هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همخوانی مداحی «میدان با تو خیابان با ما» توسط بازیکنان تراکتور🇮🇷
https://eitaa.com/romanFms
+تو اخلاق داداشت ونمیدونی خوشش نمیاد بری خونه کسی که داداش بزرگتر داره به اون بگو بیاد
+اعصابم خورد بود نمیدونستم باید چی کار کنم بین دوراهی گیر کرده بودم
+زنداداش باباچی؟!
+متاسفم
+باران ... چه اسم قشنگی و به موقعی
+اون از به دنیا امدنش اینم از اینکه داره بامرگ سروپنجه میکنه
+فعلا نه به محمد نه به رسول ونه به سعید.
حتی خود باران هم نباید بدونه میونه محمد و باران شکر آبِ اگه این و بفهمه میشه قوز بالا قوز
+اگه کتمان کنم خودش میفهمه
+چه بلایی داره سرش میاد
+نمیدونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه ولی رفتن کما
+مامان بابا تصادف کردن خواستم بهتون اطلاع بدم
@aroundfall
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
+تو اخلاق داداشت ونمیدونی خوشش نمیاد بری خونه کسی که داداش بزرگتر داره به اون بگو بیاد +اعصابم خور
از یزید بازی های رمانش ک نگم بهتره😁💔
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
چشمامو اروم بستم.. شروع کردم به شمردن.. یک..دو .. سه.. با صدای محکم ضربهای به در خورد.. چشمام باز
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت نود و یکم
رسول
با ترس از بغلم جدا شد.. رنگش پرید: رسول..
نگران شدم..صدای در لحظهای قطع نمیشد.. بلند شدم: تو همینجا بمون..
به جوابش توجهای نکردم.. پشتدر وایسادم.. با نفس عمیقی در رو باز کردم.. با ظاهری اشفته که قطره های کوچیک خون روی لباسش خشک شده بود جلوی در وایساده بود.. جنون رو میشد توی چشماش حس کرد..
سرد نگاهش کردم: بله؟
دندوناش روی هم سایده شد: داوود ؟ به داوود بگو با زبون خوش بیاد بیرون..
پوزخندی زدم: اونوقت شما چیکارشی ؟ اصلا اگه اینجا باشه چه دلیلی داره با تو بفرستمش ؟
معلوم بود به خونم تشنه شده: میری کنار یا بندازمت کنار؟
سمتم هجوم اورد و محکم هلم داد کنار... مچ دستم انگار پیچ خورد اخ بلندی از گلوم بیرون اومد.. با چشمایی که دنبال داوود بود ستم اومد: کجاست داوود ؟
از روی زمین بلند شدم: شما الان حالت خوب نیست.. بیا بدون دردسر با هم صحبت کنیم..
یقه لباسم رو گرفت ، محکم به دیوار کوبیده شدم: حرف ؟ تو چی میدونی از حرف زدن؟ تو فقط مزاحمی میفهمی؟
دنبال کلمات میگشتم که صدای داوود نگاه هر دوی ما رو به سمتش چرخوند: بیام که اینبار نقشهتو عملی کنی؟
زیر لب فحشی داد..یقه لباسمو ول کرد و سمت داوود رفت: پس تو اینجایی..
داوود رو میدیدم که قدم قدم عقب میرفت..
با قدم های تند سمت سامان رفتم..بازوشو گرفتم و خودمو جلوی داوود گرفتم.. لحنم تغیر کرده بود: بیین اقا سامان داوود که دشمنت نیست برادرزادته.. منم که کاری ندارم.. الان ترسیده فردا که حالش خوب شد میفرستمش بیاد..
پوزخند دیونه واری زد: ببین بچه.. امشب من با داوود از این در میرم بیرون..
میدونستم داوود ترسیده.. مشخص بود.. اصلا با این حال سامان رفتن داوود اشتباه محض بود: اقا سامان به خودت بیا.. به داوود نگاه کن تا سر حد مرگ ترسیده.. شما که الان سالمی مشکلی هم نداری.. اصلا..اصلا شما برو پایین من خودم داوود رو میفرستم خوبه؟
صدای لرزیده داوود بهگوشم رسید: رسول من نمیرم ..
قبل از اینکه سامان حرکتی کنه عصبی گفتم: تو حرف نزن داوود ( به چشمای قرمز سامان خیره شدم) گفتم که.. باشه.. حالا که اصرار دارین برین پایین من خودم الان میفرستمش..
تردید کمرنگی بین چشماش مشخص شد که با لحنخواهش گفتم: برو اقا سامان.. برو دیگه.. من الان خودم میفرستم داوود بیاد پایین..
نفسش رو بیرون داد.. با چشمای ورمکرده خیره به داوود موند سرش رو تکون داد..صدای خش دارش سکوت رو شکوند : پایین منتظرم..
اروم سمت در رفت پشت سرش رفتم تا بیرون رفت در رو محکم بستم.. خیسی پیشونیم رو حس کردم..
داوود
با رفتن سامان جاخورده بودم.. حتی توان نفس کشیدن هم نداشتم.. از لرزش صدام میترسیدم: ببین رسول.. من..من محاله برم پایین.. اگه شده از اینجا هم میرم ولی نمی رم..
بی توجهی به حرفم اعصابم رو بهم ریخت: میشنوی رسول؟ میگم من نمیرم..
توجه نکرد.. انگار هیچ صدایی نمیشنید..با اخم غلیظی سمت اتاقش رفت..انگار دنبال چیزی بود: اروم باش..
