حضور نداره؟ _ خونه داره از مهمونا پذیرایی میکنه.. صدام رو صاف کردم و به بحثی که میکردن خاتمه دادم.: سلام. هر سه همزمان به چهره خستم نگاه کردن.. نیما قبل از همه گفت: اقا رسول بخدا راضی نبودیم اینقد زود بیای ( خندید ) اما عمو حمید مشخص بود از دیر اومدنم  راضی نبود: رسول عمو می خواستی الانم نمیومدی ! _ شرمنده عمو.. نوید با لبخند مرموزی گفت: اتفاقا زمان خوبی رسیدی .. بیا بیا کمک ما کن.. عمو حمید جلوتر اومد: نوید حرف خوبی زد  .. بیا کمک کن زودتر اینا رو از اینجا جمع کنیم.. دنبال بهونه بودم.. یه بهونه که از زیر کار در برم.: عمو من پیش مهمونا نرفتم هنوز.. عمه میدونه من اومدم.؟! _ وقت برای سلام علیک هست فعلا بیا کمک.. چاره ای نبود باید میرفتم.. کنار نوید و نیما وایسادم استینای لباسم رو بالا زدم تصمیم بر این شد که از ظرفای بزرگ تر شروع کنیم .. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای عمه تو گوشم پیچید: رسول عمه تویی؟ کی اومدی نفهمیدیم؟ برگشتم فقط عمه نبود پریسا هم پشت سرش بود..: سلام عمه خوبی .. همین الان.. _ دردت به سرم چرا داری کار میکنی ؟ بیا بیا تو خسته ای ادم برای ظرف شستن زیاده.. لبخند خسته‌ای زدم.. این خونه فقط عمه منو می دید.. سمت گاز گوشه حیاط رفت و مشغول چایی ریختن شد همزمان سمت نیما و نوید گفت: دیوار کوتاه تر از رسول ندیدین ؟  نمیگین این بچه خسته و کوفته اومده الانم ظرف بشوره؟  رسول‌و اذیت نکنید خودتون بشورین ظرفا رو.. رسول عمه بیا.. نوید هوفی کشید: بفرما اینم از نیروی کمکی..  عمه شما هم که فقط فکر برادرزادشه نه منو نیما.. خندم گرفت.. پریسا روی یکی از پله های بالکن نشست مشغول باز کردن یه شکلات بود: عمه فقط ترحم داره نوید جون، ناراحتش نباش.. بعد با لبخند مسخره‌ای شکلات رو گذاشت توی دهنش... نیما با اخم غلیظی به چهره پریسا خیره شد بعد جدی سمت نوید برگشت: نوید کارتو کن .. اما من خسته تر از اونی بودم که به جزئیات حرفای پریسا دقت کنم. من دغدعه های مهمتری داشتم تا حرفای پریسا.. .. مهم نبود.. البته مهم نبودن یه دروغ بود.. یه دروغ همیشگی به قلبم.. سمت پله ها رفتم از کنار پریسا گذشتم و کنار عمه وایسادم.. سینی چایی رو از دستش گرفتم: من میبرم عمه.. و قبل از اینکه حرفی بزنه سینی رو گرفتم.. سمت خونه رفتم اروم در رو باز کردم داخل رفتم و سلام کردم.. که نیما پشت سرم گفت: سینی رو بده من.. و قبل از حرفی سینی رو از دستم گرفت...
با اشاره بابک کنارش نشستم.. با یکی از مردای فامیل هم کلام شده بود. اما خیلی زود بحثش رو تموم کرد و شروع کرد حرف زدن با من: چه خبر ریوان؟ دیر اومدی گفتم توام قهر کردی مث عمه‌ت.. بابک معمولا یه دنیای دیگه بود: نه عمو کار داشتم.. قهر ؟ عمه اصلا مگه قهر کرده؟ سیگارش رو روشن کرد.. با صدای گرفته چندتا سرفه کرد: عمه‌ی توعه بپرس ازش.. ارث و میراث.. به هر حال توام پسر این خونه ای.. ریوان؟ لیلا راست میگه فروغ قبلا بهت پولی چیزی داده؟ عصبانیت زیاد خندمو در اورد لا الله اله لا .. بوی سیگارش باعث سردردم شد: عمو چی میگی؟ مامان فروغ خدابیامرز تا یه ماه قبل مرگش حتی منو خونه خودش راه نمی داد ، بعد پولی چیزی بهم بده؟ _ تو که پیش پروانه بودی چرا طلبکار بازی در میاری؟ خدایا بابک دیوونه بود.. با چهره پوکر نگاهش کردم: طلبکارم؟ چرا طلبکار باشم.. شما از عمه طلبکاری در حال حاضر.. جواب عصبانیتم رو با یه خنده داد و دود سیگارش رو سمت صورتم داد بیرون: ببین ریوان اینا رو به لیلا بگو.. من عموتم نگرانتم.. میگم حق تو رو نخورن.. از من گفتن بود.. به عمه‌تم بگو با من در نیوفته.. ( سیگار نصفه رو سمتم گرفت ) میکشی؟ نباید از حرفش دلخور میشدم.. مواد همون نصفه عقلش رو هم از بین برده بود.. سرفه کوتاهی کردم: نه عمو .. برای ریه هام خوب نیست.. نگران حق من نباش عمو من دنبال چیزی نیستم . شما خودت بپا زن عمو لیلا شما و زنت رو از خونه بیرون نندازه.. از حرفم خوشحال نشد.. سیگار نصفه رو کف بشقاب خفه کرد: تو رو هم میبینیم ریوان .. بلند شد و سمت پله های راهرو رفت.. من موندم و حوصله ای که همه امتحانش میکردن..! تنها اشتراک منو بابک لیلا بود.. بابک از لیلا متنفر بود چون تمام فکرش این بود لیلا پول فروغ رو بالا کشیده.. خندم میگرفت.. به بابک که خودشو دلسوز من می دونست.. ••••••••••••••••••••• پ ن : هیرمان و سروش رو خبر کن.. پ ن : دیوار کوتاه تر از رسول پیدا نکردین؟ پ ن : این فقط ترحمه نوید جون.. پ ن : خسته ت از اونی بودم که دقت کنم.. پ ن : حرفای بابک.. پ ن : توام میبینیم ریوان..
چه سخت بود که بغضِ من، به گریه راه وا نداد دلم شکست و هیچ‌کس، شکستنم صدا نداد» برای نظرات شما https://abzarek.ir/service-p/msg/2824009 جواب ناشناس https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb