2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_احساس خوشبختی داری؟!
+خیر
https://eitaa.com/Admin_Gando
هدایت شده از درِگوشیهاولاٰدرِگوشیها
آدما وقتی دلشون پرمیشه که دیگه به ته رسیدن ،
چیشده که به ته تهش رسیدی؟:(
:)
امان از تنها شدن ..
31.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه دونه آدم سالم که سرش به تنش بیارزه لای این سطلی های اسهال طلب پیدا نمیکنین ! نه تنها ملت خودمون، بلکه کل جهان باید این روانی های تروریستِ چند جنسه رو بشناسن !
هرچند دیگه نرخ زاد و ولدشون داره به عدد صفر میرسه ، اما خب میشه در حد دو دقیقه بهشون خندید 🤣🤣 . .
#محمدعلی .
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیا دورت بگردممم🥺💔؛))
https://eitaa.com/Admin_Gando
152.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر کس از خدا ترسید..
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت نود و پنجم
رسول.
روی صندلی از دور به اتاق اقای عبدی خیره بودم..میشد باهاش حرف زد؟
من که میدونستم صحبت با اقای عبدی فایده نداره..محمد نیروی اقای عبدی بود اینطور بود چه برسه به خود اقای عبدی..
هوفی کشیدم سرم رو برگردوندم و به دکمه های کیبورد خیره شدم.. الکی دست و پا میزدم؟ خب محمد که گفت ماموریت مهمی نیست... چرا مهم نبود من خودم گزارش نوشتم.. کلافه دستمو بین موهام بردم.. حتی امروز جلسه هم نبودم.. چرا هنوز محمد نرفته بود وا رفته بودم؟
زمزمه های امیر و بغل دستیش روی مخم رفته بود.. لبم رو گزیدم و چشمام رو بستم.. منتظر تموم شدن شیفت بودم.. زمزمه های امیر مثل گرد و غباری وارد گوشام شد: اصلا انتظار نداشتم بعد این همه مدت دوباره از این ماموریت ها واسه اقا محمد پیش بیاد.. ولی خب ایشالا به خیر بگذره..
پلکام باز شد.. سرم پایین بود اما گوشام اینبار تیز تر شد: اصلا از اسمش مشخصه دیگه..ماموریت بی بازگشت..
همهی صداهای اطرافم گنگ شد.. انگار فقط جمله اخر امیر توی گوشم می چرخید.. چقد گذشت ؟ نمی دونستم.. فقط صدای ریتم تند قلبم رو میشنیدم..
میخکوب به امیر نگاه کردم: منظورت چیه؟
نگاهم کرد.. تعجبِ روی صورتش خیلی طول نکشید: فکر میکردم سرت تو کار خودته..
رنگم روبه سفیدی میزد.. نگاهم که طول کشید راضی به حرف زدن شد: ماموریت اقا محمد.. از خطرناکی و مهم بودنش خبر نداری؟ بهش میگن بی بازگشت.. چون امکان داره اصلا بازگشتی نباشه..
همهی سقف سایت روی سرم ریخت.. حس میکردم شوک تنفسی بهم دست داده.: چرا..چرا..باید..بی..بازگشت..باشه؟
بغل دستش می خواست حرفی بزنه که سعید با دستش بازومو کشید: رسول .. رسول
نمی دونم چطور از سرجام بلندم کرد..
روی صندلی محوطه نشستم.. هنوزم نمی دونستم اطرافم داره چی میگذره..
بلند شدم..صدای سعید که اصرار داشت نگهم داره تنها صدایی بود که تاریکی محوطه رو شکسته بود...
.......
حسی که داشتم فرا تر از یه نگرانی بود.. الان دیگه همه چی مشخص شده بود.. ما محمد رو میفرستادیم که دیگه....
چطور می تونستم اروم باشم؟ قلبم..نفسم..همه با هم از کار اوفتاده بود.. من..من انگار منتظر بودم برای شنیدن خبر شهادتش.. چطور ممکن بود؟ چرا از همون لحظهای که امیر گفت من دارم نفس میکشم؟
هر جمله محمد بغض گلوم رو سنگین تر میکرد.. چرا باور کردم؟ اگه مهم نبود که اصلا محمد نمی رفت..
محمد همه چی رو می دونست..از نگاهش از حرفاش از اصرارش برای تنها رفتنش از اطمینان دادن های ظاهری.. چطور نفهمیده بودم؟
سرم رو بالا گرفتم.. به در قهوهای رنگشون که خیلی توی تاریکی مشخص نبود خیره شدم.. تنم شعله ور شده بود.. از اینکه حتی این لحظه های اخرم به فکرم بود و چیزی بهمنگفت.. اینکه اینطور غریب و مظلوم داشت میرفت جای عصبانیت بیشتر از هر وقت دیگه ای دلتنگش بودم..
انگشتم و روی زنگ کنار در فشار دادم.. حتما با دیدنم تعجب میکرد..
در که باز شد با دیدنش بغض گلومو خراشید..با دیدن ظاهر اشفتهم به حالم پی برد بود: خوبی رسول؟ چیزی شده این وقت شب؟
با هر جملهای گلوم خراش بر میداشت: بیام تو اقا؟
_ اره ، اره بیا تو..
......
توی اتاق نشسته بودم.. منتظر بودم کارش تموم شه.. خیره به حرکات ارومش بودم..چطور میتونستم؟ چطور میتونستم زتده بمونم؟ انگار فهمیده بود..فهمیده بود میدونستم..
هرزگاهی با لخند کم رنگی نگاهم میکرد.. کنارم بود اما دلتنگش بودم.. دلتنگ روزایی که قرار بود نباشه..
لب تاپ رو خاموش کرد کنارم نشست: خب اقا رسول خوبی ؟ چی اینقد بهمت ریخته؟
اشک اروم شروع کرد به جمع شدن ... نگاهم لحظهای گرفته نمیشد..
سخت بود..سخت بود حرف زدن راجبش..
قبل از اینکه حرفی بزنم عطیه خانوم کنار در اتاق وایساد.. محمد با دیدنش لبخندی زد اروم بلند شد و کنارش وایساد..
این لحظه پناه اروم از کنار چادرش اومد توی اتاق با دیدنم نزدیک تر شد..
لبخند زدم.. سعی کردم بغضم رو پنهون کنم..
میدنستم عینکم رو دوست داره.. لبخند غمگینی زدم.. عینکم رو سمتش گرفتم: سلام پناه کوچولو..
لبخندش مثل یه گل شکفته شد.. عینک رو از دستم گرفت..
محمد تشکری کرد و با سینی چایی کنارم نشست..
با دیدن چشماش داغ دلم تازه شد..
از رفتن عطیه که مطمئن شدم.. پلک هام رو فشار دادم و قطره های اشک از گونه هام سرازیر شد: اقا محمد من بچهام؟! من خودم مامورم میدونم چی به چیه..
بغضم ترکید.. حاضر بودم هر کاری کنم که از رفتن منصرف بشه یا حداقل منم برم..
_ اقا محمد اسمش چیه؟ ماموریت بی بازگشت این ینی چی؟ اقا محمد شما داری میری ..