کلافه گریم گرفت.. انگار واقعا می خواست بفرستم پایین.. زانوهام خالی کرد همونجا نشستم از سرما به خودم میلرزیدم.. اخ..نفسم گرفته بود،
از اتاق بیرون اومد تلنفش دستش بود: رسول تروخدا..بخدا من پایین نمیرم..
انگار راضی شد نگاهم کنه: انقد احمقی که فکر میکنی من تو رو با اون روانی میفرستم بری؟
سمت بالکن رفت.. نگاهم سمتش بود.. تلفن رو روی گوشش گرفت زمزمه صداش از پشت شیشه شنیده میشد: همین خیابون بغل کلانتری..کلهر ۱۰.. یه اقایی حال درست حسابی نداره به ما حمله کرده الانم هیمن روبه روی اپارتمان وایساده.. باشه ممنون..
کنجکاو شدم.. با تمام ترسی که داشتمارومبلند شدم.. داخل بالکن کنارش رفتم: چیکار کردی؟
چیزی نگفت.. خیابون رو نگاه کردم..روبه روی خونه وایساده بود.. قصد رفتن نداشت..
که یه سمند سبز رنگ که مشخص بود نیرو انتظامیه اومد تو کوچه.. با احتیاط پیاده شدن.. سمت سامان رفتن..
که صدای رسول زمزمه وار پیچید تو گوشم: زنگ زدم کلانتری میبرنش.. حداقل چند روزی مهمون اونجاست..
سامان قبل از اینکه به خودش بیاد دیگه تو کوچه نبود.. ، تازه یاد گرفتم نفس بکشم..
نگاهش رو دلخور سمتم گرفت: چیفک کردی؟ میدونستم از همون اول این کارو میکردم که الکی خود زنی نکنی با خودت دهقان فداکار..
از کنارم رد شد.. منم زیاد بالکن نموندم.. سردم بود خیلی..
یه گوشه نشستم.. نمی تونستم درست نفس بکشم.. فکر میکردم از عالم و ادم خجالت میکشم. زانوهام و بغل کردم.. به گلای قالی خیره بودم..
نشستنش کنارم رو حس کردم اما اون زودتر لرزش تنم رو حس کرد: چرا داری میلرزی؟ دیدی که چیزی نشد؟
بغض گیر کرده گلوم رو اذیت میکرد: حتما باید چیزی میشد؟
حالت چهرهش تغیر کرد: نه منظورم این نیست..منظورم اینه..
نزاشتم ادامه بده.. هق هقم بلند ..صدام ناخوداگاه بالا رفت : چی فکر میکنی راجب من.؟ حتما باید میکشتم که چیزی باشه؟ مثلا من پیش بقیه ابرو ندارم؟
انتظار این حرفو نداشت.: نه داوود.. چه فکریه اخه؟ مگه من جز بقیهم؟ اگه این طور بود الان نباید چیزی از زندگیمن بدونی..
_ کلا میگم رسول..
شونهای بالا انداخت: نه اقا داوود.. اگه فکر میکنی با این مسائل باید پیش من خجالت بکشی هنوز منو نشناختی... خودم اتقد از این بدبختی ها دارم که مشکلات تو برام تازگی نداشته باشه.. نشناختی منو دیگه..
اشکای مزاحم رو پاک کردم.، خسته نگاهش کردم: منظور من این نیست ( نگاهم پایین اوفتاد) ببخشید.. این روزا نمی دونم چه مرگمه.. فقط خستهم همین.. دلم می خواد..( پوزخند غمگینی زدم) نمی دونم دلم چی خواد.. شاید دلم برا مامانم تنگ شده..
_ خب زنگ بزن..
حق به جانب گفتم: قهرم باهاش.. با هم دعوا کردیم..اصلا از اون دعواهای جدی..
با اخم مصنوعی گفت: واا.. چرا؟ اخه ادم با مامانش قهر میکنه؟
_ اره دیگه.. شما همش طرف مادر ما رو بگیر..
لبخندی زد.. دستش رو روی شونهم گذاست و کشیدم سمت خودش.. ارامش خاصی داشت: اقا داوود چه حرفیه.. من اتفاقا من پیش خاله طرف تو رو میگیرم..
_ اره دیگه هی ما رو تخریب میکنی پیش مامان که مثلا دلش بسوزه..
کوتاه خندید: دوست داری امشب غر بزنی اره؟ اشکال نداره امشب پرو هم بشی کارت ندارم.. لحنش جدی شد: دفعه اخرت باشه چیزی بهم نمیگی.. دفعه بدی یه جور دیگه برخورد میکنم..
_ باشه خب..
محکم تر بغلم کرد: قربون دل پاکت برم... فردا طبق مدارکی که گفتی خود اقا محمد درستش میکنه
#رویار_۲
•••••••••••••••••••
پ ن :مچ دستم پیچ خورد..
پ ن : یقه لباسم رو ول کرد..پس تو اینحایی
پ ن :خودمو جلوی داوود گرفتم..
پ ن : من نمیرم..
پ ن : انقد احمقی که فکر کردی میفرستم بری؟
پ ن : امشب عیبی نداره پرو شی..
پ ن : قربون دل پاکت برم
از این رفاقتا.)))
برای نظرات شما
https://daregooshy.ir/secret/36011771
https://abzarek.ir/service-p/msg/2824009
جواب ناشناس
https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندان یا هتل؟!!
#گاندو
https://eitaa.com/Admin_Gando